پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






هفت روز است كه از راه رسيده‌اي، و من بي‌خبر بودم. بي‌خبر كه نه، خودم را به بي‌خبري زده بودم. شايد اينطور راحت‌تر بود. هم براي من، هم براي تو. راستش روي ديدنت را نداشتم. اينهمه سال بي‌خبري، اينهه وقت دوري. نه تماسي، نه احوالپرسي، هيچ. مي‌دانم كه شانه‌هايت را بالا مي‌اندازي و مي‌گويي هميشه آدم بي‌فكري بودي. راست مي‌گويي. ولي هيچ وقت به ياد ندارم كه عمر رفتن تو و بي‌فكري من اينهمه دراز شده باشد.

يادت هست؟ قرارمان اين بود كه لااقل سالي يك بار بيايي. حالا دو ماه ديرتر، سه ماه زودتر، بالاخره مي‌آمدي. من هم روي همان بي‌فكري و بي‌معرفتي كه تو مي‌گويي، يكي دو ماه ديركردنت را سخت نمي‌گرفتم. اما اين بار انصافا من از رو رفتم. مطمئنم از حسابت در رفته كه چند سال است اين طرف‌ها نيامده‌اي. چند سال...

حالا دير آمدي، عيبي ندارد. خوش آمدي. ولي چرا اين مدلي؟ چرا بي‌خبر؟ يكهو از راه مي‌رسي، مي‌آيي پشت شيشه اتاق و با انگشت مي‌زني و مي‌گويي: يك فرشته اينجا پشت شيشه ايستاده، مي‌شود پنجره را باز كنيد بيايد تو؟! و من سراسيمه به اين طرف و آن طرف مي‌روم تا يك طوري سريع خودم را جمع كنم ببينم چه خبر شده، و تو به هول شدن من، به خيره شدنم و به اضطرابم مي‌خندي. خب ناغافل آمدي و سرزده در زدي. برايم غيرمنتظره بود ديگر. خنده دارد؟!

جاي خالي‌ات خيلي احساس مي‌شد. وقتي نبودي، همه چيز طور ديگري بود. مثل هميشه، مثل همه! تمام آن حالت را در اين دو كلمه مي‌شود خلاصه كرد: وقتي نبودي...

در باز شده، شيشه‌ها خودشان را كنار كشيده‌اند و من به آنها تكيه داده‌ام. خسته شدم بس كه التماس كردم بيايي تو. خب نمي‌آيي نيا! اينهمه سال كه نبودي، خيال كردي اتفاقي افتاد؟ [هراس برم داشت. نكند اين حرفها را بلند گفته باشم و تو شنيده باشي، نكند دلگير بشوي، بروي. به خاطر خدا، به خاطر خودت، بمان!] و من هي اين حرفها را زير لب و پشت لب مي‌گفتم، و تو مدام رقص‌كنان مي‌چرخيدي و انگشتانت را به پنجره و شيشه و در و ديوار مي‌زدي و مي‌گفتي: تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد... تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد...

تو بودي كه از صبح زير لب من اين ذكر را مي گفتي، يا من بودم كه بي‌اختيار و ندانسته در انتظار نشسته بودم و با اين ذكر نازت را مي‌كشيدم و نيازم را تكرار مي‌كردم؟ نمي‌دانم. اما چه سخت بود كه چيزي بگويي و مخاطبش را نداني. دركم مي‌كني؟ دركت مي كنم. سخت است كه چيزي بگويي و مخاطبت آنطور كه شايسته است، نفهمد! تو چقدر صبوري كه من را با چشمان خيره و دستان لرزان و لبهاي در رعشه‌ام تحمل مي‌كني. ببين، من كه ديگر بيش از اين نمي‌توانم ناز و رقص و آهنگ زيبا و آشنايي را كه مي‌خواني تحمل كنم. نمي‌شود زودتر بيايي توي اتاق؟ بقيه فيلم را مي‌شود در سكوت هم بازي كرد، موسيقي متن لازم ندارد كه اينقدر به شيشه مي‌كوبي!

اعتراف مي‌كنم. هيچ وقت به اندازه حالا به تو نياز نداشته‌ام. هيچ وقت اينقدر وجودت، حضورت، همراهي‌ات برايم ارزشمند نبوده كه حالا. هيچ وقت تو را اينقدر بزرگ، و خود را اينقدر كوچك نديده بودم كه اكنون. در هيچ زماني، در هيج دوره‌اي، در هيج موقعيتي، اينقدر خودم را به تو نزديك نديده بودم كه بتوانم اينچنين صميمانه تو را به سكونت در قلب خودم دعوت كنم و به چشم‌پوشي از گذشته‌ها فرا بخوانم و به كسب همه خوبي‌ها از دست تو چشم داشته باشم: يا من ارجوه لكل خير...

ذره‌ذره شن‌هاي وجودم را به سمت خود مي‌كشي و از ميانه اين ساعت شني مي‌گذراني. ذره‌ذره كم مي‌شوم و به تو مي‌پيوندم. زمان به نفع توست، فرصت زيادي هم نيست. تا كم شدن، تنها چند هفته و تا هيچ شدن، كمتر از سه ماه وقت باقي است.

ولي ببخشيد... مي‌شود كمكم كني؟










هاست و ثبت دومین