پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






من هميشه بنده موقعيت‌ها بوده‌ام: فرزند موقعيت‌ها و همنشين و دمساز آنها؛ دست‌كم تا جايي كه به خاطر دارم. موقعيت‌ها بوده‌اند كه مرا به جلو مي‌برده‌اند، به كار وامي‌داشته‌اند و يا در جايگاه خاصي قرار مي‌داده‌اند. موقعيت بيگانه با تقدير نيست، اما از آن جنس هم نيست. فرزند موقعيت بودن، باورمندي به وجود يك سرنوشت جبري براي آدمي نيست؛ حالتي است كه فرد را در بحبوحه كشاكش‌هاي بيروني و دروني، به يك اراده برتر مؤمن مي‌دارد. ايمان است كه فرد را از موقعيت به سلامت درمي‌برد، آنگونه كه هم ايمان است كه فرد را در موقعيت مي‌افكند و تنها همراه او مي‌شود؛ و بلكه خود ايمان است كه از ابتدا موقعيت را مي‌آفريند. البته اين تمام ماجرا نيست، اما بيش از اين هم چيز زيادي نيست.

وقتي در اين چند روزه يكي از ننوشتنم پرسيد و اينكه آيا تحت فشار بوده‌ام، و يكي ديگر از اين پرسيد كه آيا ترسيده‌ام، و آن يكي مدام اين روزها مي‌گفت كه مراقب باشم و ننويسم، و بعدي از اين گفت كه چرا از دين و امام نوشته‌ام، حال آنكه قبلي از آن گفته بود كه اين حرفهاي خطرناك چيست كه مي‌نويسم، و يك دوست دوران دبيرستان كه با نوشته‌اش مرا به خاطرات آن روزها پرواز داد، و خاطراتي كه مرا به درون خود و روند پردردسري كه تاكنون طي كرده‌ام بازگرداند... حس كردم يك بازبيني و بازخواني جدي لازم است. بخشي از اين بازبيني مربوط به وبلاگ است، ولي متأسفانه هرچه كلنجار مي‌روم بخش زيادي از آن قابل نوشتن و به اشتراك گذاشتن نيست. تقريبا يك جور گفتگو با خويشتن بود و شايد كمي هم ديگري، اما هنوز آنقدر خودگشوده نشده‌ايم... خلاصه؛ روزها ما را درگير كرد اين سه سؤال كليدي: كه بوده‌ايم؟ كه هستيم؟ كه خواهيم بود؟

اين‌طورها نيست كه فكر كردن آدم به زندگي كردنش مقدم باشد. يعني وقتي آدم با چيزي درگير است، بيشتر با آن زندگي مي‌كند تا آنكه به آن فكر كند. اتفاقا خيلي هم از اين جهت فرقي بين آدمهاي متفكر و آدمهاي عامي نيست. حالا مشكل آنجا مي‌شود كه فرد مي‌خواهد به طور توأمان به آنچه كرده و مي‌خواهد بكند و آنچه خواسته و مي‌بايد بكند، هم بينديشد و هم قضاوت كند. دشوار است، اما نتيجه‌بخش... بگذريم!

[حس مي‌كنم از نوشته‌هاي قيچي شده‌ام هيچ نمي‌فهميد. اشكالي ندارد، براي فهميده شدن نوشته نشده‌اند!] ... نگفتن و ننوشتن بهتر است يا نوشتن اما ناقص نوشتن؟ اين بحثي بود كه در مورد روزنامه‌ها هم در سالهاي پس از ضربه 79 مطرح بود: آيا بايد لزوما گنجي‌وار نوشت و اگر نشد ننوشت، يا اينكه بايد بهداشتي نوشت اما هنوز نوشت. يادداشت رد تئوري بقاي محمد قوچاني را يادتان هست؟ البته در مورد خاص وبلاگ، به نظرم استدلال‌هاي مربوط روزنامه‌ها به كار نمي‌آيد. شايد اگر همين الان من هم فضا براي كار در جايي مثل تلويزيون داشته باشم، خيلي نرمتر هم حركت كنم تا بمانم و بتوانم تأثير بگذارم. در بعضي روزنامه‌ها هم همينطور. اما وبلاگ نه. خط قرمزهاي نهادينه شده و جاافتاده در اينجا غير از آنجاست. قبول كه ماييم كه اين خط قرمزها را در طول زمان تعيين و ترميم مي‌كنيم، اما ما نبايد به خود حق بدهيم كه همان بلايي كه سر روزنامه‌ها آمد را در فضاي وب تكرار كنيم. دست‌كم آن تجربه جلوي چشم ماست.

راه حل چيست؟ من اگر باشم، از بين ننوشتن و كامل نوشتن، در اينجا، دومي را انتخاب مي‌كنم. البته هميشه مجبور به انتخاب نيستيم و باز هميشه اين انتخاب به اين شكل مطلق صفر و يكي نيست. اما سويه ارزشي انتخاب مشخص است: اگر روزنامه‌ها بايد بمانند و اين اولويت است، وب مي‌ماند و ماندني است. پس در فهم اولويت بايد به دو گزينه ماندن خود ما و چگونه ماندن ما توجه كرد، با دو خط قرمز: يك طرف، مرزها و خط قرمزهاي جعلي و به تبع آن ادبيات و لهجه و خلاصه هرآنچه ظرايف مربوط به نوشتار كه جا مي‌افتند [مي‌اندازيم] و طرف ديگر، نتيجه عمل ... كمي پيچيده است اين كشمكش، اما احتمالا به جاهاي خوبي مي‌رسد.

...

آيا ما تحت فشاريم؟ معلوم است كه ما تحت فشاريم، و واقعا چه اهميتي دارد كه اين فشار يك نمود كرداري بيروني داشته باشد يا صرفا يك حالت پنداري دروني باشد؟ مهم اثر آنست كه در دو حالت فرق چنداني نمي‌كند؛ و اتفاقا شايد آني كه با حريف خود در وسط رينگ بوكس در مصاف است، آسوده‌تر از آني باشد كه قرار است فردا با برنده امروز بازي كند. دفاع در برابر مشت با چشمان باز، آسان‌تر از دفاع با چشم بسته و با پيگيري صداي بادي است كه از حركت سريع مشت حريف حاصل مي‌شود! ولي نمي‌توان انكار كرد كه فشار درد دارد، خصوصا اگر در حريم فرديت محصور بماند...

[...]

اين هم معلوم است كه ما با مرتضوي در جنگ هستيم، اگرچه يك جنگ نرم و دوستانه و بهداشتي! اما اين پرسش كه آيا جنگ با او به معناي جنگ با نظام و رهبري است يا به معناي پاك كردن دامن نظام از كارهاي احمقانه او، اصلا به لحاظ روش‌شناسي صحيح نيست... وقتي يكي در روز روشن به سمت آدم حمله مي‌كند و مي‌آيد كه مشتش را بر صورت او بكوبد، هيچكس به اين فكر نمي‌كند كه آيا او قصدش صرفا يك زهرچشم گرفتن است يا ايجاد جراحت يا قتل و يا حتي يك شوخي ساده! منطقي اين است كه قبل از هر فكري ابتدا از خود دفاع كنيم، و اين كاري است كه ما الان داريم مي‌كنيم [...] [اگر من يك بار ديگر حس كنم كه مجبورم از اين سه نقطه ها استفاده كنم، ترجيح مي‌دهم ننويسم تا آنكه پاي آنها را به اين فضاي آزاد اطلاعات در اينترنت باز كنم.]

اين وضعيت بدي است كه ما در عملگرايي صرف قرار گرفته‌ايم؛ در واقع قرار داده شده‌ايم، و فرصت كمي براي انديشيدن و تأمل در موقعيت خود و افق آينده داريم. فرق پراتيك محض ما با پراتيك محض چريك‌هاي دهه‌هاي چهل و پنجاه در اينجاست كه آنها در موضع تهاجم بودند و ما در موضع مقاومت. آنها مي‌توانستند نباشند، نكنند، بايستند و با تأمل بيشتري حركت كنند. مزخرفاتي كه در توجيه حركتشان مي‌آوردند كه ما مانند انفجار كوچكيم و خود از بين مي‌رويم تا انفجار بزرگ در جامعه رخ دهد، اصلا قابل قبول نيست براي من امروز و امروزين. اما واقعا به پيش پا كه مي‌نگرم، بي‌آنكه بخواهم، همان چاله‌اي جلوي پايم است كه جلوي پاي آنها بود، اگرچه عمقش انصافا خيلي كمتر است.

... ما امروز در وضعيت دفاع مداوميم، اما دفاعي كه جان حريف را مي‌گيرد. حريف نحيف ما بر فراز منبر اقتدار نشسته و صحنه را نظاره مي‌كند، بي‌خبر از آن كه بداند موريانه‌ها پايه‌هاي منبر را خورده‌اند و ... نه؛ ايست! داشتيم دهه پنجاهي مي‌شديم! اينها را بگذاريم براي همان گوشه‌هاي چريك ذهنمان. عجالتا ما همان فرزندان خوب ميهن اسلامي باشيم و بمانيم بهتر است. دست‌كم بي‌خطرتر!

بيعت مجدد: االلهم اني اجدد له في صبيحة يومي هذا و ما عشت من ايامي عهدا و عقدا و بيعة له في عنقي...










هاست و ثبت دومین