پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






داشتم واکنش های مختلف به انتشار نامه امام درباره علت پذیرش قطعنامه و پایان جنگ را مرور می کردم، به یک دیدگاه نسبتا منطقی و یک نکته قابل توجه در آن برخوردم. نظرات آقای دکتر غلامعلی رجایی خواندنی است، خصوصا آنجا که می گوید: " در مورد جنگ مسائل حل نشده‌اي وجود دارد كه مانند برخي از ابعاد زندگي امام همچنان براي مردم و مخاطبان و به ويژه محققان سيره و زندگي امام كماكان ناشناخته و ناگفته باقي مانده است و بر همين مبنا در اولين جلسه سال جديد به دانشجويان گفتم به دليل آشكار نشدن اسناد زندگي امام كاملا نمي‌توان به ابعاد مبارزه اي ايشان پي برد. چه بسا از گوشه‌اي سندي آشكار شود و خيلي از واقعيات مسلم موجود را در هم بريزد. تكليف در اين ميان چيست؟ آيا بايد هر از چند گاهي منتظر بروز چالشي در بين مسئولان جنگ و در جهت نفي و اثبات نظر ديگري بنشينيم تا اسناد محرمانه جنگ آشكار شوند؟ آيا بهتر نيست موسسه تنظیم و نشر آثار امام خميني در اين ميان مثل هميشه به تكليف خود عمل كند و ميدان دار قضيه باشد و فصل الخطاب بحث‌ها با او باشد؟ آيا زمان آن نرسيده است كه اسناد محرمانه زندگي امام چه در دوران مبارزه و از جمله مخالفت ايشان با ترور حسنعلي منصور توسط فداييان اسلام و چه در دوران جنگ نظير راي ايشان به ادامه يا توقف جنگ پس از آزادي خرمشهر منتشر شوند و اين همه رسانه‌ها، شاهد طرح نظرات ناقص يك طرفه و كم نتيجه طرفين درگير نباشند؟ "

یادم می آید که در پایان سال گذشته که مجلس در حال بررسی بودجه سال 85 بود، ردیف بودجه موسسه نظیم و نشر آثار امام را که دیدم، کفم برید! جدی ها، اینهمه بودجه برای چی؟؟ مگر با اینهمه بودجه که تنه به تنه نهادهای بی مصرفی مثل سازمان های تبلیغات اسلامی و فرهنگ و ارتباطات اسلامی و بنیادهای کذا و کذا می زند، چه کار مفیدی می کنند؟ غیر از کارآفرینی برای آدمهایی که روسای این موسسه را قبول دارند و دور  برشان را گرفته اند، چه کار دیگری کرده اند از همان سال 68 تا امروز؟ منی که از کودکی و نوجوانی ام امام را دوست داشته ام و همسن های من که برخی مثل من و برخی جور دیگری بوده اند، چه چیزی از این موسسه و کارهای این موسسه آموخته اند درباره امام و زندگی اش و اندیشه اش؟

کجاست جایگاه این "رهبر کبیر انقلاب" در ذهن واندیشه نسلی که چند سال بعد از آن انقلاب به دنیا آمد؟ چه چیزی جز تصورات غالبا ساده انگارانه ای که پدر و مادرها منتقل کرده اند، چه چیزی که پس از نزدیک بیست سال دید ما را روشن تر کند، از او برای امروز گفته شده؟ پس این موسسه به چه دردی می خورد؟ سیر کردن شکم چند صد نفر و دیگر هیچ؟ چه چیزی غیر از حرفهای صد من یه غاز آنها که خمینی را تا حد یک جنایتکار که اعدام برایش مثل آب خوردن بود پایین آورده اند و یا اینها که او را تا حد قدیسی که عکسش را باید در ماه دید بالا برده اند، برای نسل امروز به یادگار مانده از امام؟

دبیرستانی بودم، یا شاید راهنمایی. یک سمیناری برای بررسی فقه سیاسی امام تشکیل شد که تلویزیون نشان می داد. احمد خمینی در آنجا سخنرانی داشت و گفت هیچ کس تا امروز اندیشه سیاسی امام را باز نکرده. حرف بامزه ای بود. من نوجوان ساده دل توی دلم گفتم پس آنهمه آخوند بزرگ و کوچک، هویج بودند در آن چند روز سمیناری که اتفاقا من هم به موضوعش علاقه داشتم و پیگیری می کردم؟! ولی واقعیت همین بود.

نشناختند و نگذاشتند بشناسیم فارغ از حب و بغض ها. الان هم همین است. همه چیز هست غیر از واقعیت امام. واقعیت شخصیتی که بزرگترین انقلاب پایان قرن بیستم را رهبری کرد، هرچند با تبعات و مشکلات بسیار. واقعیت شخصیتی که هر کلمه ای که بیش از این از او بنویسم، فحش ها را از یک طرف برای خود خریده ام. از یکی از دو طرف!

نشناختند و نگذاشتند بشناسیم فارغ از حب و بغض ها. الان هم همین است. می گویید نه؟ از چند ساعت پس از نوشته شدن این مطلب منتظر کامنت های ایشان باشید. کسانی که از نام امام خمینی فقط به فکر انتقام اعدام های 67 می افتند و کسانی که از امام خمینی فقط اسرائیل باید نابود شود و جنگ جنگ تا رفع کل فتنه در عالم را آموخته اند.
TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt52/mt-tb.cgi/832
نظرات شما:
الپر جان خسته نباشي وبلاگ ما يك ساله شد . خوشحال ميشيم نظراتت رو در مورد عملكرد اين يك سال بدونيم . شاد باشي
الپر جان خسته نباشي وبلاگ ما يك ساله شد . خوشحال ميشيم نظراتت رو در مورد عملكرد اين يك سال بدونيم . شاد باشي
الپر جان خسته نباشي وبلاگ ما يك ساله شد . خوشحال ميشيم نظراتت رو در مورد عملكرد اين يك سال بدونيم . شاد باشي
الپر جان خسته نباشي وبلاگ ما يك ساله شد . خوشحال ميشيم نظراتت رو در مورد عملكرد اين يك سال بدونيم . شاد باشي
5 # آرش :
الپر عزيز البته در عطاري امام جنس جور بود چنانچه افرادي با صد و هشتاد درجه اختلاف در روش و منش از فرمايشات امام كد در حقانيت حود در مي آورند. آخر از بعد از هزار و جهار صد سال و دوازده امام و اين همه مرجع و ايت الله هنوز نميدانند اسلامشان چيست؟؟!!!... زياد هم لازم نيست به كنفرانس و سمينار بروي يا فسفر مغز نازنينت را براي امام شناسي مصرف كني. ببين همان مردمي كه آن چنان روح و جسم و جان و مال خود را خالصانه در دوران انقلاب و در دوران جنگ به اماماشان پيشكش كردند، در چه افلاس و حقارت و فقر و سردرگمي و افسردگي بسر مي برند ( به بركت رهبري هاي امام). فرزند خود امام دق مرگ شد... سران نظام در وحشت از همديگر بسر مي برند. در منطقه هم كه گفتن ندارد، دارند شيعه و سني همديگر را مثل سگ مي كشند... جان انسان هم كه بادمجان نيست كه در اثر جهالت و بيكفايتي صدها هزار نفر را به كشتن بدي و صدهزارها نفر جوان رعنا را هم يك عمر معلول و زمين گير كني ...و هيچكس هم مسئوليت نپذيرد. اين كه يك آدم بيسواد و احمقي (و البته مشكوكي) مثل محسن رصايي فرمانده سپاه ميشود خود نشانگر اوج جهالت رهبران نظام بود!
6 # علیرضا :
ببخشيد آقاي الپر من يك سوال دارم. ميشه لطف كنيد در يكي از بخشهاي بلاگتان بفرماييد آقاي خميني چه كار مثبتي براي ايران و مردم ايران انجام دادن؟
7 # بهرام :
آدم باید خیلی از خودش خوشش بیاید وجزخود کسی را نبیند ودیگران را به چيزي نگیرد که از این همه اتنتقاداتی که نسبت به نوشته اش شده تنها به یک نوشته ،(آنهم غیر انتقادی نسبت به نویسنده ) از آقای غلامعلی رجایی بربخورد وفقط آنرا قابل توجه ومنطقی بداند. شما اقای الپر حتی اگر با نظر منتقدین خود موافق هم نباشید ، حق این است که به سئوالات ونقدهای آنان پاسخ دهید. وگرنه کارتان با خطبه های نماز جمعه جنتی هیچ فرقی نخواهد داشت که تریبون یکطرفه دستش است وهر بی ربطی از دهانش خارج میشود وگوشش را هم به روی اتنقادات ونظرات دیگران بسته. از هرکسی هم که بخواهد در باره نوشته های شما نظری دهد هم که آدرس ای میل ومشخصات پدرجدش را میخواهید. اگر به این وسیله کامنت گذار را وادار میکنید که با شخصیت حقیقی خودش نظراتش را ارائه دهد، حداقل سعی کنید پاسخش را بدهید. چرا که خوب میدانید بسیاری از کسانی که از موضع چپ نظرات شمارا نقد میکنند ، مثل شما از مصونیت وپاداش یک عمر سینه زدن در زیر پرچم بخشی ازحاکمان گذشته وامروز برخوردار نیستند وبا یاین وجود به امید وجود صداقتی در شما این کاررا میکنند. وبلاگی که نقش بلند گو ومیکروفن جنتی را در نماز جمعه بازی کند ، وبلاگ نیست. پست ومقامی است قلابی وخیال پرورانه که وبلاگ نویس بخود داده است که میپندارد وی را از پاسخگویی معاف میدارد.
8 # بهرام :
آدم باید خیلی از خودش خوشش بیاید وجزخود کسی را نبیند ودیگران را به چيزي نگیرد که از این همه اتنتقاداتی که نسبت به نوشته اش شده تنها به یک نوشته ،(آنهم غیر انتقادی نسبت به نویسنده ) از آقای غلامعلی رجایی بربخورد وفقط آنرا قابل توجه ومنطقی بداند. شما اقای الپر حتی اگر با نظر منتقدین خود موافق هم نباشید ، حق این است که به سئوالات ونقدهای آنان پاسخ دهید. وگرنه کارتان با خطبه های نماز جمعه جنتی هیچ فرقی نخواهد داشت که تریبون یکطرفه دستش است وهر بی ربطی از دهانش خارج میشود وگوشش را هم به روی اتنقادات ونظرات دیگران بسته. از هرکسی هم که بخواهد در باره نوشته های شما نظری دهد هم که آدرس ای میل ومشخصات پدرجدش را میخواهید. اگر به این وسیله کامنت گذار را وادار میکنید که با شخصیت حقیقی خودش نظراتش را ارائه دهد، حداقل سعی کنید پاسخش را بدهید. چرا که خوب میدانید بسیاری از کسانی که از موضع چپ نظرات شمارا نقد میکنند ، مثل شما از مصونیت وپاداش یک عمر سینه زدن در زیر پرچم بخشی ازحاکمان گذشته وامروز برخوردار نیستند وبا یاین وجود به امید وجود صداقتی در شما این کاررا میکنند. وبلاگی که نقش بلند گو ومیکروفن جنتی را در نماز جمعه بازی کند ، وبلاگ نیست. پست ومقامی است قلابی وخیال پرورانه که وبلاگ نویس بخود داده است که میپندارد وی را از پاسخگویی معاف میدارد.
نوشته ي جامعي بود !
10 # بهرام :
ضمنا آقای الپر! شاید من هزارو یکمین نفری باشم که به وضع این کامنت دونی شما اعتراض میکنم.به چه دلیل شما ادرس ای میل کامنت گذار رامیخواهید؟بنظر من هرکسی که توهین نکرده ومطلبش در ارتباط با مسئله مورد بحث باشد باید بتواند بدون این سین جیم ها نظرش را ابراز کند. از این هم که بگذریم این کامنتدونی ایرادات فنی دارد وباعث چندین بار انتشار یک پیام میگردد. اینهمه بهتان در این رابطه اعتراض شده. چرا برای حل مشکل کاری نمیکنید هیچ پاسخی هم نمیدهید که کامنت گذاران بدانند که مشکل از کمی بضاعت فنی شما در این مورد است ، که اگر هم باشد عیبی نیست واز افراد وارد دراین باره میشود کمک گرفت، یا همانطور که بد بینانه باره برایتان نوشته شده، بخاطر بالابردن تعداد بازدید کنندگان است؟
اين قضيه‌ی «بزرگ‌ترين انقلاب قرن بيستم» چيست؟ سال 1917 را جزو قرن بيستم حساب نکرده‌ايد؟ با چه معياری انقلابی را که بيشتر يک بازگشت به خويشتن بوده تا انقلاب اجتماعی به مفهوم واقعی، بزرگ‌ترين می‌ناميد؟ من هر چه معيارهای کمی و کيفی انقلاب‌ها را بررسی کنيد چنين ادعايی را پوچ‌ترو بی‌پايه‌تر خواهيد يافت. مگر اين که اين ادعا از سنخ ادعاهای مشابه: «هنر نزد ايرانيان است و بس» و «اصفهان نصف جهان» باشد، يا مشابه ادعاهايی که از کشف فرمول آينشتاين توسط دانش‌آموز دبيرستانی در جيرفت و يا وجود فرمول جاذبه‌ی عمومی نيوتون در کارهای مجتهد شبستری.
اين قضيه‌ی «بزرگ‌ترين انقلاب قرن بيستم» چيست؟ سال 1917 را جزو قرن بيستم حساب نکرده‌ايد؟ با چه معياری انقلابی را که بيشتر يک بازگشت به خويشتن بوده تا انقلاب اجتماعی به مفهوم واقعی، بزرگ‌ترين می‌ناميد؟ هر چه معيارهای کمی و کيفی انقلاب‌ها را بررسی کنيد چنين ادعايی را پوچ‌ترو بی‌پايه‌تر خواهيد يافت. مگر اين که اين ادعا از سنخ ادعاهای مشابه: «هنر نزد ايرانيان است و بس» و «اصفهان نصف جهان» باشد، يا مشابه ادعاهايی که از کشف فرمول آينشتاين توسط دانش‌آموز دبيرستانی در جيرفت و يا وجود فرمول جاذبه‌ی عمومی نيوتون در کارهای مجتهد شبستری.
علی جان! هیچ چیز مطلق نیست. آقای خمینی هم یکی از سلسله ی نامطلق‌ها. واقعن سخت است...ایشان بت دوران کودکی و نوجوانی‌ی ما بوده‌اند و واقعن سخت است فهم بسیاری ناگفته‌ها؛ ناگفته‌هایی دقیقن مثل همین نامه؛ ولی باید آماده باشیم، باید بدانیم که اکثر فیل‌ها موش از آب در می‌آیند، به خصوص آن فیل‌هایی که در هنگام فیلیتشان فاجعه‌ی شصت‌وهفت اتفاق می‌‌افتد، آن فیل‌هایی که همچون باقی‌فیل‌های عالم "مثلن استالین" از مطرود کردن مهمترین رقیبشان ابایی ندارند و آن فیل‌هایی که مشاورینی بسیار بسیار نادان دارند...سخت است علی‌جان
14 # احمد :
امام مرده است و زنده نمي شود ... مردي که کينه داشت ، مردي که انقلاب رهبرش کرد و او انقلاب را رهبري کرد ، مردي که با موج مي رفت، مردي که از جمهوري درک اسلامي اش را داشت و جمهوري را هم اسلامي کرد ، مردي که رهبر انقلابش کردند ولي امام بود و فقيه بود و نه رهبري شايسته انقلاب. مردي که فرمان هشت ماده اي صادر کرد و ساعتي از صدور فرمانش نگذشته بايگاني اش کرد و بايگاني کردن آن فرمان را از امت اش پنهان کرد ، امام مردي که نان و آب شد و هنوز هم هست براي خيل امام پرست ها... سخنراني در بهشت زهرا ي او را بايد شنيد و خنديد به بي مرامي اش، امام مردي که خودش قبول داشت و گفت خدعه کردم. امام جنگ ، امام نفرت ، امام ولايت، امام سنگسار و اعدام و شهادت بخشي که از حسن و حسين شريعمتداري کيهاني مدعي و وارث دارد تا خط امامي رانده شده از حکومت و کار گزاران و سرداران مليارد دلاري سپاهي و رضاعي و غير رضاعي و احمدي نژادي و مصباحي و خامنه اي و رفسنجاني تا آدمي مثل ابوذر فدايي سيد علي...
15 # ham :
16 # احمد :
آقاي الپر، چرا از چند کامنت غير امامي نگراني؟... سال هاست که امام پرست ها در قدرت هستند و امام نويسي کرده و مي کنند ... آقاي الپر چرا از چند کامنت غير امامي نگراني؟ .....نوشته خودت در پرانتز ( هیچ کس تا امروز اندیشه سیاسی امام را باز نکرده. حرف بامزه ای بود. ........ نشناختند و نگذاشتند بشناسیم فارغ از حب و بغض ها. الان هم همین است. می گویید نه؟ از چند ساعت پس از نوشته شدن این مطلب منتظر کامنت های ایشان باشید. کسانی که از نام امام خمینی فقط به فکر انتقام اعدام های 67 می افتند و کسانی که از امام خمینی فقط اسرائیل باید نابود شود و جنگ جنگ تا رفع کل فتنه در عالم را آموخته اند). .... سال هاست که امام پرست ها در قدرت هستند و امام نويسي کرده و مي کنند ... آقاي الپر چرا از چند کامنت غير امامي نگراني؟
17 # سعید :
با سلام عزیزم چرا میخواهید ابعاد امامتون را بررسی کنید اون بنده خدا که دستش از دنیا کوتاهه ولی طفلکی اصلا بعدی نداشت چه برسه به ابعاد !!!! نصف جملاتش این بود : ولاکن کذا به کذا ... و یا این جمله حکیمانه : ارتش باید باشد همینطور باید باشد ! آخه عزیزم ابعاد فکر این آقا چیه ؟ به جای بررسی ابعاد اون مرحوم لطفا کشکتان را بسابید
18 # حمد :
باور كن خودش اون بالا نشسته داره مي زنه رو دستش مي گه عجب گوهي خورديم .. كاشكي نمي خورديم .. علامه طباطبايي خدا بيامرز عزير هم بقلش نشسته مي گه اي بو خمين. ديدي گفتم نخور؟ ديدي خوردي و چي شد؟
19 # حمد :
باور كن خودش اون بالا نشسته داره مي زنه رو دستش مي گه عجب گوهي خورديم .. كاشكي نمي خورديم .. علامه طباطبايي خدا بيامرز عزير هم بقلش نشسته مي گه اي بو خمين. ديدي گفتم نخور؟ ديدي خوردي و چي شد؟
20 # حمد :
باور كن خودش اون بالا نشسته داره مي زنه رو دستش مي گه عجب گوهي خورديم .. كاشكي نمي خورديم .. علامه طباطبايي خدا بيامرز عزير هم بقلش نشسته مي گه اي بو خمين. ديدي گفتم نخور؟ ديدي خوردي و چي شد؟
21 # احمد :
امام خميني جمهوري را اسلامي کرد و مصلحت جمهوري و مردم و ايران تبديل شد به مصلحت اسلام و نظام و جهان اسلام، اسلامي که آقاي طالقاني زندان و رنجش را کشيد و پس از انقلاب هم رنج آن را چشيد ، مردم هم همان برداشت را از اسلام کردند که آقاي طالقاني داشت ، آيت اللهي که مردم به مهر او را مي شناختند و او را نه آيت الله بلکه ميان آن همه آخوند و آيت الله، ايشان را آقاي طالقاني و پدر طالقاني ناميدند ، خميني امام توانست با استفاده از توهم مردم به اسلام جمهوري را به جمهوري اسلامي بدل کند. مصلحت اسلام و نظام ، مصلحت دار و دسته ايست که در قدرت است ، خط قرمز دارد و نامش مصلحت نظام است و مصلحت اش ، مصلحت مردم نام نداشته و ندارد، مصلحتي که زن آقاي الهام سخنگوي دولت گاه ياد آوري اش مي کند، گاه اشرف شايق راه يافته مجلس يعني چماق برده شده به مجلس اسلامي، و به اصطلاح نماينده زنان ايران ، پرچم مبارزه با مفاسد اجتماعي، خواهان اعدام زنان خياباني جمهوري اسلامي مي شود و پيش تر هم ديوانه اي به نام خلخالي همان راه را رفت که او مي خواهد. مصلحت نظامي که يکي از خطوط خيلي قرمزش ولايت فقيه است و رهبرش هم ولي فقيه، شوراي نگهبان و خبرگان و مجلس اش هم تابع و منتخب و مجيز گوي ولي فقيه، مجري اش هم احمدي نژاديست. مصلحت مردم باشد يا نباشد مهم مصلحت نظام است ، نظم و نظامي از امام رهبر، به ارث رسيده به ولي فقيه رهبر. اگر حرف و سخن بيان شده امام را سال ها پس از مرگ، زبان رفسنجاني بيان مي کند تير و تفنگ جنگ قدرت است بين مصلحت طلبان نظام . نظام و مصلحتي که جمهوري را هم اسلامي کرد و شده است همين که داريم.
سلام گرچه شايد زياد با افكار و عقايدت موافق نباشم، اما يك تكه از اين نوشتار را شديدا قبول دارم كه :کجاست جایگاه این "رهبر کبیر انقلاب" در ذهن واندیشه نسلی که چند سال بعد از آن انقلاب به دنیا آمد؟ چه چیزی جز تصورات غالبا ساده انگارانه ای که پدر و مادرها منتقل کرده اند، چه چیزی که پس از نزدیک بیست سال دید ما را روشن تر کند، از او برای امروز گفه شده؟ پس این موسسه به چه دردی می خورد؟ سیر کردن شکم چند صد نفر و دیگر هیچ؟ چه چیزی غیر از حرفهای صد من یه غاز آنها که خمینی را تا حد یک جنایتکار که اعدام برایش مثل آب خوردن بود پایین آورده اند و یا اینها که او را تا حد قدیسی که عکسش را باید در ماه دید بالا برده اند، برای نسل امروز به یادگار مانده از امام؟ ياعلي
سلام گرچه شايد زياد با افكار و عقايدت موافق نباشم، اما يك تكه از اين نوشتار را شديدا قبول دارم كه :کجاست جایگاه این "رهبر کبیر انقلاب" در ذهن واندیشه نسلی که چند سال بعد از آن انقلاب به دنیا آمد؟ چه چیزی جز تصورات غالبا ساده انگارانه ای که پدر و مادرها منتقل کرده اند، چه چیزی که پس از نزدیک بیست سال دید ما را روشن تر کند، از او برای امروز گفه شده؟ پس این موسسه به چه دردی می خورد؟ سیر کردن شکم چند صد نفر و دیگر هیچ؟ چه چیزی غیر از حرفهای صد من یه غاز آنها که خمینی را تا حد یک جنایتکار که اعدام برایش مثل آب خوردن بود پایین آورده اند و یا اینها که او را تا حد قدیسی که عکسش را باید در ماه دید بالا برده اند، برای نسل امروز به یادگار مانده از امام؟ ياعلي
سلام گرچه شايد زياد با افكار و عقايدت موافق نباشم، اما يك تكه از اين نوشتار را شديدا قبول دارم كه :کجاست جایگاه این "رهبر کبیر انقلاب" در ذهن واندیشه نسلی که چند سال بعد از آن انقلاب به دنیا آمد؟ چه چیزی جز تصورات غالبا ساده انگارانه ای که پدر و مادرها منتقل کرده اند، چه چیزی که پس از نزدیک بیست سال دید ما را روشن تر کند، از او برای امروز گفه شده؟ پس این موسسه به چه دردی می خورد؟ سیر کردن شکم چند صد نفر و دیگر هیچ؟ چه چیزی غیر از حرفهای صد من یه غاز آنها که خمینی را تا حد یک جنایتکار که اعدام برایش مثل آب خوردن بود پایین آورده اند و یا اینها که او را تا حد قدیسی که عکسش را باید در ماه دید بالا برده اند، برای نسل امروز به یادگار مانده از امام؟ ياعلي
25 # محمد :
توي يك بند بوديم ؛ بند آپارتمان اوين؛ از روز اول دستگيري تا 19 آذر 60 يكسره توي اون بند بوديم . البته نيلوفر كه بيست و نهم رفت . نیلوفر 16 سالش بود و توي بچه هاي بند به من خيلي ابراز علاقه مي كرد . نمي دونم چرا؟ با اينكه خودش هوادار راه كارگر بود به هر حال به هواداران مجاهدین خيلي سمپاتي داشت. خيلي مي بردنش بازجويي و مي آوردنش. من اون روزها، چون تا يك سال با اسم مستعار بودم اساساً در انبوه دستگيريهاي بعد از 30 خرداد گم شده بودم و كسي سراغي از من و يك عده ديگه مثل من نمي گرفت. فقط چون توي تنبيه هاي بند عضو ثابت بودم و به خاطر ضعف جسماني ام، هر از گاهي كارم به بهداري مي كشيد و اين بهانه اي مي شد كه از بند برم بيرون. بازجويي هاي مكرر نيلوفر ماها رو يك كم حساس كرده بود و با اينكه ترديدي نسبت به صداقتش نداشتيم، با اين حال در برخورد با او كمي احتياط مي كرديم. چند روز قبل از اعدامش ، نشسته بود يك گوشه اي و به من نگاه مي كرد. سنگيني نگاهش رو كه حس كردم برگشتم نگاهش كردم و لبخندي زدم. بلند شد آمد نزديكم نشست ، اسم مستعارم رو صدا كرد و گفت: " خيلي دلم مي خواد اسم واقعي تو رو بدونم" محتاطانه گفتم: " عزيزم ، اسم من همينه . " لبخندي زد و گفت: " باشه " شب هم اومد جاشو پيش من درست كرد تا بخوابه. موقع خواب يكي از بچه هاي ارشد بند بهم گفت:" مراقب باش كه حرف خاصي بينتون رد و بدل نشه ". به اون دوست اطمينان دادم و كنار نيلوفر دراز كشيدم . دستم رو گرفت و گفت: " من از مردن ميترسم". نگاهش كردم. نميدونستم چي بگم . دلم گرفت. خودم هم مثل او بي تجربه بودم. سرش رو توي بغلم گرفتم و آروم كه بچه ها از صدامون بيدار نشن گفتم: " كي گفته قراره ما بميريم نيلوفر جان؟" خودش رو مثل بچه هاي بي پناه چسبوند به من و گفت: " منو نميذارن برم بيرون". بعد آهسته شروع كرد به گريه كردن. اونقدر موهاشو نوازش كردم و دستش رو توي دستم فشار دادم تا خوابش برد. فرداش بردنش بازجويي. وقتي برگشت اينقدر "تعزير" شده بود كه خون ادرار مي كرد. كارهاي اوليه رو براش انجام داديم ، يك گوشه اي آروم دراز كشيد . بچه ها هم به كارهاي جاري بند مشغول بودند. من هر طرف كه مي رفتم مي ديدم برمي گرده و نگاهم مي كنه. ياد هشدار بچه ها افتادم . هم كمي عصبي شده بودم ، هم به شدت نگرانش بودم و دلم براي ترسهاش مي سوخت. بدون اغراق شايد تمام روز در سكوت مرا مي پاييد . كم حرف ميزد ، چيزي نمي خورد و توي فكر بود. عاقبت پيشش نشستم و با شوخي گفتم: " دختر ، چرا اينقدر منو نگاه مي كني؟ خدا رحم كرده تو پسر آفريده نشدي؟!" با اندوه و آروم گفت: " مي خوام اينقدر نگاهت كنم تا چشمهام از تو پر شه "؛ اگه از نگاه كردنم ناراحت ميشي ببخشيد ، ولي ميخام چشام از تو پر شه. و بعد ساعت برادرش رو كه به دستش بسته يود باز كرد و به من يادگاري داد كه نگه دارم. دو روز بعد كه بردنش بازجويي، چند ساعت بعد از رفتنش ، زهرا موسوي تبريزي( برادرزاده موسوي تبريزي كه الان اصلاح طلبي اش همه رو كشته ) در بند رو باز كرد، يك تكه روزنامه انداخت توي بند با چادر نيلوفر و با تمسخر گفت: " رفيقتون وصيت كرد كه نماينده بند به جاي اون صورت تمام بچه ها را ببوسه و خداحافظي كنه" و بعد در و بست و رفت. بعد از 25 سال نمي دونم بايد خوشحال باشم از اينكه يك دختر 16 ساله به هنگام مرگ آرزو مي كرد كه چشماش از من پر بشه يا بايد از فرط اندوه بميرم. هنوز ساعتش پيش منه و روي تاريخ 29 شهريور متوقف مونده. خاطره ای از : مهتاب – پ توضیح: نيلوفر تشيد خواهر علیرضا تشید از زندانیان سیاسی سابق و از کادرهای "راه کارگر" که در قتل عام 67 جاودانه شد و همچنین علیمحمد تشيد عضو شورای فرماندهی میلیشیای مجاهدین (سال های 58- 59 ) بود. نیلوفر به خاطر نسبت خانوادگی اش با این دو در 29 شهريور 60 در 16 سالگی اعدام شد.
26 # محمد :
توي يك بند بوديم ؛ بند آپارتمان اوين؛ از روز اول دستگيري تا 19 آذر 60 يكسره توي اون بند بوديم . البته نيلوفر كه بيست و نهم رفت . نیلوفر 16 سالش بود و توي بچه هاي بند به من خيلي ابراز علاقه مي كرد . نمي دونم چرا؟ با اينكه خودش هوادار راه كارگر بود به هر حال به هواداران مجاهدین خيلي سمپاتي داشت. خيلي مي بردنش بازجويي و مي آوردنش. من اون روزها، چون تا يك سال با اسم مستعار بودم اساساً در انبوه دستگيريهاي بعد از 30 خرداد گم شده بودم و كسي سراغي از من و يك عده ديگه مثل من نمي گرفت. فقط چون توي تنبيه هاي بند عضو ثابت بودم و به خاطر ضعف جسماني ام، هر از گاهي كارم به بهداري مي كشيد و اين بهانه اي مي شد كه از بند برم بيرون. بازجويي هاي مكرر نيلوفر ماها رو يك كم حساس كرده بود و با اينكه ترديدي نسبت به صداقتش نداشتيم، با اين حال در برخورد با او كمي احتياط مي كرديم. چند روز قبل از اعدامش ، نشسته بود يك گوشه اي و به من نگاه مي كرد. سنگيني نگاهش رو كه حس كردم برگشتم نگاهش كردم و لبخندي زدم. بلند شد آمد نزديكم نشست ، اسم مستعارم رو صدا كرد و گفت: " خيلي دلم مي خواد اسم واقعي تو رو بدونم" محتاطانه گفتم: " عزيزم ، اسم من همينه . " لبخندي زد و گفت: " باشه " شب هم اومد جاشو پيش من درست كرد تا بخوابه. موقع خواب يكي از بچه هاي ارشد بند بهم گفت:" مراقب باش كه حرف خاصي بينتون رد و بدل نشه ". به اون دوست اطمينان دادم و كنار نيلوفر دراز كشيدم . دستم رو گرفت و گفت: " من از مردن ميترسم". نگاهش كردم. نميدونستم چي بگم . دلم گرفت. خودم هم مثل او بي تجربه بودم. سرش رو توي بغلم گرفتم و آروم كه بچه ها از صدامون بيدار نشن گفتم: " كي گفته قراره ما بميريم نيلوفر جان؟" خودش رو مثل بچه هاي بي پناه چسبوند به من و گفت: " منو نميذارن برم بيرون". بعد آهسته شروع كرد به گريه كردن. اونقدر موهاشو نوازش كردم و دستش رو توي دستم فشار دادم تا خوابش برد. فرداش بردنش بازجويي. وقتي برگشت اينقدر "تعزير" شده بود كه خون ادرار مي كرد. كارهاي اوليه رو براش انجام داديم ، يك گوشه اي آروم دراز كشيد . بچه ها هم به كارهاي جاري بند مشغول بودند. من هر طرف كه مي رفتم مي ديدم برمي گرده و نگاهم مي كنه. ياد هشدار بچه ها افتادم . هم كمي عصبي شده بودم ، هم به شدت نگرانش بودم و دلم براي ترسهاش مي سوخت. بدون اغراق شايد تمام روز در سكوت مرا مي پاييد . كم حرف ميزد ، چيزي نمي خورد و توي فكر بود. عاقبت پيشش نشستم و با شوخي گفتم: " دختر ، چرا اينقدر منو نگاه مي كني؟ خدا رحم كرده تو پسر آفريده نشدي؟!" با اندوه و آروم گفت: " مي خوام اينقدر نگاهت كنم تا چشمهام از تو پر شه "؛ اگه از نگاه كردنم ناراحت ميشي ببخشيد ، ولي ميخام چشام از تو پر شه. و بعد ساعت برادرش رو كه به دستش بسته يود باز كرد و به من يادگاري داد كه نگه دارم. دو روز بعد كه بردنش بازجويي، چند ساعت بعد از رفتنش ، زهرا موسوي تبريزي( برادرزاده موسوي تبريزي كه الان اصلاح طلبي اش همه رو كشته ) در بند رو باز كرد، يك تكه روزنامه انداخت توي بند با چادر نيلوفر و با تمسخر گفت: " رفيقتون وصيت كرد كه نماينده بند به جاي اون صورت تمام بچه ها را ببوسه و خداحافظي كنه" و بعد در و بست و رفت. بعد از 25 سال نمي دونم بايد خوشحال باشم از اينكه يك دختر 16 ساله به هنگام مرگ آرزو مي كرد كه چشماش از من پر بشه يا بايد از فرط اندوه بميرم. هنوز ساعتش پيش منه و روي تاريخ 29 شهريور متوقف مونده. خاطره ای از : مهتاب – پ توضیح: نيلوفر تشيد خواهر علیرضا تشید از زندانیان سیاسی سابق و از کادرهای "راه کارگر" که در قتل عام 67 جاودانه شد و همچنین علیمحمد تشيد عضو شورای فرماندهی میلیشیای مجاهدین (سال های 58- 59 ) بود. نیلوفر به خاطر نسبت خانوادگی اش با این دو در 29 شهريور 60 در 16 سالگی اعدام شد.
27 # محمد :
توي يك بند بوديم ؛ بند آپارتمان اوين؛ از روز اول دستگيري تا 19 آذر 60 يكسره توي اون بند بوديم . البته نيلوفر كه بيست و نهم رفت . نیلوفر 16 سالش بود و توي بچه هاي بند به من خيلي ابراز علاقه مي كرد . نمي دونم چرا؟ با اينكه خودش هوادار راه كارگر بود به هر حال به هواداران مجاهدین خيلي سمپاتي داشت. خيلي مي بردنش بازجويي و مي آوردنش. من اون روزها، چون تا يك سال با اسم مستعار بودم اساساً در انبوه دستگيريهاي بعد از 30 خرداد گم شده بودم و كسي سراغي از من و يك عده ديگه مثل من نمي گرفت. فقط چون توي تنبيه هاي بند عضو ثابت بودم و به خاطر ضعف جسماني ام، هر از گاهي كارم به بهداري مي كشيد و اين بهانه اي مي شد كه از بند برم بيرون. بازجويي هاي مكرر نيلوفر ماها رو يك كم حساس كرده بود و با اينكه ترديدي نسبت به صداقتش نداشتيم، با اين حال در برخورد با او كمي احتياط مي كرديم. چند روز قبل از اعدامش ، نشسته بود يك گوشه اي و به من نگاه مي كرد. سنگيني نگاهش رو كه حس كردم برگشتم نگاهش كردم و لبخندي زدم. بلند شد آمد نزديكم نشست ، اسم مستعارم رو صدا كرد و گفت: " خيلي دلم مي خواد اسم واقعي تو رو بدونم" محتاطانه گفتم: " عزيزم ، اسم من همينه . " لبخندي زد و گفت: " باشه " شب هم اومد جاشو پيش من درست كرد تا بخوابه. موقع خواب يكي از بچه هاي ارشد بند بهم گفت:" مراقب باش كه حرف خاصي بينتون رد و بدل نشه ". به اون دوست اطمينان دادم و كنار نيلوفر دراز كشيدم . دستم رو گرفت و گفت: " من از مردن ميترسم". نگاهش كردم. نميدونستم چي بگم . دلم گرفت. خودم هم مثل او بي تجربه بودم. سرش رو توي بغلم گرفتم و آروم كه بچه ها از صدامون بيدار نشن گفتم: " كي گفته قراره ما بميريم نيلوفر جان؟" خودش رو مثل بچه هاي بي پناه چسبوند به من و گفت: " منو نميذارن برم بيرون". بعد آهسته شروع كرد به گريه كردن. اونقدر موهاشو نوازش كردم و دستش رو توي دستم فشار دادم تا خوابش برد. فرداش بردنش بازجويي. وقتي برگشت اينقدر "تعزير" شده بود كه خون ادرار مي كرد. كارهاي اوليه رو براش انجام داديم ، يك گوشه اي آروم دراز كشيد . بچه ها هم به كارهاي جاري بند مشغول بودند. من هر طرف كه مي رفتم مي ديدم برمي گرده و نگاهم مي كنه. ياد هشدار بچه ها افتادم . هم كمي عصبي شده بودم ، هم به شدت نگرانش بودم و دلم براي ترسهاش مي سوخت. بدون اغراق شايد تمام روز در سكوت مرا مي پاييد . كم حرف ميزد ، چيزي نمي خورد و توي فكر بود. عاقبت پيشش نشستم و با شوخي گفتم: " دختر ، چرا اينقدر منو نگاه مي كني؟ خدا رحم كرده تو پسر آفريده نشدي؟!" با اندوه و آروم گفت: " مي خوام اينقدر نگاهت كنم تا چشمهام از تو پر شه "؛ اگه از نگاه كردنم ناراحت ميشي ببخشيد ، ولي ميخام چشام از تو پر شه. و بعد ساعت برادرش رو كه به دستش بسته يود باز كرد و به من يادگاري داد كه نگه دارم. دو روز بعد كه بردنش بازجويي، چند ساعت بعد از رفتنش ، زهرا موسوي تبريزي( برادرزاده موسوي تبريزي كه الان اصلاح طلبي اش همه رو كشته ) در بند رو باز كرد، يك تكه روزنامه انداخت توي بند با چادر نيلوفر و با تمسخر گفت: " رفيقتون وصيت كرد كه نماينده بند به جاي اون صورت تمام بچه ها را ببوسه و خداحافظي كنه" و بعد در و بست و رفت. بعد از 25 سال نمي دونم بايد خوشحال باشم از اينكه يك دختر 16 ساله به هنگام مرگ آرزو مي كرد كه چشماش از من پر بشه يا بايد از فرط اندوه بميرم. هنوز ساعتش پيش منه و روي تاريخ 29 شهريور متوقف مونده. خاطره ای از : مهتاب – پ توضیح: نيلوفر تشيد خواهر علیرضا تشید از زندانیان سیاسی سابق و از کادرهای "راه کارگر" که در قتل عام 67 جاودانه شد و همچنین علیمحمد تشيد عضو شورای فرماندهی میلیشیای مجاهدین (سال های 58- 59 ) بود. نیلوفر به خاطر نسبت خانوادگی اش با این دو در 29 شهريور 60 در 16 سالگی اعدام شد.
- www.persiancultures.com -
سایت بلاگفا در شاهکاری تازه وبلاگ های معرفی شده از سوی دادستانی را بدون اعلام قبلی مسدود کرده و همچنین در صفحه اول خود بخشی بعنوان اعلام تخلفات(!) راه اندازی کرده است که اگر چیزی از دست برادران دادستانی و مدیران بلاگفا در رفته بدین وسیله اعلام شود! بشتابید جهت تقویت نهضت فیلترینگ http://nersi.blogfa.com
30 # Kiani :
You got the point! It was a good post..k
31 # پيمان مقدم :
برادر الپر ، برادر الپر...بحث امام را باز نكن لطفا. نمي شه راجع بهش صحبت كرد. چون معصوم شده و در هاله اي مقدس قرار گرفته...
سلام جناب الپر وبلاگ جالبي داريد به وبلاگ ما هم سر بزنيد اگر مايل به تبادل لينك بوديد بفرماييد
چرا من فكر كردم شما بايد الان در حال و هواي ستاره هاي دانشجوها باشيد!!خام بوده فكرم كمي فقط كم كم عادت مي كنيم به بي تفاوتي...
34 # ايراني :
فكر مي كنم كه اين يك تحليل واقع گرايانه از اقاي معماريان باشد لطفا بخوانيد: http://r0ozonline.com/02article/018000.shtml
35 # احمد :
کجا هستند و چرا نمي نويسند امام پرست ها از معجزات بت شکني که خود بت شد . در صندوق اسرارشان را چرا نمي گشايند و محسنات پنهان و پوشيده امام و بت شان را عيان نمي کنند تا ارشاد کنند و ملت را هم مثل خودشان بت پرست و امام پرست کنند. اجازه از بت زنده ، ولي فقيه سيد علي خامنه اي ندارند، مصلحت او نيست و از اسرار کيهاني است؟
نكته‌اي كه همه دارن از اون غفلت ميكنند اينه كه رفسنجاني با انتشار اين نامه طرف حساب اصلي خودش و سردسته باندي كه امثال احمدي نژاد عمله و اكره اون هستند، نشون داده. محسن رضائي هنوز كه هنوزه در همون جايگاه و مرتبه هست و رهبري هم كاملاً ازش حساب مي‌بره. پروژه هسته‌اي تماماً توسط همين آدم هدايت و كنترل ميشه. مسوول بسياري از بدبختيها، انحرافات و جنايتها همين آدمه. دعواي اين دو نفر هم از سال 76 شروع شد وقتي رفسنجاني زير بار تقلب نرفت و راه رو براي انجام انتخابات آزاد و رو كار اومدن خاتمي هموار كرد. محسن رضائي آدميه متوهم و روياپرداز با افكار و اهداف بسيار خطرناك كه ساختن بمب اتم يكي از اونهاست
دوستان عزیزم سایت کاوه آهنگر هک شده است . اگر از ایمیل قبلی کاوه یعنی kaveh2526@yahoo.com ایمیلی دریافت کردید روی لینک داخل آن کلیک نکنید. پیام کاوه عزیز در وبلاگ من : Kaveh has left a new comment on your post "رویدادهای شگفت انگیز مذهبی!": Hello Mani My site kavehroom.com has been jijacked, also my email kaveh2526@yahoo.com. You might have received email with my yahoo address, it's not me, they are trying to get everybodys' password. You can contact me with kaveh2526@gmail.com. Delete all the emails you receive from kaveh2526@yahoo.com without opening. Please give this message to everybody
گذري رد مي شدم مطلب شما را خواندم. كمتر آدمي در وبلاگستان پيدا مي شود كه نظرش را آزادانه بگويد بدون اينكه از عواقبش بترسد. خوشحالم كه اين ميزان منطقي به اين مسئله نگاه كرديد. در مورد شخصيت امام هم بايد بگويم آدمهاي بزرگ هميشه اينگونه بوده اند چرا كه آدمهاي بزرگ داراي چند وجه شخصيت هستند كه آدمها تك بعدي نمي توانند آن را درك كنند. مثلا همين ذوب شدگان در ولايت اگر اين نامه 18 سال پيش بدستشان ميرسيد چه مي كردند. كه حال اينگونه بر افروخته شده اند.
با سلام قبلا هم گفته بودم سیستم نظرخواهیتون کمی ایراد داره و به همین دلیل یک نظر چندین بار تکرار میشه . لطفا نظرات تکراری را پاک کنید که راحتتر بشه نظرات بقیه را خوند . با تشکر
40 # علیرضا :
آقاي سينا لطفا گذري رد نشين. بفرماييد توضيح بدين منظورتون از وجه شخصيتهاي خميني چي هست؟؟؟ بقيه آدمهاي بزرگ كه ميگي كيا هستند؟؟؟









هاست و ثبت دومین