پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






اين يادداشت توسط يك ايميل برايم فرستاده شده است. احتمالا هركسي كه مطالب اين وبلاگ را مي‌خواند، مي‌داند كه ديدگاه سياسي من با كيانوش سنجري و دوستانش فرق دارد. اما ديدم اين يادداشت منتسب به او متن جذاب و تأمل برانگيزي دارد و بد نيست كه عينا در وبلاگ بگذارمش. حداقل به عنوان گلايه‌هاي دردمندانه يك زنداني منتقد، خواندني است. (جمله مشكل‌داري هم در آن نديدم كه بخواهم سانسور كنم!)
آرزوي آزادي همه زندانيان فكري و سياسي، آرزوي هميشگي من است. راستش گاهي در خيال مي‌گويم چه مي‌شود كه شب بخوابيم و صبح كه بيدار شديم ببينيم مسئولان حكومت تصميم گرفته‌اند همه زندانيان سياسي و عقيدتي را آزاد كنند. چه باك؛ به گوشه قباي چه كسي برمي‌خورد؟ به اين اميد.

داستان ها همه تكراري شده؛ زنداني ها، زندانبان ها، سلول ها، زندان ها، اعتصاب غذا، همه را شنيده ايم. به نظر مي رسد اينها ديگر براي بعضي از آدم ها، رسانه ها، محافل سياسي، مطبوعاتي، احزاب، سازمان ها جذابيتي ندارد، كه كي را مي گيرند، مي برند مي اندازند توي سلول انفرادي، كه كي را مي برند مي اندازند توي دالانهاي زندان گوهردشت ِ رجايي شهر، تا در كنار آدم هاي جنايت پيشه ي ترد شده از جامعه به "گُه خوردن" بيافتند.

آره، گُه خوردن! چيز عجيبي نيست اين واژه ي چرك و بدتركيب اين روزها. خود ِ بازپرس ها، و حتي منشي ِ دادگاه ها به آنهايي كه مي خواهند به اين تبعيدگاه ها منتقلشان كنند مي گويندش اين واژه را. سالها پيش، به خودم گفتند اين را و بدتر از اين را هم.

اصلا براي بعضي از مجريان قانون زياد مهم نيست كه قانون ِ مورد پذيرش نظام حاكم را نيز زير پا له كنند. مثلا همين قانون "تفكيك جرايم" در داخل زندان ها. اي آقا، كو گوش شنوا؟، كي هست كه اعتنايي بكند به اينكه يك زنداني سياسي عقيدتي را چرا انداخته اند پيش زنداني هايي كه رفته اند بالاي ديوار مردم براي دزدي؟ البته شايد نظام حاكم آنهايي كه از ديوار بلند ِ حكومت بالا مي روند را نيز با كساني كه شبانگاهان روي ديوارهاي مردم ِ بيچاره مي خزند يكي مي داند و جايشان را هم در كنار هم. عجيب است!

اين روزها از همين خبرهاست در اين گوشه و آن گوشه، در اين زندان و آن يكي ديگر. سه نفر اينجا، دو نفر آنجا، اعتصاب مي كنند، اعتراض دارند، مي خواهند كه جداشان كنند از قداره بند ها، قاتل ها، شرور ها، معتاد ها.

خيلي هاشان را مي شناسم. مثلا همين مهرداد لهراسبي، يكي از دو بازمانده ي حوادث خونين كوي دانشگاه در 18 تيرماه سال 1378 در زندان. او به همراه عباس دلدار همچنان در دو زندان ِ دور از هم، اوين و گوهردشت زندگي مي كنند، زندگي كه نه، يكجور لحظه شماري براي رهايي.

عباس دلدار مي آيد بيرون براي مرخصي، اما مهرداد نه، به همين خاطر است كه او اعتراض دارد. اين بار صدايش را از پشت تلفن مي شنوم، عصبي به نظر مي رسد، داغ كرده، خونش به جوش آمده، مي گويد "نمي گذارند بي آم بيرون براي مرخصي"، مي گويم صبور باشد، مي گويد "تا كي؟". خوب راست مي گويد، او تا حالا بيش از 6 سال است كه توي زندان مانده، آنهمه اذيت و آزار، فشارهاي روحي و رواني و فيزيكي ِ دوران ِ بازپرسي در سال 1378، سلول هاي انفرادي، كه ابتدا زير حكم اعدام بوده، فكرش را بكنيد، به خاطر يك مشت ِ گره كرده و چهار تا قلوه سنگ ِ كوچكي كه در شلوغي هاي كوي دانشگاه پرتاب كرده بود به سمت پليس ضد شورش، و به همين خاطر اسمش رفته بود توي ليست آدم هاي خرابكار و ضد انقلابيوني كه مي بايست اعدام مي شدند، وحشتناك است، نه؟، و بعد، گمانم به خاطر مضحك شدن ِ محتواي پرونده و حكم اعدامش، حكم اعدام مي شكند، به 15 سال زندان تبديل مي شود، زندان هاي مختلف؛ ابتدا اوين، قسمت آموزشگاه، سالن يك، سه، قرنطينه، يك سال، دو سال، سه سال، چهار سال، پنج سال، و در طول اين سال ها بارها درگيري، حق كشي، اعتصاب غذا، انتقال به سلول انفرادي بند 240، و پس از 5 سال، همين پارسال آمد به مرخصي، ديدمش در خانه، در كنار مادر و پدر و خواهر هايش، گرم و صميمي در آغوشم كشيد، اما اين گرما تنها يكي دو ماه دوام داشت، تلفن مي زنند، از زندان، احضارش مي كنند، مگر او چكار كرده بود؟ به او مي گويند بيايد مرخصي اش را تمديد كند، او مي رود زندان اوين براي تمديد مرخصي، اما ديگر به خانه باز نمي گردد، منتقلش مي كنند به بند قرنطينه، اعتراض مي كند: "ديدم بهم كلك زدن، رفتم دفتر دوست محمدي كه اون موقع رئيس زندان اوين بود، كشيدمش به فحش، عصباني شدند، فرستادنم رجايي شهر، همين جايي كه حالا توش هستم، پيش يك مشت آدم ِ ترسناك."

بله به همين سادگي، مهرداد ِ ما از زندان اوين به زندان گوهردشت منتقل مي شود، 14 روز در بند قرنطينه مي ماند، جايي پر از انگل و شپش، محلي براي اجتماع همه جور آدم ِ مترود از اجتماع، و بعد منتقلش مي كنند به بند 5 (6 فعلي)، و يك ماه بعد، دوباره منتقل مي شود، اينبار به "دارالقرآن"، و اين دارالقرآن اسم ِ يك جايي ست در زندان گوهردشت كه تا همين چند هفته پيش زير نظر سر وكيل بندي به نام "صفي آبادي" كه جرمش ترانزيت مواد مخدر بوده اداره مي شد. و اين سر وكيل بند كسي ست كه با مهرداد به ستيز برمي خيزد و او را به بند ديگري، بند 1 (5 فعلي) منتقل مي كند، آنجا محلي ست تباه شده، كه آدم هايي با صورت هاي خراش خورده و وهم انگيز، قمه به كمر بسته، راه مي افتند توي دالان ها و مواد مي فروشند، مواد مخدر.

مهرداد مي گويد دارالقرآن به اصطلاح مركز قرآن خواني ست، اما در واقع آنجا مركز تقسيم مواد مخدر است كه تا پيش از اين زير نظر سر وكيل بند ِ قالتاقش اداره مي شده. وقتي سر وكيل بند ِ اين بند آزاد مي شود، در بازرسي از اندرزگاه 2، درست در پشت حياط دارالقرآن، يك اتاقك مخفي كشف مي شود كه متعلق به سر وكيل بند بوده. در اين اتاقك همه جور مواد مخدر، سي دي هاي پورنوگرافي و ... پيدا مي كنند.

اين ها حاشيه هايي از زندگي ِ آدم هايي ست جدا افتاده، مثل مهرداد ِ ما، فردي كه نه اكبر گنجي ست و نه ملي مذهبي و نه روزنامه نگار و وبلاگ نويس ِ دوم خردادي و اصلاح گرا و نه حتي عضو حزب و دسته و گروه و انجمن، كه به اين واسطه، كسي بداند، بفهمد، كه او نيز زنداني ِ مخالف حكومت است، و خوب مي داند او، كه تصوير ِ مشت گره شده اش در خيابان هاي كوي دانشگاه، و چند قلوه سنگي كه در شلوغي ها به سمت پليس ِ زره پوش پرتاب كرده، ارزش ِ گرفتن مدال و هورا، از اين و آن سازمان مدافع زنداني هاي سياسي عقيدتي را ندارد، اما او فقط دلش مي خواهد همه بدانند و بفهمند كه در طول اين سال ها، در اين دخمه ها، دالان ها، چه بلايي بسرش آورده اند، و حالا مقامات مسئول زندان به او گفته اند "ديوانه"، و مي خواهند بفرستنش برود به ديوانه خانه، خودشان گفته اند اين را.

كيانوش سنجري
Monday, November 30, 2005










هاست و ثبت دومین