پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






قضيه از اينجا شروع شد كه حدود ده روز پيش نامه‌اي توسط جناب اسدالله عليمحمدي و ظاهرا با هماهنگي عباس معروفي منتشر شد با عنوان نامه بلاگرها خطاب به مردم ايران! اين دو نفر از بقيه بلاگرها هم دعوت كردند به جمع دو نفره ايشان بپيوندند و نامه را امضا كنند. ظاهرا تا الان توانسته‌اند حدود 186 نام وبلاگ جفت و جور كنند. خب از اين جهت ما اصلاح‌طلب‌ها به آنها برتري داريم كه ظرف چهار پنج روز توانستيم بيش از 400 وبلاگ را كه اكثرا در داخل كشور بودند و داراي اسم و رسم، جمع كنيم!! در حالي كه نه قضيه اينطور حيثيتي شده بود و نه به وضعي افتاده بوديم كه نام وبلاگ‌هاي تعطيل شده را هم رديف كنيم. يك دانه از وبلاگ‌هايي كه گذاشته بوديم كه مزين به فحش و بد و بيراه هايي كه در اين ليست به تعداد ديده مي‌شود، نبود... بگذريم.

بعد از نامه بلافاصله علي تمدن و امير فهيمي و سپس حنيف مزروعي و ناصر خالديان و يوسف منيري و جناب مهدي جامي و چند وبلاگ‌نويس ديگر با اين كار مخالفت صريح كردند. انتقادها زياد شد و آن طرف هم قضيه حيثيتي شده بود و شروع كردند به جمع كردن امضاي وبلاگ. نوشته حسين درخشان كه واكنش حجاريان به ماجراي رفراندوم 60 ميليوني را تداعي مي‌كرد، شعله آتش را بالاتر برد. كامنت‌ها پر از فحش شد و بعضي وبلاگ‌ها نيز، و ادامه يافت تا كار به اين نوشته مسعود بهنود در دفاع از حسين درخشان و ذم كار امثال عباس معروفي رسيد.

اين پاسخ تند پارسا صائبي را كه خواندم، فعل و انفعالات ذهني‌ام ديگر كنترل ناپذير شد. سه چهار هفته است كه دارم تقوا پيشه مي‌كنم و حرفهايي را كه نگه داشته‌ام، نمي‌نويسم. با N نفر از دوستانم اين حرف را گفتم و توصيه شنيدم به نگفتن. ولي تنها يك دليل بود كه من و خيلي‌هاي ديگر از همفكرانم را تاكنون مجبور مي‌كرد به سكوت، كه خوشبختانه ديگر دارد رفع مي‌شود. ظاهرا قصه اكبر گنجي رو به حل شدن است و او به لطف خدا و دعاي همه انسان‌دوستان ايراني از سيكل بي‌پايان عداوت مرتضوي و لجاجت خودش رهايي يافته و به‌رغم صدمات جسمي جدي به زودي سلامتي خود را باز خواهد يافت و به زندگي باز خواهد گشت.

طيفي از مسائل، از جمله مهمترين آنها وضعيت اكبر گنجي، باعث شده بود كه اصلاح طلبان نتوانند راه خود را از تحريميان جدا كنند و مرزبندي‌ها و اختلافات خود را شفاف سازند. اما اين جدايي هويتي، در عين (احيانا) روابط تعريف شده منطقي، لازم و ضروري و بلكه فوري است و تعلل در آن باعث مي‌شود كه هردو طرف در اين وضعيت به لحاظ سياسي ضرر كنيم.

من از موضع يك اصلاح طلب، واقعا تصور مي‌كنم كه لااقل در يك ساله اخير، همزيستي جريان تحريمي با ما از نوع زيست انگلي بوده است، كه آن طرف صرفا به استفاده نامشروع سياسي از حاشيه امنيتي كه به واسطه ما بدست آورده مشغول بوده و در عين حال هرروزه (سالهاست كه) به تضعيف ناجوانمردانه بدن جنبش اصلاح طلبي دست زده است.

نمونه‌هاي اين ماكت ارتباطي، در سطوح مختلف اجتماعي و سياسي و هويتي و اعتقادي، فراوان است و فعلا دليلي براي حاشيه رفتن نمي‌بينم. اما تصور مي‌كنم اين نامه جمعي از بلاگرهاي اسلحه به دست و حرف و حديث‌هاي پيرامون آن نيز، تصويري از يك وجه همان منازعه كلان دو جريان اجتماعي اصلاح طلب و تحريمي در جامعه ايران است.

اتفاقا اين بحث و دعواها هم شاخصه‌ها و مؤلفه‌هاي همان مواجهه كلان را به وضوح در خود دارد: هسته يك طرف در خارج از كشور است و طرف ديگر در داخل. آن طرف تمام هم خود را متوجه مقابله با رژيم سياسي- اجتماعي- فرهنگي- اعتقادي- مستقر در ايران كرده است. اما اين طرف اولويت اول خود را زيستن و امنيت، يعني به عبارتي زندگي (و سپس فعاليت سياسي- اجتماعي يا هرچي) در چارچوب همين نظام موجود تعريق مي‌كند. آن طرف به 25 سال دعواي انقلابيون و ضد انقلابيون نگاه دارد و بر آن مبنا و با آن عينك مي‌نگرد، اما اين طرف بيشتر به هشت سال دعواي اصلاح طلبي و صد سال دعواي مشروطه خواهي نظاره دارد. آن طرف هرچه مي‌گذرد، بيشتر خود را به همه (= مردم) تعميم مي‌دهد. اما اين طرف، هرچه مي‌گذرد عاقل‌تر مي‌شود و به موقعيت اقليتي خود و ضرورت كار فرهنگي و آگاهي‌بخشي به توده‌ها بيشتر پي مي‌برد. آن طرف خواستار سرنگوني است، اما اين طرف خواستار دگرگوني... و اين مرزبندي را با تقريب خوبي تا اقصانقاط جبهه بين اين دو (مرام= منش + روش) سياسي مي‌توان تعميم و گسترش داد.

توجه به وجود اين جبهه، اعتراف به آن و تنظيم روابط و مواضع بر اساس آن، به عقيده بنده حقير، يك ضرورت و فوريت سياسي است. هيچ دليلي ندارد كه اين دو جريان، منافع يا مصالح متوهم ناشي از ائتلاف را به بهاي سنگين خدشه بر مرزهاي هويتي خود تحمل كنند. حتي اگر هردو بگويند دموكراسي مي‌خواهند و به حقوق بشر باور دارند، راهشان براي رسيدن به اين دو و بلكه شايد تلقي‌شان از اين دو فاصله بسيار زيادي با هم دارد. فاصله‌اي كه از مقياس تحمل تكثر در جامعه و فرهنگي ايراني ما، بسيار فراخ‌تر است.

راه ما از شما جدا شده است، دوستان تحريمي! لطف كنيد به راه خودتان برويد و سر به سر ما هم كمتر بگذاريد. ما قصد انقلاب نداريم، قصد زندان رفتن هم نداريم و به شدت دوست داريم ببينيم شما به كدام مقصد و مقصود مي‌خواهيد برسيد با اين تشويش استراتژيكي و تاكتيكي و تكثر بي‌در و پيكر و بي‌مبنايي كه در شما ديده‌ايم. دعوايي هم با هم نداريم، مشروط بر آنكه شما از اين زيست دردناك انگلي كه در دوران اصلاحات بر ما تحميل كرده بوديد، دست بكشيد. نمونه‌هاباز فراوان است، ولي قصد نقب حاشيه نيست.

فقط اين نكته را به عنوان ختم كلام بگويم كه سرمايه‌هاي اجتماعي و انساني بدست آمده در روند مدرن شدن جامعه ايران، سرمايه‌هاي همه ماست در پيگيري ايده‌هاي نوين فكري و سياسي و اجتماعي، و ابزار همه ما و همه نيروهاي اجتماعي كشور است (غير از واپس‌گرايان) براي رويارويي با جريان واپس‌گرا. لذا هيچ بخشي از اين طيف گسترده و متنوع حق ندارد تماميت‌خواهانه رفتار كند و ايده خود را بر اين ابزارهاي بي‌جهت تحميل سازد. يعني همانطور كه به شما حق نمي‌دهيم حقوق بشر و دموكراسي را مصادره به مطلوب كنيد، وبلاگ را هم هيچ كس حق ندارد يك جانبه از آن خود بداند و به نام آن خطابه و بيانيه و اخطاريه و انتحاريه صادر كند. اين را اگر بپذيريد، دعوايي جز همان پايان زيست انگلي و داعيه شفافيت در مرزبندي‌ها نداريم. اما اگر بنا باشد شما آن طرف بنشينيد و خطابه‌هاي آتشين از خود در كنيد و اين طرف مثلا من يا بنده خدايي مثل مجتبي سميع نژاد زندانش را برود،،، نمي‌شود! اگر بنا باشد شما بلد نباشيد اسم براي وبلاگتان انتخاب كنيد و فحش و ناسزا به مسئولان جمهوري اسلامي را به جاي نام بگذاريد، آن وقت من و امثال من به خاطر كارهاي شما نتوانيم حتي وبلاگمان را هم پينگ كنيم چون بلاگ‌رولينگ فيلتر شده است، اگر شما آزادانه جولان بدهيد و من رفته‌رفته از نعمت اينترنت هم محروم شوم،،، نخير، ما نيستيم!

اين بود ماجراي جدايي ما از رفقاي عزيز تحريمي.










هاست و ثبت دومین