پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر







دور. دور. دور. همه چیز را دور می بیند.
تار. تار. تار. همه چیز را تار می بیند.
اشک. اشک. اشک. همه چیز را اشک می بیند.

اسمش این است که در باز شده. اما چه دری، کدام بازی؟ این بازی را که بچه ها هم گولش را نمی خورند. چگونه باور کند که راهش داده اند وقتی نه چیزی را می بیند و نه جایی را. اصلا تاریکی محض که دیدن و ندیدن ندارد. در باز باشد یا بسته.
ناشکری نباید کرد. "هیچ" نیست، کمی بیشتر از هیچ است. کورسویی می زند از دور . باریکه ای چشمک زن و میرا آن دورها به نظر می رسد. اما فرق آن با توهم چیست، وقتی که معیار اطمینانی نیست... چه وقت است که طبل رسوایی ناواقعیت بر سر بام ها بیفتد؟
مثل تلاش چشم بسته است برای دیدن، این جستجوها که نگاه می کند برای یافتن حقیقت نوری که نیست. سایه هست و نیست. نور هست و دیدن نیست. دیدنی هست در پس این پرده سرخ پیش چشم و دیدن نیست. اما اگر دیدن نیست پس این سایه مبهم و مبهوت کننده در متن ذهن بیننده چیست؟
نیست؛ ولی اگر نیست این دلی که مدام در گوش دیده می دمد که هست پس چیست؟ هست؛ ولی اگر هست پس کجاست؟ چگونه است؟ چگونه است که نمی توان دیدش و هست؟ چگونه است که نمی توان دیدش و جز او نیست؟ چگونه است که هربار ذکر این نیست در میان می آید اشک از دیده جاری می شود تا به زبان خود فریاد بزند که او را دیده و هست ... چگونه نباشد وقتی که یکی هست که می بیند که هست؟
... هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک ...

دور. دور. دور. همه چیز را می بیند از دور.
نور. نور. نور. همه جا را می بیند از نور.
هیچ نمی بیند جز نور.

*     *     *

اين نوشته‌هاي آسماني، پاره‌هاي يك فصل از  كتاب «رفيق اعلي» نوشته كريستيان بوبن است.


او با صداي خويش همگان را مسحور مي‌سازد. با صداي برآمده از جسم خود، گرگها را به سوي خويشتن مي‌كشد و نيز آدميان را كه درنده‌خوتر از گرگهايند. اما اين دم فرشته‌سان جسم او و اين صداي جسماني روحش را چگونه پس از هفت قرن بشنويم. اين صدا همراه تني كه آن را در خود داشت خاموش گشته است و آواز پرنده با خود او از ميان ما پر كشيده است. چند دانه از پرهاي اين پرنده و بازمانده‌هايي از كالبدش را نگاه داشته‌اند. جامه پشمينه‌اش را و صدف كاسه سرش را. اما صداي او ديگر هيچگاه به گوش نخواهد رسيد. پرنده مرده است و آواز او خاموش گشته است. اما نوري كه اين آواز در آن محو مي‌شد باقي است. همان نور پاينده هر روز زندگي كه طي قرون و اعصار دگرگون نگشته است. نام كهن اين نور جوان، همان نام نارساي جمله زبانها، همان سپيدي نهفته در تمامي صداها، خداست. خدا باقي است، همان خورشيد كهنسالي كه به بركت وجود آن همه‌چيز مي‌تواند بيدار شود، هم پرنده و هم آواز.


اگر بخواهيم انساني را بشناسيم، بايد ببينيم زندگي او در نهان به چه كس گرايش دارد و بيش از همه با كه سخن مي‌گويد، حتي آنگاه كه به ظاهر روي صحبتش با ماست. هه‌چيز بسته به آن شخص ديگر است كه او براي خويشتن برگزيده است و در سكوت با وي سخن مي‌گويد، آن‌كه به خاطر او در پي دليل و علت مي رود و به عشق او زندگي خويشتن را آن گونه كه هست ساخته است. اكثر مردمان تنها يك مصاحب دارند و آن پدرشان يا مادرشان است، چهره‌هايي كه در غيابشان نيز بر وجود فرزندان مستولي‌اند و منت داده‌هاي خويش را چون باري گران بر دوش زندگيشان مي‌افكنند. ببين چكار مي‌كنم، اينها همه به خاطر توست، به خاطر آن‌كه عشقت را به دست آورم، به خاطر آن‌كه سرانجام چشمانت را به سوي من برگرداني و با فروغ ديدگانت به من يقين دهي كه وجود داشته‌ام. بسياري از مردمان اين‌گونه تابع يك سايه مي‌شوند و گوشه‌نشين باغچه پدر يا اتاق مادرشان مي‌گردند و تا شبانگاه زندگي خويش، دست به دامن موجودي غايب‌اند. فرانچسكو از زمره اين مردمان نيست، يا بهتر است بگوييم ديگر نيست. ماجراي بي‌پايان خود و پدرش را در روز محاكمه خاتمه بخشيد و چون در زايش دوباره خويش به عرياني رسيد، سرانجام از جامه‌هاي كهنهء فرزندي رهيد و تني عريان و روحي سپيدگون يافت. من همه‌چيز را وامي‌نهم تا از تو وارَهَم. برخلاف آن‌كه مي‌خواستي قدرتمند بار آيم، خويشتن را ناتوان جلوه مي‌دهم و اين ناتواني از توانمندي تو گريزان است و از تو در برابر آن هيچ كاري ساخته نيست. من به سوي اين خدا بازمي‌گردم، همان خدايي كه تو جز تصويري از او نيستي، تصويري كه ماننند تصاوير ديگر يأس‌آور است . اين خدا پدري بسيار سخت‌گيرتز از توست. نگاهم مي كند كه مي‌روم و مي‌آيم. هنگامي كه در كنار من نيست، غيبتش بسيار كمتر از تو مرگ‌آور است. وقتي در كنار من است، بسيار بيشتر از تو به من اجازه بازي كردن مي‌دهد. مثل تو به پول و تكليف و امور جدي ايمان ندارد. وانگهي اوقات خود را به تمامي در جمع بي‌قدر كودكان و سگان و ستوران مي‌گذراند.


مادران فرزندان خويش را ديوانه‌وار دوست دارند. مادران فرزندان خويش را تنها به صورتي ديوانه‌وار مي‌توانند دوست بدارند. آنان فرزندان خود را در كانون جهان و جهان را در كانون قلب خويش جاي مي دهند. فرانچسكو بي‌آنكه در برابر مادر خويش بايستد، از وي جدا مي‌شود و سوز و گداز عشق او را به سراسر جهان مي‌برد، جهاني كه ديگر در آن چيزي جز كانونهاي عشق و كودكان يگانه و فرزندان ملكه‌ها نيست. خواهرم چشمه‌ساز، برادرم باد، خواهرم ستاره، برادرم درخت: اين‌گونه همه‌چيز را در جايگاه شايسته خود، در سايه قدرت مبدأي يگانه قرار مي‌دهد و جملگي را در ميان دستان مادري عظيم مي‌گذارد كه كودكانش را ديوانه‌وار دوست مي‌دارد و تا ابد دلنگران فرزندان خويش و دلداده زمان است.


خدا، اين نور جاودانه. اين شمع ديرينه كه در شام تيره قرون و اعصار مي‌سوزد، اين شعله فروزنده سرخگون، اين شمع تابنده كه با وزش هر باد شعله مي‌كشد، همان چيزي است كه ما مردمان قرن بيستم درمانده‌ايم با آن چه كنيم. ما مردمي خردمنديم. ما مردمي بزرگساليم. براي روشنايي ديگر شمع نمي‌افروزيم. زماني اميد داشتيم كه كليساها ما را از خدا برهانند. كليساها براي همين ساخته شده بودند. مذاهب براي ما مزاحمتي نداشتند. مذاهب وزني سنگين داشتند و سنگيني به ما بيشتر اطمينان خاطر مي‌داد. آنچه ما را به وحشت مي‌اندازد سبكي است، سبكي خدا در خدا و روح در روح. سپس از كليساها خارج شديم. راه درازي پيموديم و از كودكي به بزرگسالي و از خطا به حقيقت رسيديم. اين زمان مي‌دانيم حقيقت در چيست. حقيقت در همخوابگي و سوداگري و فرهيختگي است. و نيك مي‌دانيم كه حقيقت اين حقيقت در چيست. اين حقيقت در مرگ است. ما به همخوابگي و سوداگري و فرهيختگي ايمان داريم. ايمان داريم كه سرانجام هر چيز به مرگ ختم مي‌شود و فرجام همه‌چيز چون طعمه‌اي در ميان دندانهاي به هم فشرده مرگ مي‌نالد. قرون گذشته را نيز از فراز همين ايمان، با اغماض و تحقير مي‌نگريم، چرا كه هرگاه از بالا بر چيزي نظر مي‌افكنيم، اين دو احساس در ما بيدار مي‌شود. از قرون گذشته به خاطر خطاهايي كه در طول آنها به وقوع پيوسته است نمي‌توانيم ناخشنود باشيم، چرا كه بي‌گمان اين خطاها همه لازم بوده است. اين زمان به رشد رسيده‌ايم و تنها به آنچه نيرومند و معقول و بزرگسالانه است ايمان داريم – و هيچ چيز كودكانه‌تر از نور شمعي نيست كه در تاريكي مي‌لرزد.

همان چيزي است كه فرانچسكو با آن سخن مي گويد، حتي آنگاه كه روي صحبتش با پرندگان يا با كيارا است كه خواهر كوچك دل‌آسودگي است. او عاشق است. وقتي كسي عاشق باشد، با عشق خويش و تنها با او سخن مي‌گويد. در همه‌جا، در همه‌وقت. و با عشق خويش چه مي‌گويد؟ مي‌گويد دوستش دارد و اين بدان مي‌ماند كه تقريبا هيچ نگفته باشد و تنها لبخندي بر لبانش نشسته باشد، لبخندي كه مانند به لكنت افتادن خدمتكاري در برابر اربابش است كه او را خوش مي‌آيد و هزار مرتبه بيشتر خشنودش مي‌سازد.

شماري چند از سخنان او را در كتاب لاغراندامي كه به راستي كتاب فقيران است گرد آورده‌اند. اينها كلامهايي عاري از زيبايي و نيايشهايي فاقد جذابيت‌اند و به مانند پيراهن فرسوده فقيرانند كه به كرات شسته و وصله شده‌اند. اين سخنان با وام گرفتن عباراتي از كتاب مقدس پديد آمده‌اند، اينجا قطعه‌اي از مزامير داود نقل شده و آنجا قطعه‌اي ديگر و بدين‌سان كتابي فراهم آمده كه درخور كاري است كه با آن انجام مي‌دهند: با آن نيايش مي‌كنند و با خلأ سخن مي‌گويند تا خلأ كلامشان را پاك سازد. دوستت دارم. هنگامي كه اين كلام به سوي خدا پر مي‌كشد، به مانند پيكان شعله‌وري است كه در دل شب تيره فرو مي رود و پيش از آن‌كه به هدف بنشيند، خاموش مي‌شود. دوست دارم، اين سراپاي سخن اوست، سخني كه نمي‌توانسته كتابي بديع و اثري اديبانه پديد آورد. عشق به هيچ‌روي موضوعي بديع نيست و ابداع اديبان نبوده است.

او به مانند كودكي كه توپ به دست مقابل ديواري مي‌ايستد، در برابر عشق خويش قرار مي‌گيرد: كلامش را، گوي كلام نورانيش را، «دوستت دارم» به هم پيچيده‌اش را، در طول تمام روزهايي كه از زندگيش باقي است، به سوي ديواري كه دور از اوست پرتاب مي‌كند، و سپس به انتظار بازگشت آن مي‌نشيند. هزاران گوي را پرتاب مي‌كند و هيچ‌يك از آنها هرگز باز نمي‌گردد، و او همواره با چهره‌اي خندان و دلي مطمئن كارش را ادامه مي دهد، چرا كه نفس بازي براي او جايزه است و نفس عشق پاسخ.


با اين همه، اگر بخواهد كمي بيشتر درباره عشق خويش صحبت كند، مي‌گويد دوستت دارم و تأسف مي‌خورم كه چرا اينقدر كم دوستت دارم، چرا اينقدر بد دوستت دارم، و بلد نيستم كه چگونه دوستت بدارم. اين بدان خاطر است كه هرقدر به نور نزديك‌تر مي‌شود، وجود خويش را ظلمت‌زده‌تر مي‌بيند و هرقدر بيشتر عشق مي‌ورزد، خويشتن را براي عشق ورزيدن ناشايست‌تر مي‌يابد. زيرا درعشق نه پيشرفتي هست و نه كمالي كه آدمي روزي بدان نايل آيد. عشق بزرگسالانه و پخته و معقول وجود ندارد. هيچ بزرگسالي با عشق چهره به چهره نمي‌شود و تنها كودكان با آن روبه‌رو مي‌گردند، تنها روح كودك كه روح فراغت و دل‌آسودگي است و روح بي‌روحي است، عشق را درمي‌يابد. سن و سال آدمي فزوني مي‌يابد و تجربياتش بر هم انباشته مي‌شود و عقلش ساخته و پرداخته مي‌گردد. اما روح كودك هيچ چيز را نمي‌شمارد، هيچ چيز را بر هم انباشته نمي‌كند، هيچ چيز را نمي‌سازد. روح كودك همواره تازه است و پيوسته به سوي ابتداي جهان و نخستين گامهاي عشق رهسپار است. انسان خردمند انساني است پُر و انباشته و ساخته و پرداخته. انساني كه روحي كودكانه در وجودش است، در نقطه مقابل انساني است كه پاي‌بند وجود خويش است. چنين انساني از خويشتن بركنده شده و در تولد هر چيز از نو زاده مي‌شود و به ابلهي مي‌ماند كه توپ‌بازي مي‌كند يا قديسي كه با خداي خويش سخن مي‌گويد، و يا هر دو.


در دنيا چيزي هست كه در برابر دنيا پايداري مي‌ورزد و اين چيز نه در كليساهاست و نه در فرهنگها و نه در تصوري كه آدميان از خويشتن در سر مي‌پرورند و نه در اعتقاد مرگباري كه به عنوان انسانهايي جدي و بزرگسال و خردمند به خود دارند، بلكه در وجود خداست. خدا در هرآنچه رخ نمايد، بي‌درنگ آن را به لرزه درمي‌آورد و به زير مي‌افكند، و وجود بيكرانهء او تنها در زمزمه‌هاي كودكان و خون از دست رفته فقيران و آواي بي‌پيرايگان متجلي مي‌شود و اينان جملگي جلوه وجود او را به سان گنجشكي در گودي دستان گشاده‌شان مي‌گيرند، گنجشكي كه مثل نان باران‌خورده خيس است و تنش كرخ شده است و جيغ مي‌كشد و از دستان عريانشان غذا مي‌خورد.
خدا آن چيزي است كه كودكان مي‌دانند، نه بزرگسالان.
بزرگسالان وقت خود را براي غذا دادن به گنجشك هدر نمي‌دهند.

TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt52/mt-tb.cgi/828
نظرات شما:
عجب متني! عجب عكسي!
2 # احمد :
نور خوبه .
ياد باد آن روزي را كه كوچك بوديم و خدا را ميدانستيم.
آقا اگه براي انتخابات خبريه يه ندا هم به ما بديد ؟ يه جور نشه من از ديگران بشنوم ؟؟؟!!!
5 # سيد رضا :
خیلی زیبا بود امید که مثل انسان خردمند قصه تو انسانی که روح کودک در وجود دارد از لحظه ها لذت ببریم و با امید واری آینده بهتری بسازیم
6 # آرش :
سكوت روشنفكران/ در اين صورت، بی‌عملی ما شريك جرم جرم عمل سركوبگران خواهد بود./ كيوان صميمی (مديرمسئول ماهنامه‌ی توقيف‌شده نامه)/ بنظر می‌رسد می‌بايست فعالين سياسی و مدافعان حقوق بشر اعتراضات فراگيرتری نسبت به فشارهای شديدی كه بر دانشجويان دگرانديش وارد شدخ است به عمل آورند. دانشجويان بستر اصلی جنبش دموكراتيك ايران را فراهم می‌آورند و سزاوار نيست نيروهای دموكراسی‌خواه به تضييق فزاينده‌ی حقوق اين قشر ارزشمند توجه درخور نشان ندهند. يورش به ظاهر قانونی كه هفته‌ی گذشته به دفتر سازمان دانش‌آموختگان (ادوار تحكيم) انجام شد و دستگيری دانشجوی فرهيخته‌ی تازه فارغ‌التحصيل، دكتر مهندس كيوان انصاری، نشان آشكاری از پروژه‌ی مهار جنبش دانشجويی است. نشان ديگر عدم ثبت‌نام دانشگاه صنعتی اميركبير (پلی تكنيك تهران) از دانشجويان موثر آزادی‌خواه است كه تنها به علت دگرانديشی و دگرباشی در آستانه‌ی محروميت از تحصيل قرار گرفته‌اند. نشان ديگر فشارهای گسترده بر بسياری از تشكل‌های موثر دانشجويی و تحديد بسياری از دانشجويان شهرهای مختلف است. نشان ديگر محروم كردن تعدادی از دانشجويان سراسر كشور است كه در دوران تحصيل كارشناسی به برخی دستورات حاكميت تن نمی‌دادند و اكنون عليرغم قبول شدن در رقابت نفس‌گير كنكور كارشناسی ارشد، موانعی برای ادامه تحصيل‌شان ايجاد شده است. نشان ديگر اين است كه تندروهای دورن حكومت با زندانی كردن غيرقانونی مهندس موسوی خويينی و سپس فشارهای شديد جسمی و شنكجه‌ی روحی بر اين مبارز مقاوم و با سابقه‌ی دانشجويی اين پيام را به اپوزيسيون قانونی داخل كشور می‌دهند كه دست از متشكل كردن فعالان دانشگاهی بردارند. همانگونه كه اين تندروها در زمان دولت خاتمی با زندانی كردن تقی رحمانی ، رضا عليجانی و هدی صابر عين همين پيام را به مخالفان قانونی جمهوری اسلامی منتقل كردند. اگر امروز ما نيروهای اپوزيسيون، با شفافيت از حقوق حقه‌ی نيروهای فعال دانشجويی حمايت موثر نكنيم روزی خواهد آمد كه پروژه سركوب، نه تنها دامن ما بلكه دامن اصلاح‌طلبان درون حاكميت را هم خواهد گرفت. پاشنه‌ی آشيل حركت دموكراتيك مردم ايران تحزب و تشكل است و فعالين سياسی و اجتماعی می‌بايست هزينه‌ی متناسب با اين امر مهم را بپردازند. تندروهای تماميت‌خواه كه بخش قابل ‌توجهی از حاكميت را اشغال كرده‌اند در دورن حكومت با آن دسته از تندروهايی كه كمی هم به مصلحت‌جويی روی آورده‌اند، دچار اختلاف هستند. فعاليت مسالمت‌آميز، پيگيرانه، علنی و شجاعانه‌ی اپوزيسيون، بدون اين كه بر هيچ طيفی از جمهوری اسلامی صحه گذارد، می‌تواند به انزوای تدريجی تندورهای سركوبگر منجر شود. عيرغم اين كه بسياری از ساختارهای جامعه‌شناختی و برخی از شرايط داخلی و خارجی، آرام آرام در جهت اين انزوای تدريجی هستند، ولی اگر به دترمينيسم دل‌خوش كنيم و نقش كنشگری مثبت را فراموش كنيم، كنشگری منفی در كوتاه‌مدت – و حتی در ميان مدت – فجايع و ويرانی های زيادی را رقم خواهد زد. در اين صورت، بی‌عملی ما شريك جرم جرم عمل سركوبگران خواهد بود.
7 # مرجان :
مرسي از اين كه لينك دادين از لطفتون تشكر مي كنم









هاست و ثبت دومین