پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






آن دوستي كه يك روزي به رسم هديه يك كتاب از سري «به مجنون گفتم زنده بمان» را به من داد، اگر مي‌دانست كه اين دل اينقدر شكننده است كه به تلنگري مي‌شكند و باراني به پاي قصه‌هاي فراموش شده مي‌بارد، و شبي ديگر باز تلنگري و درهم شكستني و برق بي‌رعدي و باران بي‌اماني و ... شايد هرگز چنين نمي‌كرد. و شايد هم چنين كرده تا براي بار هزارم از يادم ببرد كه ممكن بود تاريخ تكرار شود.

... هركجا هست خدايا به سلامت دارش










هاست و ثبت دومین