پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






پيام‌ها و پيامدهاي انتخابات - 1

نتايج بدست آمده در انتخابات 27 خرداد و 3 تير درس‌هاي مهمي به همراه دارد، اگر درس بگيريم. البته هم براي فهم دقيق پيام‌هاي انتخابات قدري زود است و هم براي مشاهده پيامدها. اما بخشي از ماجرا را در همان نگاه اول تا حدي مي‌توان فهميد.

به نظرم يكي از پيام‌هاي مهم 3 تير را بايد در تفاوت واقعيت با مباني تحليلي اصلاح طلبان جستجو كرد. آنها در اين انتخابات شعارهايي را مطرح كردند كه برخاسته از: گفتمان ابتدايي ايشان + تحليلشان از شرايط روز جامعه بود. پس گفتمان دكتر معين در واقع برآيند اين دو بود:
1- مدل فهم و تحليل بر اساس شكاف دولت - ملت
2- توجه ويژه به محذوفين جامعه

درباره اولي، تئوري كلان همه اصلاح طلبان پيشرو، به طور خلاصه، اين بود كه شكاف حاكميت - ملت اصلي‌ترين، عميق‌ترين و ريشه‌اي‌ترين شكاف موجود در جامعه است كه همه ديگر شكاف‌هاي موجود حول آن معنا پيدا مي‌كنند. براي همين، براي پر كردن اين شكاف و ترميم رابطه دولت با مردم، اصلاحات را تجويز مي‌كردند. اين اصلاحات به علت: 1- بزرگي دولت در ايران، و 2- جامعه مدني ضعيف و لاغر، بايد (اگر نگوييم از بالا) توسط نخبگان وابسته يا نزديك به دولت مديريت مي‌شد. لذا نخبگان مدرن بايد با طي فرايندهاي دموكراتيك به حاكميت راه پيدا مي‌كردند و به تلاش‌هاي خود براي: 1- تقويت جامعه مدني و كوچك سازي دولت، 2- گسترش فرهنگ دموكراسي در جامعه، و 3- تثبيت وضعيت دموكراتيك و صلح جوي ايران در درون و بيرون، ادامه مي‌دادند.

به نظر مي‌رسد كه نتايج انتخابات به صراحت مبناي اولي تحليل را زير سؤال برده است. اين نتيجه نشان داد كه شكاف اصلي در جامعه ايران، «شكاف حاكميت- ملت» نيست، «شكاف نخبگان- توده» است. در اين انتخابات، به طور خلاصه، اصلاح طلبان توانستند بخش عمده‌اي از نخبگان فكري، سياسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه را با خود همراه كنند، به خيال اينكه آنها هم مثل دوم خرداد و 18 خرداد بقيه را با خود پاي صندوق‌ها مي‌كشانند. اما اينطور نشد، چون همه نخبگان (و نه فقط اصلاح طلبان) ارتباط خود را با توده مردم از دست داده بودند.

از دست رفتن ارتباط نخبه با توده، نبايد صرفا به نبود رسانه تقليل داده شود. لااقل ما كه در ستاد نسيم اين مشكل را دور زديم، اصلا يك رسانه جديد (به نام گفتگوي ميداني) خلق كرديم و براي جا انداختن آن هم روزها تلاش كرديم، تا جا افتاد و نخبگاني از طيف‌هاي مختلف فكري و سياسي را در روز آخر تبليغات به همراهي كشاند. مشكل اصلي، علاوه بر نبود رسانه، «نبود زبان مشترك» بود، كه اين مهمتر است. اين هم به ضعف در زبان‌سازي و گفتمان‌سازي برنمي‌گشت، كه اتفاقا در اين بعد چندان ضعيف هم نبوديم. مسئله اين بود كه ما با بدنه مردم «افق‌هاي مشترك ذهني» نداشتيم. نه كه نداشته باشيم، نتوانسته بوديم اشتراك معنايي آنها را خلق كنيم...

اتفاق جالبي افتاد: حاكميت جاي خود را با نخبگان عوض كرد و مستقيم با توده روبرو شد. از يكسو نخبگان را مهار كرد و از سوي ديگر بر موج خواسته‌هاي توده سوار شد، و شد آنچه كه شد (و دليلي ندارم كه بگويم نبايد مي‌شد!) در واقع مدل تحليلي را بايد از يك زاويه ديگر مي‌ديديم:  مثلث (( حاكميت - نخبگان - توده )) كمي از جاي قبلي خود چرخيده بود.

اين نتيجه را به اين زبان جامعه‌شناسانه‌تر هم مي‌شود گفت كه: «مرجعيت اجتماعي نخبگان» از دست رفته است. چون قبلا ما همه‌اش پز اين را مي‌داديم كه دانشگاهيان و سپس پزشكان مهمترين گروههاي مرجع اجتماعي هستند و روحانيان و نظاميان هم آن پايين‌هاي جدول اند. الان مي‌بينيم كه اين دروغ نبود، اما اساسا مرجعيت اجتماعي (همه گروههاي مرجع) كمرنگ شده است. براي همين است كه همه احزاب و نخبگان دانشگاهي و روشنفكري و روحانيون و بازاريان و روزنامه‌نگاران و ... پشت يكي جمع مي‌شوند، اما آن يكي رأي مي‌آورد.


... حوادث تاريخي خصوصا در نقاط عطف درس‌هاي زيادي در خود دارند، اما به قول امام علي: و اكثر العبر و اقل الاعتبار (چه بسيار عبرت‌ها و چه اندك عبرت‌گيري‌ها)










هاست و ثبت دومین