پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






«گيلانه» آخرين ساخته رخشان بني اعتماد اين روزها در سالن‌هاي سينما اكران شده است. ديدمش، و به صراحت مي‌توانم بگويم يك «ضد حال» بزرگ به تماشاگري بود كه انتظار داشت اين فيلم جنگي را مشحون از صحنه‌هاي رمانتيك و اسطوره‌هاي بلندقد و قهرمانان افسانه‌اي ببيند.

مخصوصا براي مني كه ايده‌آلم از فيلم جنگي، شده فيلمهاي حاتمي كيا، از «آژانس شيشه‌اي» گرفته تا «روبان قرمز» و «موج مرده»، و حتي «ارتفاع پست»، و حتي «ديده بان»، ديدن «گيلانه» و احساس كردن زشتي جنگ و كراهت بي‌سابقه پس از آن، عجيب بود.

فيلم جنگي در تصور ما بايد موسيقي تكان دهنده را با صداي توپ و تانك و بمب و خمپاره بياميزد تا نشان دهد جنگ چه معركه پرهياهوي شلوغي بوده است. و شايد بهتر انتظار داريم در اين هياهو، يك دو انسان وارسته را هم ببينيم كه گوششان از آواهاي ملكوتي اينقدر پر است كه گويي اصلا صداهاي نارنجك و كاتيوشا را نمي‌شنوند و دارند در ابرهايي فراتز از اوج هواپيماها و موشك‌ها قدم مي‌زنند.

اما «گيلانه» اينچنين نيست. اين فيلم، تلخي جنگ را در سوسوي بادهاي انتظار پيش چشم‌هاي خيره به جاده به تصوير مي‌كشد. در آه خستگي مادري كه نه تحمل دشواري رسيدگي به پسر معلول خود را دارد و نه تحمل دوري‌اش را. در سرگرداني چشم ناظر بين جنون جوانك موجي توي اتوبوس و جنون مردم فراري از بمب و موشك شهر. در تنهايي و سكوت كلبه قديمي و كهنه‌اي كه سالهاي سال است كه ايستاده و مسافران رنگارنگ زمان بي‌توجه و بي‌تفاوت از كنار آن مي‌گذرند، بلكه هر يك قدري از زشتي خود را نيز در اين جاده جامانده از تاريخ جا مي‌گذارند.










هاست و ثبت دومین