پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






نوشته‌اند كه روزي مولانا با مريدان از بازار زرگران مي‌گذشت. گذارش به دكان صلاح الدين زركوب افتاد كه مانند ديگر چكش‌كاران پتك را با آهنگ مي‌نواخت. مولانا چون آهنگ چكش او را بشنيد، به وجد آمد. ياران را بفرمود كه در گذرگاه عام دست‌ها را به هم دادند و دايره‌اي ساختند و مولانا در آن ميان، به صورتي كه هنوز در ميان درويشان مولويه هم معمول است، به رقص سماع و چرخ زدن در آمد. صلاح الدين آن حالت را محافظت كرد و از اتلاف زر نينديشيد و مدام چكش زد. سپس به سبب سالخوردگي كار را به شاگردان واگذاشت و خود بيرون آمد و به شاگردان اشاره كرد كه بي‌وقفه بر زر بكوبند و لحظه‌اي دست از زدن برندارند، و مولانا از نيمروز تا غروب سماع كرد و غزلي به مطلع زير ساخت:
يكي گنجي پديد آمد در آن دكان زركوبي
زهي صورت، زهي معني، زهي خوبي، زهي خوبي

و از آن پس تا ده سال صلاح الدين زركوب تنها همدم و همصحبت مولانا بود ...










هاست و ثبت دومین