پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






و يك تجربه به ياد ماندني!

درد دل هاي سجاد سالك را كه از مشكلات روزه‌داران با روزه‌نداران گفته بود، خواندم و به ياد تجربه‌هاي خودم افتادم. خوشبختانه اينقدر مسلمان بوده‌ام كه هيچ‌وقت روزه‌ندار نبوده باشم، حتي با عذر شرعي. لذا تجربه آن طرفش را ندارم. اما از اين طرف...

يكي از روزهاي ماه رمضان سه سال پيش بود كه براي مصاحبه‌اي پيش رامين جهانبگلو رفته بودم. وسطهاي بحث، به اينجا رسيديم كه نسل امروز سنتي‌اند يا مدرن، و تحت تأثير گذشته و تاريخ و فرهنگ خود هستند يا با امواج جهاني شدن همراه شده‌اند و از اين حرفها. او معتقد بود كه جوانان امروز دچار نوعي تناقض فكري‌اند، مثال هم مي‌زد كه: مثلا هم ساعتها از وقتشان را در اينترنت مي‌گذرانند و هم به فال قهوه اعتقاد دارند، هم موسيقي راك غربي گوش مي‌كنند و هم سيزده به درشان ترك نمي‌شود، هم دنبال دموكراسي و حقوق شهروندي هستند و هم روزه مي‌گيرند ... !
طبيعتا بايد حدس مي‌زدم كه روشنفكر لائيكي مثل او خب روزه نمي‌گيرد. البته حواسم به اين موضوع نبود در واقع. ولي وقتي كه اين را داشت مي‌گفت، با خودم مي‌گفتم چه بامزه مي‌شود كه بفهمد من هم الان روزه هستم و .... او داشت حرفش را مي‌زد و من هم در همين فكرها بودم كه يكهو ديدم رفت از گوشه اتاق چايي آورد و يك استكان هم جلوي من گذاشت. از آن مخمصه‌ها بود كه راحت ازش خلاص نمي‌شوي و بايد بپيچاني! سعي كردم خودم را بي‌توجه نشان دهم، اما او تعارف كرد و گفت هر وقت خواستي خودت بريز. كمي گذاشتم بحث جلو برود تا شايد راهي براي خلاصي پيدا كنم. اما نشد!
ده دقيقه‌اي را با جديت در ادامه دادن مصاحبه و داغ كردن بحث و نگاه به سقف و ديوار و پنجره و غيره گذراندم. اما باز تعارفي به طرفم پرتاب شد، با نيشخند كه: نكنه تو هم روزه‌اي!! واكنشم كمي غريزي بود: هاها، خب بالاخره من هم از همين نسل جديدم ديگه... بد نبود، اما رهايي‌بخش هم نبود. تا بيايد نگاهش سنگين شود، دست به قوري شدم و يك چايي براي خودم ريختم. حس كردم درونش نفس راحتي كشيد. اعصابم از اين تسامحي كه دم از آن مي‌زد و خودش نداشت، خورد شده بود.دلم مي‌خواست چايي را بپاشم توي صورتش و بگويم: اصلا به تو چه!! كرم رياضت كشيدن دارم، تا ببينم فضولش كيه!!!!
ولي با زيركي و شيطنت قاشق كوچك را برداشتم و به بهانه خنك شدن كمي چايي را تكان دادم، و بي‌وقفه يك سؤال ديگر مطرح كردم كه خيلي جدي‌اش گرفت و ده دقيقه‌اي را هم به اين ترتيب گذرانديم. باز حرارت بحث فروكش كرد و لائيسيته از درون ايشان را قلقلك داد تا باز تعارف كند كه: چرا نمي‌خوري نسل سومي! گفتم: گذشت زمان اون نسلي كه چايي رو داغ مي‌خوردن. و بلافاصله يك سؤال چرت كردم با اين مضمون كه: برتري دادن قهوه بر چايي چه ربطي به خرده فرهنگ نسل تحصيلكرده دهه‌هاي چهل و پنجاه ايران داشته، يا يه چيزي شبيه اين!!!!!!!
قبل از اينكه دماغم دراز بشه، باز حس كردم نگاهش داره سنگين ميشه. مجبور شدم در حالي كه خيلي جدي دارم به بحثهاش توجه مي‌كنم، لبخند مليحي بزنم و دو تا قند بردارم بندازم توي چايي و با قاشق شروع كنم به هم زدنش. هيچ يادم نميره كه اينقدر تلاش مي‌كردم قاشق بالا بمونه و به قندها نخوره، تا بلكه ديرتر آب بشن! خلاصه يك ربعي گذشت، و ديگه فكر كنم از چايي خوردن من نااميد شده بود... هي در مورد موضوع حرف زدم و نگذاشتم طفره بره، تا آخر سر موقع رفتن، يك طوري صميمانه و دلسوزانه گفت: كاش قرار مصاحبه رو بعد از افطار مي‌گذاشتي... خودم رو زدم به اون راه و گفتم: چطور؟! و پررويي كردم و ادامه دادم: مگه در روزگار مدرن فرقي هم بين قبل و بعد از افطار هست؟!! اون هم نامردي نكرد و يه جواب بي‌ربط تر تحويلم داد: نه! از اين جهت گفتم كه آش و زولبيا به آدم انرژي زيادي ميدن براي بحث كردن!! از اين پرروتر نمي‌شد بود، اما برگشتم گفتم: نه، اون موقع مجبور بوديم تا سحر بمونيم بحث كنيم! ولي ديگه نايستادم تا چشمهاي متعجبش رو نگاه كنم...










هاست و ثبت دومین