پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر





...

براي اين دوست كه پدرش در آن هواپيما بوده

اشك در پشت چشم‌ها بي‌قراري مي‌كند ...

چه خبر شده است؟ مگر خبر مرگ شنيده‌اي كه اينگونه بي‌قراري؟ مگر اولين بار است كه خبر مرگ مي‌شنوي؟ مگر اين خبر كليشه‌اي تكراري را كم مي‌شنوي كه اين بار اينگونه دل‌شكسته شده‌اي؟ مگر خبر با خبر، مرگ با مرگ، هواپيما با هواپيما،آدم با آدم، فرق دارد؟ كجاي ماجرا عجيب است كه چنين بي‌قرارت كرده؟

از عجايب روزگار است. خبر مرگ خبرسازان را مي‌شنوي. خبرش را با آتش ساخته‌اند، با خون پرداخته‌اند، فرصتي نبوده تا سردبير تأييد كند يا كارگردان تدوين. همانطور سرسري زير اشك و آه و غم و فرياد نوشته‌اند و تايپ كرده‌اند و ريخته‌اند توي صفحه يا برده‌اند روي تلكس، يا جلوي دوربين. فقط كاش مي‌شد قدري آرام‌تر خبر را خواند و گفت و فهميد. كاش مي‌شد خبرهاي سخت را سافت‌نيوز نوشت. اينقدر آرام آرام به خورد دل داد كه شوكه نشود. آخرسر هم او را به شهادتي، بهشتي، ايثاري، آن دنيايي، چيزي، حواله كرد و ته خبر را باز گذاشت تا فشار درك خبر نشكند او را و بي‌تاب‌اش نكند نقطه پاياني كه بر يك غم بي‌پايان مي‌گذاري.

روح ما آزرده شده است. اين را مي‌فهمم. مسئله، كشته شدن اين دوست و آن عزيز و آن خوب و آن مهربان نيست. مسئله از يك جراحت دردناك - شايد كهنه - در ژرفاي دل ما آب مي‌خورد. از روح ما، روح جمعي ما، كه انگاري خسته و دست‌بسته شده است.

نمي‌دانم اين «ما» كيست؟ كجاست؟ چند نفر است؟ نمي‌دانم دايره آن، چه كساني را دربر مي‌گيرد. اما خراش را بر صورت اين روح جمعي حس مي‌كنم: روح ما خراشيده شده. احساس ما مورد فشار قرار گرفته. ايمان ما مخدوش شده. آه ما بوي دود مي‌دهد. اشك ما رسوب كرده. همه‌چيز يك طور ديگر است، آنطور كه بايد، نيست.

ما عزادار دل مرده خويشيم. عزادار روزگار بي‌رحمي كه در چنگالش گرفتاريم. عزادار حصار تاري كه قرن‌ها به دور خود تنيده‌ايم. عزادار جامعه‌اي كه مزد گوركن در آن بيشتر از بهاي حيات و آزادي آدمي است. زنداني برف بي‌رحمي كه سرمان را به تقليد از كبك در پناهش فرو برده‌ايم. آلوده زباله‌هايي كه وسط زندگي رها كرده‌ايم. شرمگين شرمندگي‌هايي كه خود برآورده و بر خود پسنديده‌ايم. اندوهناك غصه‌ها و دلنگراني‌هايي كه به آنها معتاديم و بدون آنها زندگي نمي‌توانيم. خشمگين از تقصيرهايي كه به گردن خود ماست. عزادار عزيزاني كه با دست خود كشته‌ايم ... آنها را مي‌كشيم و برايشان پيام مي‌دهيم. اين كسب و كار ماست.

ما از كي اينقدر بي‌رحم شده‌ايم؟ چه كسي در كجاي تاريخ به ما آموخته كه چنين سنگدل باشيم؟ چگونه مي‌توانيم هر روز به مرگ خويش راضي شويم؟ چگونه مي‌شود اينسان مدام با مرگ هماغوش باشيم و دم نزنيم؟ چگونه توانسته‌ايم يك عمر بالاي سر بساط خريد و فروش انوع اجناس قاچاق و تقلبي، از اشك و آه و غم و رنچ گرفته تا تعصب و خشونت و نفرت و مرگ، بايستيم و آن را برهم نزنيم؟ چگونه كسي مي‌تواند در ميانه آتش جهنمي كه در آن زندگي مي‌كنيم (يا ذره ذره مي‌ميريم؟!) آرام و قرار يابد؟ چه كسي است كه بتواند نوشدارو را، حتي پس از مرگ سهراب، از پيكر او دريغ كند؟

و اين بي‌قراري آخر تو را مي‌كشد ... با اين تفاوت كه شهيد نمي‌شوي. كسي دنبالت نمي‌گردد. كسي برايت نمي‌گريد. كسي براي شناسايي جنازه‌ات نمي‌آيد ... نمي‌نويسم. مگر قرار نبود ننويسم؟

اشك در پشت چشم‌ها بي‌قراري مي‌كند. دل ما از سنگ هم كه باشد، در اين غم درهم مي‌شكند و خون مي‌شود. چگونه آرام باشيم؟ چگونه ساكت بمانيم؟

+ شعري براي از دست رفتگان










هاست و ثبت دومین