پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






فكر مي‌كنم آخرين باري كه او را ديدم، ماهها پيش در مجلس چهلم حاج داوود كريمي بود. اين بار آخري كه آزاد شد، نتوانستم به ديدنش بروم. حتي روزي كه به روزنامه اقبال سر زد هم در دفتر روزنامه نبودم.

ديدن آخرين عكسهايش لرزه به دل آدم مي‌اندازد. بي‌اختيار آدم را به اعماق مذهبي درون مي‌برد. آيا خديي هست؟ آيا حساب و كتابي هست؟ آيا روز جزايي هست؟ آنهايي كه با يك انسان چنين مي‌كنند، آيا به روز جزا اعتقاد دارند؟ آنهايي كه دستي در قدرت دارند و از ديدن اين عكسها دم نمي‌زنند، آيا دادگاه عدل الهي را واقعا باور دارند؟

من كه باور نمي‌كنم. من، هر قدر هم نامسلمان باشم و از راه «راست» منحرف، عميقا ايمان دارم اين روايت را كه: من سمع رجلا ينادي يا للمسلمين و لم يجبه فليس بمسلم (هركس كه صداي كسي را بشنود كه فرياد مي‌زند اي مسلمانان و كمك مي‌خواهد و او را پاسخ نگويد، مسلمان نيست!)

ياد حرف آن ديوانه افتادم كه مي‌گفت: اگر دروغگويان جهان ذره‌اي به دروغ‌هاي خود باور داشتند، اينهمه فاجعه در عالم بشري رخ نمي‌داد.

:: كاش اين اخبار پراكنده دروغ باشد... كاش هنوز زنده باشد... نه، دروغ است اين حرفها، اين عكسها... پهلوان اكبر نمي‌ميرد!










هاست و ثبت دومین