پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






در جشنواره فيلم امسال، با انبوه مشغوليت‌ها، رسيدم دو فيلم را بينم: «بيد مجنون» و «رستگاري در هشت و بيست». اولي تا حد خوبي قابل تحمل و ديدني بود، اما دومي كه انصافا مزخرف بود؛ هم از لحاظ فيلمنامه، هم ساخت و پرداخت، همه‌چيز؛ البته آنطور كه شنيده‌ام مثل اكثر فيلمهاي امسال جشنواره.
امشب هم در برنامه «سينما يك» توفيق نصيب شد كه فيلم واقعا زيباي «رهايي از شاوشنگ» را ببينم. اين وقت هاست كه آدم مي‌فهمد فيلم خوب بعني چه، و فرق «بيد مجنون» با «رهايي از شائوشنگ» در چيست. هردو تقريبا به نحوي مي‌خواستند به «مفهوم اميد» بپردازند، اما اين كجا و آن كجا... تازه، «بيد مجنون» كه از بهترين‌هاي جشنواره بود؛ بقيه كه هيچ! [سيدآبادي جان، ديدي گفتم برگزيده تماشاگران مي‌شود؟!]

اما اين فيلم رهايي در (يا به عبارتي رستگاري از) شاوشنگ، روحم را تازه كرد! يعني واقعا احساس ديدن فيلم خوب بهم دست داد. فيلمي كه تماشاگر را آدم حساب مي‌كند، احساس او را مي‌فهمد و به آن احترام مي‌گذارد. داستان خدا بود، نقطه اوجش كه خود خود خدا؛ فيلمبرداري هم در حالتي كه بهتر از آن ممكن نبود. اصلا هربار كه دوربين در هوا پرواز مي‌كرد، محو مسيري مي‌شدم كه دوربين در حال طي كردن بود. تمام اجزاي صحنه هم، از اشيا و دكور گرفته تا بازيگران، مثل من ميخكوب مي‌شدند تا دوربين با پرواز خود مفاهيم فراتر از روابط بشري را بيننده القا كند. خصوصا در آن لحظه‌اي كه براي اولين بار صداي موسيقي از بلندگوي زندان طنين‌انداز شد... فقط بايد ببينيد. «مسير سبز» دارابونت هم همينطور به‌دل‌نشين بود؛ در جشنواره سه سال پيش ديدمش. همان سال كه اين «مورگان فريمن» رو در «هفت» ديدم و شيفته بازي مسلط و محكمش شدم.

فيلم خوب، فيلمي است كه با درون انسان ارتباط برقرار كند. تماشاگر را سر ذوق بياورد، اشك را جاري كند، بدن را ميخكوب كند. اين تعريف من است، احساس من است. من از هنر و سينما به معناي تخصصي چيزي نمي‌فهمم، اما فيلم خوب را مي‌فهمم چون احساس را مي‌فهمم. [آخر ادعاي بزرگ!] رهاي از شائوشنگ چنين فيلمي بود، اگرچه بيد مجنون هم بد نبود!










هاست و ثبت دومین