پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






امروز به مناسبتي رفته بودم منزل آقاي سپانلو. آدم جالبي است. اينكه راحت از او خوشت بيايد عجيب نيست؛ آدمي كه تا امروز 53 كتاب منتشر كرده، بايد هم آدم جالبي باشد. اما خصوصا اين خصلتش خيلي به چشمم آمد كه در موضع‌گيري‌ها و داوري‌ها منصف بود و در كار علمي، در عين پركار بودن، بانشاط و پرشور و سرزنده نشان مي‌داد.

23 ساله بوده كه اولين كتابش را منتشر كرده و از آن زمان تا امروز 16 كتاب شعر، حدود ده تا دوازده اثر تحقيقي و در همين حدود هم ترجمه رمان و شعر از زبان فرانسه به دست انتشار سپرده، كه جايزه‌هاي خوبي هم از اين بابت گرفته. اوضاع جسمي‌اش البته تعريفي ندارد؛ يا در واقع از تعريف گذشته. اما از نظر روحيه برعكس.

ظاهرا خانه‌اش اثر ملي هم اعلام شده. اما با همه قدمتش، مثل بقيه چيزهاي «ملي» ما درب و داغان بود؛ تازه شايد به مراتب سالم‌تر. مثلا اگر بخواهيد با در و پيكر خودروي ملي يا تركيب تيم ملي مقايسه‌اش كنيد، انصافا مرتب‌تر و سرحال‌تر بود و به هر صورت براي چنين كسي خوب و كافي بود. بالاخره اينهمه كتاب در همين خانه نوشته شده بود.

كمي از عارف قزويني حرف زد و كمي از تأثير مثبت انقلاب بر ادبيات و سينماي ايران گفت. اما اينجاي كار از همه جالب‌تر بود كه گفت از سال 52 تا 56 ممنوع القلم بوده و وقتي از علت آن پرسيدم...

ظاهرا يك بوته گل سرخ در باغچه حياط همين خانه داشته كه در يك روز پاييزي يك گل زيبا هم رويش شكفته بوده. باد شديدي مي‌آيد و اين گل سرخ را از ساقه گردن مي‌زند. رفيق شاعر ما آه از نهادش بلند مي‌شود و بي‌خبر از چرخ فلك و اوضاع مملكت با دلي غصه‌دار اين گل سرخ را پاي همان بوته زير خاك مي‌كند و در اوج قله احساس، شعري مي‌گويد به اين مضامين كه گل‌هاي سرخ ما به دست تندباد روزگار نفله مي‌شوند و ما آنها را دفن مي‌كنيم و چه مي‌شود و چه مي‌كنيم و آخر شعر هم يك «اي ميهن!» اضافه مي‌كند.

اين شعر مي‌رود به صفحه ادبيات روزنامه كيهان وقت و دو ماهي طول مي‌كشد تا منتشر مي‌شود. از قضا درست سه روز قبل از انتشار اين شعر، خسرو گلسرخي اعدام شده بوده... و همين مي‌شود كه رفيق شاعر ما كه از قبل برچسب چپ را هم روي پيشاني خود داشته، پا در هوا مي‌شود و قلم در قفا. شما كه مي‌دانيد؛ اينطور مواقع ديگر توضيح به كار نمي‌آيد. هرچه هم بگويي من اصلا دو ماه پيش اين شعر را گفتم و آن گل سرخ هم در حياط خانه‌ام بود، كسي به خرجش نمي‌رود. مي‌گويند خفه شو! تو مي‌خواستي به مقام ولايت... اه ببخشيد، اعليحضرت آريامهر و نظام شاهنشاهي توهين كني.

ولي از همه اين حرفها گذشته؛، وقتي داشتيم با او درباره سالهاي پيش از دوم خرداد حرف مي‌زديم، يك لحظه نكته‌اي به ذهنم خورد كه تكانم داد. تصور اينكه روي همين صندلي كه تو نشسته‌اي سعيد امامي هم قبلا نشسته باشد، واقعا حس عجيب و بامزه‌اي در آدم ايجاد مي‌كرد. سعيد امامي هم از آدمهاي جالب روزگار ما بود. قطعه 73 بهشت زهرا اگر رفتيد، برايش يك فاتحه بخوانيد! [چه ختم كلامي!!]










هاست و ثبت دومین