پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






باز مي‌گرديم. مي‌رويم و باز مي‌گرديم. باز مي‌گرديم، همچون روز اول كه رفته بوديم. باز مي‌گرديم و مي‌آييم و به همه مي‌گوييم كه آمده‌ايم. آمدن و رفتن، و البته بازگشتن، ظاهرا از جنس هم اند. اما چقدر فرق هست بين رفتن با آمدن، همانقدر هم بين آمدن و بازگشتن.

بعضي‌ها هميشه در رفتن اند، بعضي هميشه در آمدن، بعضي هم هميشه در بازگشتن. آمدن كه هنر نيست، ماندن هم شرط نيست. صديقين، كه هيچ تعبير جايگزيني براي آن پيدا نكردم، دو دسته‌اند: بعضي هنرشان اين است كه دليرانه بروند، يعني كه بگذارند و بگذرند، يعني كه رها كنند و رها باشند، يعني بخواهند و بروند، يا تا خواستند يا خواستندشان بروند.

دسته دوم هم آنهايي كه هنرشان اين است كه باز مي‌گردند. هميشه باز مي‌گردند. رفتنشان را آنقدر نمي‌بيني كه بازگشتشان را؛ انگار هميشه هستند. انگار نه انگار كه گاهي مي‌روند و پشت سرشان را هم نگاه نمي‌كنند. هميشه حضور دارند. اگر گفتم هميشه توبه‌كنندگان، سريع نگوييد آخوند بازي در نيار! چون اصلا همين است. دغدغه‌شان، هنرشان، كسب و كارشان بازگشت است.

اين آدمها شبيه موج اند. موج‌ها كه مي‌روند و مي‌آيند. موج‌ها كه هميشه باز مي‌گردند. موج، كه اصلا بنا به تعريف همان است كه باز مي‌گردد. همان كه باز مي‌آيد، هميشه مي‌آيد، با همه جزر و مدها هميشه هست اما اين آدمها با موج‌هايي ديگر نيز هميشه درگيرند. هميشه در كشمكش اند. موج‌هايي كه سطحي‌اند، ساختگي‌اند. موج كه نيستند، كف روي آب اند. اما چنان مي‌نمايند كه همه در خيال سوارشان مي‌شوند.

موج‌سوار و اينكاره اگر باشي، مي‌فهمي كه روي هر موجي نمي‌توان سوار شد. با بعضي موج‌ها بايد درگير شد، توي دلشان رفت، شيرجه زد وسطشان. از بعضي هم بايد كناره گرفت، حتي گريخت. موج‌هايي كه انرژي تو را مي‌گيرند. رويارو شدن با آنها هيچ فايده‌اي ندارد، تنها انرژي را هدر مي‌دهد. فقط آب كف مي‌كند و تو و ديگران يك كم بالا و پايين مي‌رويد. اين كه جدي نيست؛ بچه‌بازي است.

مرد آن است كه موج‌شناس باشد. از آن كه بايد، بگريزد و با آنكه لازم است، كنار بيايد و روي آنكه لازم است، سوار شود. موج‌هايي كه فقط شن‌ها را بالا مي‌آورند تا به تو بپاشند و گردن فراز مي‌كنند تا تو را به زير بكشند و راه را مي‌بندند تا تو را محصور و اسير كنند، دشمنان حيات تو اند. از آنها بپرهيز. به دريا پناه ببر. به اين پناهگاه خوب و بزرگ و آرام كه در اعماقش براي هزاران ماهي مثل من و تو جا دارد. البته آبشش فراموش نشود!

هنر شناگري، گاهي هم به اين است كه مدتها زير آب بماني و بيرون هم نيايي، اما زنده باشي و به وقتش دوباره دريا را پشت سر بگذاري و به سوي اسمان بپري. بله عزيز، مي‌دانم. بالاخره تو هم باز مي‌گردي. آخر كار تو هم درياست، مثل من، مثل دريا؛ همانقدر آرام و بزرگ و تنها. اما فقط اين وسط مهم اين است كه جزر و مد را خوب بشناسي. مد را تا نفس داري بكِشي و تاب بياوري! جزر را هم... جذرش را بگيري!

قصد، قفط همين بود كه يك موج ديگر را هم رد كني. وگرنه دريا كه هميشه هست. زندگي هم هميشه هست. ماهي‌ها را مگر نمي‌بيني؟










هاست و ثبت دومین