پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






چند دقيقه‌اي است كه جنازه‌ام از روزنامه به خانه رسيده است. تا حالا نشده بود از 4 تا بعد از 12 شب مشغول جمع‌آوري مطلب و بستن صفحات روزنامه باشم. الان اين جنازه من است كه با شما سخن مي‌گويد.

اقبال، روزنامه حداقل‌ها است. حداقل صفحه‌ها، حداقل نيروها، حداقل امكانات، حداقل پرواز آرمان‌ها، حداقل بيان مطالبات و حداقل بسط دايره انتقادات. «آمده است تا بماند»: همان حرف هميشگي. بماند، تقريبا به هر قيمت. چون در اين زمان چيزي قيمتي‌تر از اين ماندن نيست.

كسي كه تا حالا حتي يك صفحه خبري روزنامه بسته باشد، مي‌فهمد كه بستن روزنامه بدون اينترنت چقدر فاجعه است. مي‌فهمد حضور در تحريريه‌اي كه بيش از دو ميز در كل آن وجود ندارد، يعني چه. شايد بفهمد درآوردن روزنامه بدون وجود حتي يك خط تلفن چقدر وحشتناك است، و باز شايد بفهمد حالت آدمي كه بايد نزديك به بيست خبر را تنظيم كند و آن‌وقت به اطرافش كه نگاه مي‌كند، مي‌بيند صندلي‌اي وجود ندارد كه روي آن بنشيند، چگونه حالتي است!

اما من روزنامه‌نگاري در اين شرايط دشوار را، بر نشستن در اتاق‌هاي مجلل و ساختمان‌هاي ميلياردي و قلم‌فرسايي در تجليل از فلان عاليجنابان ترجيح مي‌دهم. زيبايي خستگي امشب و برفي كه در راه برگشت محاصره‌ام كرده بود، خيلي مي‌ارزد. خيلي بيشتر از آنكه اين جنازه بتواند توصيفش كند. بالاخره شب اول بود، مي‌توان دلخوش بود كه به زودي كار روي غلطك خواهد افتاد، اگر چنگال سرنوشت امان دهد.

از فردا، «اقبال» ما بلند است. كاش بلند بماند. شماره اولش را از دست ندهيد. صفحه آخرش را هم خصوصا ببينيد.

شرمنده خيلي‌ها هم هستيم... كاش در بياييم!










هاست و ثبت دومین