پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






1- امام علي در جايي از عهدنامه مالك اشتر درباره نتايج بد دور شدن حاكم از مردم مي‌نويسد: [اگر چنين شود] ... فيصغر عندهم الكبير و يعظم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق با الباطل ... (يعني: پس بزرگ در نزد ايشان كوچك مي‌شود و كوچك بزرگ مي‌گردد و زيبا زشت پنداشته مي‌شود و زشت زيبا مي‌نمايد و حق با باطل آميخته مي‌شود...) بي‌اغراق هر بار كه اين قسمت آخر را خوانده‌ام، لرزه‌اي در درون يا در ذهن خودم احساس كرده‌ام. نوعي بي‌بنيادي، بي‌معنايي، بي‌جهتي، بي‌اعتمادي، نه فقط به خويش، كه به هستي و جهان. بي‌اعتمادي به هستي، و شايد به هستي‌بخش! وحشتناك است تصور قاطي شدن حق و باطل. دقت كنيد، مدعيان حق و باطل نه، تصور ما از حق و باطل هم نه، خود حق و باطل! اين از بعد معرفتي، اما حرفم در واقع مذهبي و ديني نيست، مسئله ريزتري است...

2- چندي پيش عكسي دست به دست مي‌شد كه به راحتي مي‌شود حدس زد تعداد كساني كه آن را ديده‌اند بيش از صد هزار است و نسبت كساني كه آن باور كرده‌اند نيز احتمالا بالاي 80 درصد. زيرنويس عكس، گوياي داستان دختري در هلند بود كه به قرآن توهين و جسارت كرده و لذا بي‌درنگ آتش گرفته و به شكل موجودي عجيب درآمده، و به اصطلاح قرآني: مسخ شده است. اما از قضا نويسنده وبلاگ يك مرد تنها به اندازه بقيه زودباور نبوده و لذا با كمي جستجو و پيگيري به طور مستدل نتيجه گرفته كه اين ماجرا از اساس دروغ و سركاري است و عكس مجسمه‌اي است حاكي از مرحله‌اي از تكامل حيوانات، و واقعيت هم ندارد. براي من به عنوان ناظر بيروني، اين جعل اينقدر اهميت ندارد. آنچه مهم و البته فاجعه‌بار است، اين است كه سرعت و تيراژ انتشار خود عكس دهها و شايد صدها برابر بيشتر از انتشار اين تكذيبيه مستدل است. هيجان هميشه چند قدم جلوتر از عقل مي‌دود.

3- خوابگرد مثل هميشه يك گوشه از سفره دلش را باز كرده و از خبرسازي‌هاي بي‌محتوا و بي‌مطالعه برخي مي‌نويسد و از پايين و بالا شدن ارزشهاي حرفه‌اي خبرنگاري و رسانه‌اي و اجتماعي: «چه بلايي دارد به سرمان مي‌آيد در جامعه‌اي كه هيچ چيز سر جايش نيست و رشته‌ي امور از سياست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ و ارتباطات اين‌طور پرشتاب از هم گسيخته مي‌شود ... هستند هنوز روزنامه‌نگاران و خبرنگاراني كه با چنين دقت و مراقبتي سراغ سوژه‌هاي‌شان مي‌روند. ولي افسوس كه نه صاحبان همه‌ي رسانه‌ها براي چنين كيفيتي ارزش و قيمت قائل‌اند و نه اساسا اوضاع فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي ايران جوري‌ست كه رسانه‌ها چنين خبرنگاران و روزنامه‌نگاران حرفه‌اي داشته باشند ... مسئوليت اين خطر متوجه ديگر كسان و ديگر چيزهاست: صاحبان رسانه‌ها كه بخش‌هاي فرهنگي و ادبي رسانه‌ها براي‌شان نقش سس خردل را دارد.»
جناب اروج زاده نيز بحث را به حوزه آي‌تي تعميم داده و از بيماري و آشفتگي رسانه‌اي حوزه فناوري اطلاعات گله‌گذاري مي‌كند: «شايد بد نباشد كه بداني در حوزه ما(همان آي‌تي!)، اوضاع به مراتب فجيع‌تر است، و مي‌توان كتابي از اين بي‌سروساماني و بي‌سوادي نوشت. وقتي با شروع به كار(آن هم تصادفي) و بدون هيچ اسم و رسم و دانش و تجربه و گزينش و ارزيابي و... مي‌توان دبير سرويس تكنولوژي شد، يعني كه لابد قيامت نزديك است! اصلا گويا اين يك بيماري محلي نيست، يك اپيدمي ملي است. يكي از دوستان مشتركمان، نهايت تاسف خودش از اين موضوع را با اين عبارت نمادين نشان مي‌داد كه: «مرگ بر روزنامه‌نگاري دوم خرداد!» اين دعا البته براي من هم خيلي تند و بي‌رحمانه مي‌نمود، ولي هر وقت كه خودم نمونه‌هايي فراوان از همان دست مثال‌هايي كه زده‌اي را در حوزه جوان فعاليت خودم مي‌بينم، قبول مي‌كنم كه: نه! آن نفرين، چندان هم تند نيست!»
و حالا من و ديگران چه بايد بگوييم از حوزه سياست و حوزه انديشه و حوزه‌هاي اجتماعي و...

4- فاتح، مؤسس و مدير عامل سابق ايسنا، وقتي خود را موفق ديد كه حجم توليد خبر خبرگزاري در روز به بالاي 400 خبر رسيد. فلان سايت خبري افتخارش به اين است كه در صفحه اول خود در بين 20 خبر آخر، هيچ وقت از سه روز قبل خبري باقي نمانده است. فلان روزنامه صفحات خود را با ريختن اخبار خبرگزاري در صفحه به وسيله بيل پر مي‌كند، اما حاضر نيست قراني بيشتر براي خبر توليدي خرج كند. [قابل توجه خوابگرد عزيز] بي‌استثنا تمام خبرگزاري‌هاي داخلي، قسمت اعظم حقوق خبرنگار خود را بر مبناي تعداد اخباري كه تهيه كرده، پرداخت مي‌كنند. يا لااقل تأثير كيفيت خبر، اگر صفر نباشد، به مراتب كمتر از كميت آن است. خود من هم يادداشت اجتماعي نوشته‌ام، هم صفحه را با اخبار و گزارش‌هاي ايسنا پر كرده و آب بسته‌ام. اولي بيش از سه ساعت وقتم را گرفت و دومي زير دو ساعت. براي اولي 10 تا 15 هزار تومان مي‌گرفته‌ام و براي دومي 40 هزار تومان. شما قضاوت كنيد؛ بالاخره زن و بچه خرج ندارد؟!!

5- هفته پيش يك يادداشت نصفه نيمه با عنوان تراكم سوء تفاهم نوشتم، و دو سه مثال هم زدم. در اين روزهاي اخير چندين مثال ديگر هم در وبگردي‌ها به چشمم خورده است. معروف‌ترين موردش هم داستان سخن جناب زريبافان و نامه هيئت دولت به امام زمان و چاه جمكران و ... كه دروغ در دروغ شد و فريب در فريب. يك مطلب طنز آنچنان نقل شد كه گويي مو لاي درزش نمي‌رود، و بعد آنچنان تكذيب شد كه بنيادش هم بر باد رفت، و بعيد است كه در نهايت كسي به نكته اصلي يادداشت جناب بهنود دقت كرده باشد كه به درستي تذكر مي‌دهد: آقا، اصل خبر كه دروغ نبود... نتيجه اينكه اولا، ما دروغ را باور نمي‌كنيم، مگر اينكه به اندازه كافي با صداي بلند گفته شود! ثانيا، هر خبر را يك بار مي‌شود گفت و حداكثر يك بار هم تكذيب كرد، ديگر كسي حال شنيدن ادامه بحث را ندارد. پس حقيقت را اينقدر كش ندهيد! راست يا دروغ، سريع بگوييد و رد شويد!

6- مشخص شد چه مي‌خواهم بگويم؟ موضوعي است كه مدتهاست ذهم را مشغول كرده: چرخه خبر (= اطلاعات = آگاهي = تحليل) در اتمسفر گفتگويي جامعه ما، خصوصا در فضاي مجازي، چرا اينقدر كج و معوج است؟ سيكل منطقي گردش اخبار و اطلاعات چرا اينقدر معيوب است؟ توزيع منطقي دانايي چرا توسط تك تك ما اينطور به فساد (يا ببخشيد، به لجن) كشيده مي‌شود؟ آيا نمي‌توان كمتر گفت و نوشت، اما درست‌تر گفت و نوشت؟ [يكي نيست به خودم بگويد] آيا ما، ماي توليد كننده آگاهي و ماي توزيع كننده آگاهي، آيا نقش خود را به نيكي ايفا مي‌كنيم؟ آيا «حقيقت» زير پاي شهوت سيري ناپذير ما در توليد و انتشار بي‌هدف واژه‌ها در فضا قرباني نمي‌شود؟










هاست و ثبت دومین