پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






مسولان روزنامه نوپای روزگار که امروز سومین شماره آن در دوره جدید منتشر شده بود، ساعتی پیش تصمیم گرفتند انتشار این روزنامه را متوقف کنند. ظاهرا دلیل این تصمیم، فشارهای مداوم هیات نظارت و وزارت ارشاد برای محدود کردن کار این روزنامه و اعضای تحریریه آن بوده است. صبح شنیدیم که از هیات نظارت بر مطبوعات بهانه آورده اند که چون مجوز این نشریه اجتماعی است و نه سیاسی ، طبق قانون نباید بیش از 20 درصد مطالب آن سیاسی باشد، در حالی که بیشتر است. مدیران روزنامه هم حاضر شده بودند که حتی سرویس سیاسی روزنامه را که ظاهرا برای رفع هرگونه شبهه قانونی از اول با دو تعریف کاری "خبر" و "ایران" فعالیت می کرد تعطیل کنند. اما امروز باز هم کوتاه آمدند و پذیرفتند که کل سرویس سیاسی را حذف کنند. اما ظاهرا فشارها و بهانه گیری های هیات نظارت تمامی نداشت و در نتیجه تصمیم بر این شده که روزنامه فعلا (یا دیگر) در نیاید.

برای خود من تعطیلی روزگار بیشتر از شرق ناراحت کننده بود. چون برای تعطیلی شرق شاید بتوان هزار دلیل و بهانه آورد که هرکدام لااقل قابل بحث است، اما تعطیل کردن روزنامه ای که هنوز منتشر نشده یا تازه منتشر شده یعنی ممانعت کردن اعضای تحریریه آن از کار؛ یعنی نه فقط سد راه اندیشه که حتی بستن راه کسب درآمد اعضای تحریریه؛ و یعنی تلویحا بروید بمیرید که در این مملکت جایی برای شما نیست مگر اینکه بپذیرید قلم را کنار بگذارید و به خودی ها بسپارید. البته تیم شرق اولین گروه از روزنامه نگاران نیسند که این رفتار پرمعنا و غیر حقوق بشری با آنها شده. اما مهمتر از گروه هدف، معنای رفتار است که چیزی جز محروم کردن افراد از حق انتخاب شغل و تداوم کار خود در حرفه روزنامه نگاری نبوده و از این لحاظ نقض آشکار حقوق بشر و حقوق قانونی این تیم کاری است؛ حقی که قبل از آنها برایچند گروه دیگر از روزنامه نگاران نیز نقض شده بود.

اگر مسئولان هیات نظارت و وزارت ارشاد معتقدند روزنامه ای نباید جایگزین شرق یا هر روزنامه تعطیل شده دیگری بشود، و در عمل راهی هم برای انتشار دوباره دهها روزنامه مثل شرق که توقیف موقت شده اند باقی نگذاشته اند، پس بفرمایند آیا اعضای این تیم باید بروند بمیرند؟ یا باید بروند مسافرکشی و کارگری کنند؟ یا باید چمدانشان را ببندند و از کشور بروند؟ چه باید بکند بالاخره؟! یکی این وسط تکلیف را روشن کند. آیا این شهروندان روزنامه نگار بی گناه بی پناه حق زندگی ندارند؟ حق کار ندارند؟

لینک ها:

:: اعتراض عطریانفر همیشه باحوصله
:: استعفای محمد قوچانی
:: فرید مدرسی: دیوارها فرو ریخت
:: مهدی افروزمنش: پنج تذکر در دو روز
:: احسان ابطحی: روزگار متوقف شد
:: علی سیدآبادی: توقیف هیچ نشریه ای قانونی نیست
:: ابوذر معتمدی و آخرین خبرها
:: اکبر منتجبی: دیگر منتشر نمی شود
:: روزگار سیاه شرقی ها. خدا نکند البته
و آخرین خبرها:
:: روزگار می آید، بدون سیاست
:: اینکه ارشاد گفته بود روح شرق در روزگار هم هست که معلوم بود منظورش چیست و کیست! اما افراد مشکل دار شرق هم مشخص شدند: محمد قوچانی، احمد زیدآبادی، رضا خجسته رحیمی، محمدجواد روح.

پ.ن. آزادی مطبوعات در ایران بیداد می کند. مردیم از اینهمه آزادی.

TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt52/mt-tb.cgi/839
نظرات شما:
این یعنی آخرش. در موارد قبل می گفتن برای جلوگیری از ارتکاب جرم. حالا شده سقط جنینی که ممکن است جرم کند. خدا به خیر کنه.
این یعنی آخرش. در موارد قبل می گفتن برای جلوگیری از ارتکاب جرم. حالا شده سقط جنینی که ممکن است جرم کند. خدا به خیر کنه.
این یعنی آخرش. در موارد قبل می گفتن برای جلوگیری از ارتکاب جرم. حالا شده سقط جنینی که ممکن است جرم کند. خدا به خیر کنه.
آقا شرمنده error داد من فکر کردم نرفته.
سلام .مرسی که لینک خبری از سایت من را کار کردید. این هم تازه ترین خبر: http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=197
سلام .مرسی که لینک خبری از سایت من را کار کردید. این هم تازه ترین خبر: http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=197
7 # آرش :
الپري خب اين ها ميوه ي درخت دولت "اصلاحات" و هشت سال سر كار گذاشتن مردم و روشنفكران اين مرز و بوم بلازده است. وادادن هاي خفت وار به جنايتكاران دستگاه ظلم وقتي بهترين فرزندان روزنامه نگار اين وطن را در اسارتگاه هاي ولايت فيزيوتراپي آخوندي مي كردند... و مي كنند. به تاريخ اين 27 سال اخير نگاه كن. همه ي آن هايي كه روزي با تندرو خواندن ديگران يا در سركوب انديشه شريك شدند يا سكوت كردند، روزي خود مورد سركوب واقع شدند! ولي جاي خوشحالي اين است كه گه ترين دار و دسته سر كار آمده اند و از اين ها گه تري وجود ندارد. اين دفعه آخر خط است، اين وري يا اون وري. اگر مثلا لاريجاني انديشه كش صدا و سيماي جمهوري اسلامي رئيس جمهور ميشد باز يه مرحله ديگه ملت مي بايست علاف ميشد تا اين بزمجه ها بيايند....
شما معناي حقوق بشر را ميداني.اگر ميداني از اين كلمه در جاي صحيح خودش استفاده كن اگر هم نميداني از كلماتي كه بلدي استفاده كن.زورت كردند از كلمات قلمبه كه كاربردشو بلد نيستي استفاده كني؟؟
زرشك گفتيم يه چيزي اومد جاي شرقو بگيره.همش تقصير الپره.
زرشك گفتيم يه چيزي اومد جاي شرقو بگيره.همش تقصير الپره.
سلامت نيوز چه خبر؟...سلامتي.... از امروز تازه ترين اخبار سلامت و بهداشت را بخوانيد.... سلامت نيوز...اولين سامانه خبري در حوزه سلامت و بهداشت به دوستان خود هم بگوئيد.... سلامت باشيد! www.salamatnews.com
12 # ٍشئشد :
خاتمی آمد تا بمردمی که بهش رای دادند پاسخ مناسب و در خور شان ایران و ایرانیان را بدهد که داد ....خاتمی را بیست میلیون رای بهش دادند تا با نه میلیون رای دهنده ناطق نوری بگویند این هم خوش قیافه تراست هم جذاب تر و خنده رو تر تازه عمامه سیاهش تاریخ ایران بعد از ساسانیانست ...اما ان معدود که در بین بیست میلیون رای اول بودند و خواستار گورباچف بودن خاتمی مثل عبدی یا گنجی یا کوثر متاسفانه هنوز دست از حماقت بر نمیدارند که خاتمی نه بیمایه بود نه بی خایه مثل گورباچف که دلقک وابسته بسیایی مثل یلتسین بزانو زدن مقابل غرب مجبورش کند نه عاشق کور سی ان ان و بی بی سی ...خیر و صلاح ایران را خواست و مردم برعکس مغرضانی چون کوثر و عبدی و گنجی ...و همه غرب و سرکوبی خاتمی بخصوص توسط مطبوعات غربی رفتند و دو میلیون رای بیشتر از اول بخاتمی دادند و این را قدر دانی از ایران دوستی اش و صلاح ایران را دانستنش نه امتیاز بخشیدن بشخصیتش !!!تا سیه روی شود هرکه درو غشی باشد
فکر نمیکنید توقع زیادی داریم !!!؟؟ اینجا هیچی رو اصول پیش میره که از مطبوعاتش توقع داشته باشیم؟؟؟؟؟ نمی دونم.. هرچی میگذره انگیزه م واسه نوشتن کمتر و کمتر می شه...
14 # حسن :
A great note for all to read. It will take just 37 seconds to read this and change your thinking. Two men, both seriously ill, occupied the same hospital room. One man was allowed to sit up in his bed for an hour each afternoon to help drain the fluid from his lungs. His bed was next to the room's only window. The other man had to spend all his time flat on his back. The men talked for hours on end. They spoke of their wives and families, their homes, their jobs, their involvement in the military service, where they had been on vacation. Every afternoon when the man in the bed by the window could sit up, he would pass the time by describing to his roommate all the things he could see outside the window. The man in the other bed began to live for those one-hour periods where his world would be broadened and enlivened by all the activity and color of the world outside. The window overlooked a park with a lovely lake. Ducks and swans played on the water while children sailed their model boats. Young lovers walked arm in arm amidst flowers of every color and a fine view of the city skyline could be seen in the distance. As the man by the window described all this in exquisite detail, the man on the other side of the room would close his eyes and imagine the picturesque scene. One warm afternoon the man by the window described a parade passing by. Although the other man couldn't hear the band -- he could see it. In his mind's eye as the gentleman by the window portrayed it with descriptive words. Days and weeks passed. One morning, the day nurse arrived to bring water for their baths only to find the lifeless body of the man by the window , who had died peacefully in his sleep. She was saddened and called the hospital attendants to take the body away. As soon as it seemed appropriate, the other man asked if he could be moved next to the window. The nurse was happy to make the switch, and after making sure he was comfortable, she left him alone. Slowly, painfully, he propped himself up on one elbow to take his first look at the real world outside. He strained to slowly turn to look out the window beside the bed. It faced a blank wall. The man asked the nurse what could have compelled his deceased roommate who had described such wonderful things outside this window. The nurse responded that the man was blind and could not even see the wall. She said, "Perhaps he just wanted to encourage you." Epilogue: There is tremendous happiness in making others happy, despite our own situations. Shared grief is half the sorrow, but happiness when shared, is doubled. If you want to feel rich, just count all the things you have that money can't buy. "Today is a gift, that's why it is called the present." People will forget what you said... People will forget what you did... But people will never forget how you made them feel... Make someone happy, share a kind word today
15 # يمان مقدم :
خب يه فحشي به تحريمي ها مي دادي برادر الپر... اگر معين اومده بود كه عمرا شرق را مي بستن!!!!
16 # پيمان مقدم :
خب يه فحشي به تحريمي ها مي دادي برادر الپر... اگر معين اومده بود كه عمرا شرق را مي بستن!!!!
آره ديگه بدبختا بايد برن مسافر كشي...
18 # رضا :
: «چقده ما بدبختیم.
متاسفم بسیار. من هم یادداشت کوتاهی در این زمینه نوشتم.
متاسفم بسیار. من هم یادداشت کوتاهی در این زمینه نوشتم.
دل آدم كباب مي شود!
واقعا که مسخره ترین کار ممکن بود! راستی این تحریمی ها عجب رویی دارند!!!
واقعا که مسخره ترین کار ممکن بود! راستی این تحریمی ها عجب رویی دارند!!!
تو رو خدا اگه هنوز آدم عاقلی توی این مملکت باقی مونده یکی به این سردار بگه: « هر کس باید کار خودش رو انجام بده به نظام برگرد و بذار اهالی فرهنگ خودشون کار خودشون رو انجام بدن!»
تو رو خدا اگه هنوز آدم عاقلی توی این مملکت باقی مونده یکی به این سردار بگه: « هر کس باید کار خودش رو انجام بده به نظام برگرد و بذار اهالی فرهنگ خودشون کار خودشون رو انجام بدن!»
تو رو خدا اگه هنوز آدم عاقلی توی این مملکت باقی مونده یکی به این سردار بگه هر کس باید کار خودش رو انجام بده به نظام برگرد و بذار اهالی فرهنگ خودشون کار خودشون رو انجام بدن









هاست و ثبت دومین