پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






1- خوشحالم كه دفتر سياسي مشاركت با اعلام موضع صريح خود درباره بحث نظارت مجمع تشخيص بر قواي سه‌گانه، مشخص كرد كه پاي ايده‌هاي اوليه خود ايستاده است و يك فرقي با همبستگي و كارگزاران و مجمع و غيره دارد. خب لابد بالاخره اصلاح طلب ها هم مثل آخوندها خوب و بد دارند!! مهم اين است كه جنس اصل را بشناسيم! قبلا نظرم را در اين باره نوشته بودم، و البته بايد يك جمله از آن را تصحيح كنم. گفته بودم كه اكثر اصلاح طلبان از اين بحث خوشحال شده‌اند، در حالي كه دقيقش اينطور نبود. به نظر مي‌آمد كه اينطور است، اما در واقع اكثرا ترديد داشتند. ولي خب خوشبختانه مشاركت مخالفت صريحش را اعلام كرد و فكر مي‌كنم به زودي مجاهدين انقلاب هم مخالفت كند. اتفاقا جالب است: گويا صف‌بندي‌هاي انتخابات چندان روي هوا هم نبوده؛ يك مبناهاي فكري و گرايشي داشته كه كم‌كم بروز مي‌كنند... كمترين خوبي‌اش هم اين است كه دهن خروس‌هاي مخالف خوان را كه هنوز كه هنوز است خيال مي‌كنند در زندگي سياسي‌شان رسالتي جز تخطئه اصلاحات و اصلاح طلبان ندارند، مي‌بندد!

2- كامنت‌هايي كه زير خاطره‌ام از روزه‌داري و مصاحبه با رامين جهانبگلو گذاشته شده، براي خودم هم سؤال ايجاد كرد! واقعا چرا نگفتم كه روزه‌ام؟ يا چرا اينقدر كشش دادم و آخر هم تكليف بنده خدا را روشن نكردم؟! البته من هيچ نگفتم كه طرف بحث به روزه‌داري من بي‌احترامي كرد. اتفاقا شايد اگر صريح مي‌گفتم خيلي هم مؤدبانه برخورد مي‌كرد. او اعتقادش را گفت، من هم طبق اعتقادم عمل كرده بودم. پس چرا نگفتم؟

واقعا نمي‌دانم. دليلي نداشت كه بگويم، اما دليلي هم نداشت كه نگويم. يك جور بازي شد آخرش. يك وضعيت كميك- تراژيك كه در آن قرار گرفتم. آدم كه قاعده بازي را به هم نمي‌زند. اتفاقا زيبايي و خاطره‌انگيزي صحنه‌هاي زندگي به همين است كه آدم بگذارد خودش جلو برود. هميشه سعي نكند اراده خود را بر سير حادثه حاكم كند. به علاوه، ميل به ابهام، دروني ماندن، تنهايي، فرديت و نشكستن حصار خويش هم شايد بي‌تأثير نبود. مگر كم از اين واكنش‌هاي غريزي بي‌دليل در اطرافمان داريم؟ شما هم اگر سوار اتوبوس بشويد، تا وقتي كه صندلي‌هاي دوتايي خالي باشد، نمي‌رويد كنار كسي بنشينيد. دليلش چيست؟ جايتان را كه تنگ نمي‌كند. مي‌خواهيد نگاهش رويتان سنگيني نكند؟ يا راحت‌تر بتوانيد به اين طرف و آن طرف نگاه كنيد؟ تنهايي راحت تريد لابد. يا شايد به اين بيان: مزاحم نمي‌خواهيد. مطمئنيد كه بغل دستي مزاحمتان مي‌شود؟ نه، اين يك واكنش غريزي است، و احتمالا دليل بردار هم نيست.

اين زندگي روزمره ماست. «زندگي» است. اگر آنطور كه در كامنت گفته شده، بخواهم آن را به «ابزاري براي سنجش ميزان روشنفكري آقاي جهانبگلو» بدل كنم، ديگر «زندگي» نمي‌شود. اگر در وقت بيان آن بخواهم ملاحظه اين را بكنم كه ممكن است كسي بگويد «داري به روزه داشتن خودت مي‌نازي» و توبيخم كند، ديگر نمي‌توانم آنقدر كه واقعا در شأن «زندگي» است، توصيفش كنم. حتي، حتي اگر بنا بود كه همه جزييات داستان را آنطور تعريف كنم كه نه در مورد من بد فكر كنيد و نه در مورد طرف مصاحبه‌ام، ديگر جذابيت ماجرا از دست مي‌رفت. بله، من اگر متن اين مصاحبه را جلويتان بگذارم، بسي مبهوت مي‌شويد از سنگيني بحثها. اما بايد سؤال قهوه را تنها مطرح كنم تا خواننده بفهمد كه منظورم آن متن مصاحبه نيست، بلكه متني فراتر از متن واقعي مصاحبه است، كشمكش‌هاي ذهني من و اوست كه اين متن ديگر را مي‌آفريند، و هيچ ربطي هم به متن بحث ندارد. اتفاقا اگر آن متن بيست صفحه است، اين متن را تا صدها صفحه مي‌توان گسترش داد. من تنها يك برش نازك از آن را به تصوير كشيدم!










هاست و ثبت دومین