پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






دير رسيده‌اي اخوي، دير رسيدي. همه رد شده‌اند و پل دارد خراب مي‌شود. الان چه وقت آمدن است؟

دانش‌آموز كه بوديم، وقتي دير مي‌كرديم، معاون مدرسه مي‌آمد دم در، كنار بچه‌هايي كه به خاطر تأخير همه كنار در ايستاده بودند. خيلي محترمانه مي‌گفت: آقايان يكي يكي بهانه‌هايشان را بگويند و بروند!

بهانه‌هايم تمام شده است. همه را در همان بچگي جا گذاشته‌ام و آمده‌ام. اصلا همين، به خاطر اين دير كرده‌ام كه بايد بهانه‌هايم را جا مي‌گذاشتم. بايد رها مي‌شدم از آنها و سبك مي‌آمدم اينجا. از بهانه‌هاي خوب، از بهانه بد، از بهانه‌هاي زشت! تعارف كه نمي‌شود كرد. كار دشوار بود و وقت مي‌خواست. موازنه قدرت كه برقرار باشد، منازعه به اين زودي تمام نمي‌شود. خب زورم نمي‌رسيد؛ چه كنم؟

عرب‌ها علي‌رغم همه بي‌شعوري‌شان حرفهاي خوب هم زياد زده‌اند. مثلا يكي‌اش همين كه در پيشگاه تو يا جلوي روي تو را مي‌گويند بين دستان تو: «بين يديك»! و ما مي‌توانيم اينطور هم بفهميم كه وقتي حس مي‌كنيم در برابرت ايستاده‌ايم، يعني كه در آغوشت خوابيده‌ايم. يا به جاي اينكه بگوييم در پيشگاهت ايستاده‌ام، مي‌گوييم در آغوش توام؛ و اين زيبايي ماجراست.

آمدن يا رسيدن، مانند ماندن و انتظار كشيدن، فعل‌هاي مقدسي هستند. اما من حالت مقدس و زيباي ايستادن و نظاره كردن را برتر از همه اينها مي‌دانم. آدم كه خشكش مي‌زند، بهت‌زده خيره مي‌شود، شوق و وجد از درون پاي او را از كار مي‌اندازد، گويي انرژي بدنش تخليه مي‌شود و تمركز و توجه تمام وجودش را فرا مي‌گيرد، اين حالت را مي‌گويم. حالتي كه اينرسي حركتي از هر جهت مقهور اينرسي سكون مي‌شود؛ و فقط يك كشش مي‌ماند: يك نياز؛ يك خواست؛ يك خلأ.

«بيا و اين خلأ را پر كن.» يك عاشق چقدر ساده مي‌تواند اين حرف را بزند؛ آن وقت در طول تاريخ هزار جور حرفها را پيچانده‌اند و آخرش هم طرفي نبسته‌اند. آن را هم كه خبري شده، خبري باز نيامده؛ رفته و يك گوشه گم يا سر به نيست شده.

تنهايي و سكوت، اين دو همدم ديرين، نيز در اين حالت اوج خود را تجربه مي‌كنند. آنها به اوج مي‌رسند و تو به شور و شادي و لذت. حيرت محض است و انبساط و تجلي. كلي از اين چيزها، اما هيچكدام دقيقا اينطور كه مي‌گويي نيست، يعني گفتني نيست، مال ديگري نيست. اگر آن باشد، كه هست، ديگري نيست، كه نيست.

آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟
وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟

وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانكه سوگند من و توبه‌ام اشكست كجاست؟

وانكه جانها به سحر نعره‌زنانند از او
وانكه ما را غمش از جاي ببرده‌ست كجاست؟

جان جان است، وگر جاي ندارد چه عجب؟
اين كه جا مي‌طلبد، در تن ما هست، كجاست؟

پردهء روشن دل بست و خيالات نمود
وانكه در پرده چنين پردهء دل بست كجاست؟

عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد
وانكه او مست شد از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانا










هاست و ثبت دومین