پوشيده چه گوييم، همينيم كه هستيم ...
 



پنجشنبه، ۷ تیر






امروز روز بم است. روزی که لرزش زمین غم را به پهنای ایران گسترد و گرد اندوه را بر پیشانی ما و نیاکان ما و ایران ما نشاند. 5 دی ماه از خاطر مردمان این سرزمین نمی رود تا خبری خوشتر از آن خبر تلخ درباره بم باز به گوش ما برسد و خاطره آن لرزش صدای گوینده اخبار و لرزش قلم نویسنده خبر زلزله را از خاطر ما ببرد.

افشین امیرشاهی الان خبر از وبلاگی داد که راه انداخته با عنوان باغ هنر بم و قرار است در آن از شجریان و خیلی های دیگر هم یادداشت بگیرد. شاید بد نباشد بعد از این بازی یلدا که در وبلاگستان به راه افتاد، درباره بم نیز همین کار را انجام دهیم.

دعوت می کنم ملت شریف وبلاگستان را به پاسخ به این دو سوال:
1- روز 5 دی 82 که بم لرزید، کجا بودید؟ خبر را از کی و کجا و چگونه شنیدید؟ چه حالی پیدا کردید؟
2- بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید، چیست؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند.


روزبه نوشت. سوشیانت نوشت. هادی نیلی نوشت. جلال نوشت. شبانگاهان نوشت. سرزمین من هم. مانامهر هم. نیکات هم نوشت. نوشته سها هم زیباست. پویا هم بم را بعد از سه سال یادآوری کرده. مهجاد هم با غرولند نوشته. ابر آبی هم خاطراتش را نوشته. خاتون باران نیز. غبار دل هم. حذفیات. ارنستو نیز. عبدالله هم مفصل نوشته. جاان! برخورد هم نوشت. پیک صبا نیز. و نوبت ثمانه قدرخان شد. نقطه نظرات چیز. برای اینکه طولانی نشود، نوشته های بقیه را هم که برایم ایمیل زده اند یا کامنت گذاشته اند در ادامه مطلب می گذارم.

نوشته های مرتبط:

- زمین لرزید، کوپه شماره هفت
- بم سه سال بعد، زمستان است
- درباره باغ هنر بم، سربانگ
- به یاد بم، دختری از ایران
- زلزله تابلوی هشدار ارگ بم را نخوانده بود
- بم را فراموش کردیم و این نوشته
- یادداشت روزبه میرابراهیمی در آن روزها
- و یک بحث علمی درباره زلزله
- محبوبه حسین زاده و بم تنها و غمگین
- مهدی اشراقی و مطلبی که برای بی بی سی نوشته
بمستان از ملکوت
- و چکامه غم بم از آسیه امینی
حسن ختام هم خاطرات دست اول و بسیار خواندنی حسین مرعشی


:: ایشان نوشته اند درست در همون روز بلاگرهای مشهدی میتینگ داشتن و منم اونجا بودم. اون زمان دوم دبیرستان بودم. بی احساس و خشک .... [نوشته آن روزها] از شنیدن خبر ناراحت نبودم. بعد از ظهر خبر رو شنیدم. از طریق تلوزیون. اون روزا خیلی بی احساس بودم. همه خانواده ناراحت بودن و من ناراحت ارگ بم!! اما حالا با گذشت سه سال وقتی یاد اون زلزله وحشتناک میفتم واقعا میترسم. چن وقت پیش شبکه 1 وقتی داشت صحنه هایی رو از اون حادثه پخش میکرد واقعن اشک توی چشام جمع شد و میخواستم زار بزنم. بهترین خبر هم اینه که بشنوم بم دوباره ساخته شد اما اینبار با ساختمانهای مقاوم و ضد زلزله.

:: فاطمه لنگری زاده هم ایمیل دردناکی برایم نوشته با عنوان "دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد":
بزند به سرم بنويسم ؟
ميخواستم خاموش كنم بروم از خدا بخواهم شايد كلكم را كند و راحت شدم ولي نگذاشتيد . نگذاشت
از ظهر تا شب ِ 5 شنبه چهار دي ، تنها توي خانه گرفتار بي دردي عجيبي تمام كاستهايي كه ايرج تا ان روز به بازار داده بود را دور خودم جمع كرده بودم و هر كدام را بيش از يك بار هر تصنيف را شايد چند بار گوش ميكردم و مثل ِ عزيز از دست داده ها اشك مي ريختم دوازده سال عاشق ِ صداي كسي بودن توي يك بعد از ظهر تا مرز جنون بالا گرفته بود خودم نميدانستم چه مرگم شده
( به خدا من هيچ وقت اين قدر بي نزاكت نمي نوشتم )
شش شب نخوابيدن مرا آبستن هر خلافي كرده
خوابم نبرد
دراز كش روي تخت منتظر آفتاب بودم
آنچنان صداي مهيبي ... لرزه ي شديدي تمام خانه را لرزاند كه حتي فرصت نكردم بلند شوم تا چند دقيقه بعد از قطع شدن هم هنوز اسكلت آپارتمان ِ در حال ساخت ِ مشرف به حياطمان مي لرزيد . تا ساعت نه صبح نميدانستم مرگز زلزله كجاست . وقتي شنيدم حتي براي يك لحظه فكر نكردم كه ايرجم بمي ست و شايد بم باشد . شب تعدادي جنازه از فاميل آوردند كرمان . نگذاشتند خانواده كه از صدا و سيما باخبر شوم چه برسرم آمده .
توي راه روي بخش ِ ادبيات ِ دانشگاه شهيد باهنر كرمان ... آقايي كه هميشه با من بر سر علاقه ام به ايرجم بحث ميكرد . با سنگدلي تمام گفت : بسطامي هم كه رفت . باقي تعريف كردن ندارد
هنوز اجازه ندادم يك دانه رطب بم سر سفره مان بيايد دلم ميخواهد بشنوم كه ايرجم كنسرتي به مناسبت سالگرد زلزله برگزار ميكند

:: منتظر هم نوشته: سلام. 5 دي 1382 مراسم ازدواج دوست قديمي و بسيار عزيزم بود. راستش صبح كه از خواب بلند شدم يه راست رفتم آرايشگاه براي همراهي دوستم كه وسطهاي كار از راديو قضيه رو شنيدم. به هيچوجه دوست ندارم خودم رو جاي داماد بزارم ولي اون روز بهم خيلي سخت گذشت. يه جورايي مثل اين فيلمهايي كه قصه اش تو دو زمان مختلف ميگذره منم اون روز رو تو دو حال و هواي متفاوت سير كردم.....

:: داریوش هم گفته: روزه زلزله بافق یزد بودم و 2 3 ساعتی از بم فاصله داشتم.واکسن سرخچه رو که بدجوری تبلیغ میکردن زدم و سوار قطار شدم بیام تهران/ تو راه دم صبح زلزله شد و قطار یکی دو ساعتی ایستاد و نفهمیدیم چی شد/ اما تهران. هیچ خبری نبود حتی تا ساعت 12 تبلیغ طنز بامشاه اینارو پخش میکرد ولی ساعت 8 صبح کانال ال بی سی فاجعه رو گزارش کامل داده بود.

:: جاوید نوشته: من خودم كرماني هستم و كرمان زندگي مي كنم .... روز زلزله كرمان بودم و كرمان هم كلي لرزيد ، جمعه بود ! تقريباً ظهر بود كه معلوم شد چي شده ، شهر به هم ريخت ! همه گيج و مات و مبهوت بودن ...... بخوام بنويسم هزار صفحه هم بشتر ميشه ..... من هم صبح شنبه رفتم بم و 2 هفته اونجا بودم ، بدتر از بدترين چيزي بود كه تو بدترين موقعيتها ديده بودم يا شنيده بودم .... بيخيال ! ما پارسال با وبلاگ نويسان كرماني به مناسبت سالگرد زلزله رفتيم بم . امسال هم ميريم .... پارسال كه هنوز بم شهر نشده بود ! اميدوارم امسال تغييري كرده باشه .....

:: واژه نویس هم گفته:

خواب آلود با زنگ تلفن از جا پريدم.يكي از دوستان از آوينيون فرانسه تماس گرفته بود براي عرض تسليت. متحير به حرف هايش گوش مي كردم. تسليت براي چه ؟ وخبر آوار شد روي سرم.مردم بم ديار هفتواد و ارگ بم همه در هم تنيده شده بودند.گريه امانم را بريد. در دوسوي خط فقط هق هق گريه شنيده مي شد. آرزو دارم بم همان بم قديم شودبمي مملو از خرما و زيبايي هاي ارگ و خونگرمي مردمش.دوست دارم استاد شجريان در باغ هنرش موفق شود. دوست دارم صداي بسطامي ها قبل از مرگشان بر دل ها حاكم شود.

:: پرگلک گفته:
من كرمان درس خوندم.سه سال از زمان دانشجوييم رو كرمان بودم.از 76 تا 79.جمعه صبح كه زلزله شد همون موقع يكي از استاد هام برام اس ام اس زد كه اينجا زلزله اومد. من توي خواب و بيداري اس ام اس رو خوندم و دوباره گرفتم خوابيدم.هنوز نمي دونستم چه خبره و چي شده.سر صبحانه به مامان گفتم كرمان زلزله شده.تازه از همون موقع خبر ها شروع شد و عمق فاجعه.يك عالمه از دوستام به من زنگ زدن و همه نگران بودن نكنه من هم اونموقع كرمان بودم.چون درست سه هفته پيشش رفته بودم كرمان براي اينكه مدركم رو بگيرم و يا همكلاسي ها برنامه ي مهموني هاي ساليانه مون رو داشتيم. همونقدر هم من يك عالمه نگران تمام دوست ها و هم كلاسي هاي كرماني و بميم شده بودم.كاري از دست كسي بر نميومد.همون روز رفتم در تك تك تمام خونه هاي كوچه و كمك جمع كردم رفتم شيرخوارگاه آمنه.دو روز بعدش هم رفتم كرمان براي مجلسهاي ختم و بعدش بيمارستان پيش بچه هايي كه زير آوار مونده بودن...بدون پدر... بدون مادر رنگ سياه و صداي امبولانسهاي كرمان از گوشم بيرون نميره. اين كابوس انگار هيچوقت تموم نميشه...

:: آتوسا هم در کامنتی زیر مطلب سها نوشته: من داشتم برنامه صبح رادیو را گوش میدادم که خبر را شنیدم ، اول فکر کردم مثل بقیه زلزله های معمولی ! است اما بعد ......یک هفته در خانه ما عزای عمومی بود ....چند سال قبل از زلزله، بم و ارگ با شکوهش را دیده بودم..شهر زنده وشادی بود ، پر از ایرانگرد وجهانگرد ..روبروی ارگ یه رستوران بود که غذای محلی و خانگی خوشمزه ای داشت ، به ما سفارش کرده بودند خورش بادمجان بخوریم ..عالی بود..گذر از کوچه پس کوچه های باریک ارگ بسیار لذت بخش بود ..مثل آن بود که در تاریخ قدم میزدیم ...همه چیز حساب شده بود ..فقط نمیدانم چرا ورودی اتاق ها اینقدر کوتاه ساخته شده بود ، باید حتما خم میشدیم تا بداخل آن سرک بکشیم ..از بالای ارگ که قسمت شاه نشین آن بود تمام شهر با نخلستانهای قشنگش دیده میشد ..حیف که باید سر ساعت مشخصی برمیگشتیم ..یه قهوه خانه هم آنجا بود ، قبلا در مجله سفر درموردش خوانده بودم ، خانمی با عشق و علاقه زاید الوصفی آن را مدتها بود که اداره میکرد و آنروز هم آنجا بود ..متاسفانه ایشان هم جزو رفتگان این حادثه تلخ هستند ... یاد همگی هموطنان از دست رفته مان گرامی باد... خبری که دوست دارم بشنوم این است که همه مسوولان به وعده های خود در مورد بازسازی بم بی کم و کاست عمل کرده اند..یعنی میشود؟

:: آیت: شب قبلش من حالم خراب بود به هر کی می گفتم اضطراب دارم بهم می خندید. یادمه پنجشنبه شب بود و یکی از دوستان عکاس بهم گفت که زده به سرم...تا بعد از ظهر جمعه که بی بی سی رو نخونده بودم نمی دونستم چه خبره ولی از اضطرابم دیگه خبری نبود. با دیدن خبر زلزله فهمیدم چه مرگم بوده شب قبلش. بعد از چند روز دوسته عکاسم رو گیر آوردم که بم بود هیچوقت نشنیده بودم که گریه کنه ولی اون دفعه شنیدم. گفت تنهای جای نسبتا سالم شهر قبرستون بوده

:: ندا: من از اخبار شنيدم. شکه شدم. فردا شبش يه ساک پر از پتو و تن ماهی و آب کردم و فرستادم اما چيزی به من می گفت به نيازمندهای واقعی نمی رسه. بعدش پشيمون شدم که چرا يادم نبود يه دربازکن هم بفرستم.. گرچه اونم نمی رسيد به دستشون به هر حال. نمی خوام تبعيض بذارم؛ اما چيزی که بيشتر منو رنج می ده اينه که بمی ها و کلا مردم اون قسمت از ايران رو خيلی دوست دارم. بهترين خبری که دلم می خواد بشنوم اينه که بچه هايی که به دست خويشاوندهای بی صلاحيتشون سپرده شدن رو بدن به خونواده های بی بچه و دوباره يه خونه گرم و پر از عشق پيدا کنن. خصوصا اون دختری که انگار دادنش به دائيش و دائيش هم از قرار بهش تجاوز می کنه... و البته موارد مشابه حتما بازم هست.

TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt52/mt-tb.cgi/871
نظرات شما:
سلام. 5 دي 1382 مراسم ازدواج دوست قديمي و بسيار عزيزم بود. راستش صبح كه از خواب بلند شدم يه راست رفتم آرايشگاه براي همراهي دوستم كه وسطهاي كار از راديو قضيه رو شنيدم. به هيچوجه دوست ندارم خودم رو جاي داماد بزارم ولي اون روز بهم خيلي سخت گذشت. يه جورايي مثل اين فيلمهايي كه قصه اش تو دو زمان مختلف ميگذره منم اون روز رو تو دو حال و هواي متفاوت سير كردم.....
سلام. 5 دي 1382 مراسم ازدواج دوست قديمي و بسيار عزيزم بود. راستش صبح كه از خواب بلند شدم يه راست رفتم آرايشگاه براي همراهي دوستم كه وسطهاي كار از راديو قضيه رو شنيدم. به هيچوجه دوست ندارم خودم رو جاي داماد بزارم ولي اون روز بهم خيلي سخت گذشت. يه جورايي مثل اين فيلمهايي كه قصه اش تو دو زمان مختلف ميگذره منم اون روز رو تو دو حال و هواي متفاوت سير كردم.....
سلام. 5 دي 1382 مراسم ازدواج دوست قديمي و بسيار عزيزم بود. راستش صبح كه از خواب بلند شدم يه راست رفتم آرايشگاه براي همراهي دوستم كه وسطهاي كار از راديو قضيه رو شنيدم. به هيچوجه دوست ندارم خودم رو جاي داماد بزارم ولي اون روز بهم خيلي سخت گذشت. يه جورايي مثل اين فيلمهايي كه قصه اش تو دو زمان مختلف ميگذره منم اون روز رو تو دو حال و هواي متفاوت سير كردم.....
آقا دعوتت را در خصوص بم لبيك گفتم و نوشتاري تحرير شد
سلام الپر عزیز. وبلاگ شما در فهرست منابع اصلی گروه سیاسی بازنگار ثبت شده است. اما از آن جا که خروجی آر اس اس شما را نمی دانیم نرم افزار خبرخوان ما نمی تواند مطالب شما را در بازنگار منتشر کند. لطفا کد خروجی آر اس اس خود را برای ما ارسال کنید.
سلام الپر عزیز. وبلاگ شما در فهرست منابع اصلی گروه سیاسی بازنگار ثبت شده است. اما از آن جا که خروجی آر اس اس شما را نمی دانیم نرم افزار خبرخوان ما نمی تواند مطالب شما را در بازنگار منتشر کند. لطفا کد خروجی آر اس اس خود را برای ما ارسال کنید.
سلام الپر عزیز. وبلاگ شما در فهرست منابع اصلی گروه سیاسی بازنگار ثبت شده است. اما از آن جا که خروجی آر اس اس شما را نمی دانیم نرم افزار خبرخوان ما نمی تواند مطالب شما را در بازنگار منتشر کند. لطفا کد خروجی آر اس اس خود را برای ما ارسال کنید.
آقا بنده روده درازي در اين خصوص كردم
حيف كه ديگه نمي نويسم توي وبلاگم.... راستي، ميشه همين جا جواب داد سوالتون رو؟
روزه زلزله بافق یزد بودم و 2 3 ساعتی از بم فاصله داشتم.واکسن سرخچه رو که بدجوری تبلیغ میکردن زدم و سوار قطار شدم بیام تهران/ تو راه دم صبح زلزله شد و قطار یکی دو ساعتی ایستاد و نفهمیدیم چی شد/ اما تهران. هیچ خبری نبود حتی تا ساعت 12 تبلیغ طنز بامشاه اینارو پخش میکرد ولی ساعت 8 صبح کانال ال بی سی فاجعه رو گزارش کامل داده بود. موفق باشی
الپر عزیز؛ پیشنهاد جالبیه؛ ولی حیف که فردا 6 دی ؛ همه چیز فراموش میشه!
با این یکی موافقم ...چون اصلا نمیتونم خاطره را فراموش کنم
سلام الپر جان ! من خودم كرماني هستم و كرمان زندگي مي كنم .... روز زلزله كرمان بودم و كرمان هم كلي لرزيد ، جمعه بود ! تقريباً ظهر بود كه معلوم شد چي شده ، شهر به هم ريخت ! همه گيج و مات و مبهوت بودن ...... بخوام بنويسم هزار صفحه هم بشتر ميشه ..... من هم صبح شنبه رفتم بم و 2 هفته اونجا بودم ، بدتر از بدترين چيزي بود كه تو بدترين موقعيتها ديده بودم يا شنيده بودم .... بيخيال ! ما پارسال با وبلاگ نويسان كرماني به مناسبت سالگرد زلزله رفتيم بم . امسال هم ميريم .... پارسال كه هنوز بم شهر نشده بود ! اميدوارم امسال تغييري كرده باشه .....
سلام الپر جان ! من خودم كرماني هستم و كرمان زندگي مي كنم .... روز زلزله كرمان بودم و كرمان هم كلي لرزيد ، جمعه بود ! تقريباً ظهر بود كه معلوم شد چي شده ، شهر به هم ريخت ! همه گيج و مات و مبهوت بودن ...... بخوام بنويسم هزار صفحه هم بشتر ميشه ..... من هم صبح شنبه رفتم بم و 2 هفته اونجا بودم ، بدتر از بدترين چيزي بود كه تو بدترين موقعيتها ديده بودم يا شنيده بودم .... بيخيال ! ما پارسال با وبلاگ نويسان كرماني به مناسبت سالگرد زلزله رفتيم بم . امسال هم ميريم .... پارسال كه هنوز بم شهر نشده بود ! اميدوارم امسال تغييري كرده باشه .....
الپر عزيز! فكر خوبي است. نفس توجه دادن پسنديده است. اما چقدر بهتر ميشد كمي هدفمندتر با موپوعات اجتماعي برخورد شود. اين نيروي جمعي در كنار خرد جمعي عظمت مي‌آفريند. البته سنگ بزرگ علامت نزدن است ميدانم. قصدم اين نيست كه هدايت همت مردم بخواهيم معجزه كنيم. اما ميتوانيم پاسخگويي را به خويش و از دست‌اندركاران كارگاهي‌تر پي بگيريم. و تغييري ايجاد كنيم كه به فراموشي و خاطره مبدل نشود. هدف بايد نقد خويش و به فعل درآوردن پتاسيلهاي در حال اتلاف باشد. هر چند پيروزي از اولين گام آغاز ميشود. موفق باشي.
الپر عزيز! فكر خوبي است. نفس توجه دادن پسنديده است. اما چقدر بهتر ميشد كمي هدفمندتر با موپوعات اجتماعي برخورد شود. اين نيروي جمعي در كنار خرد جمعي عظمت مي‌آفريند. البته سنگ بزرگ علامت نزدن است ميدانم. قصدم اين نيست كه هدايت همت مردم بخواهيم معجزه كنيم. اما ميتوانيم پاسخگويي را به خويش و از دست‌اندركاران كارگاهي‌تر پي بگيريم. و تغييري ايجاد كنيم كه به فراموشي و خاطره مبدل نشود. هدف بايد نقد خويش و به فعل درآوردن پتاسيلهاي در حال اتلاف باشد. هر چند پيروزي از اولين گام آغاز ميشود. موفق باشي.
نوشتم برادر.
نوشتم علی‌جان
نوشتم علی‌جان
نوشتم برادر
نوشتم برادر
نوشتم برادر
نوشتم
24 # آرش :
تلقات جاني اين حادثه ي دلخراش قابل اجتناب بود. چند نفري كه گوش هاي تيز تري دارند و شب قبل از حادثه صداهاي عجيب و غريب جابجايي لايه هاي زمين را حس كرده بودند، به مركز زنگ زده بودند. ولي صد افسوس كسي آن را جدي نگرفت. شايد هم نمي خواستند "آرامش" شهر را به هم بزنند؟؟؟ حالا مسئولين اداري اين غلفت را كردند، آقا امام زمان چرا خودشان به خواب ولي جانشين شان يا آيت الله مصباح يا آقا مموشي ها نيامدند و به آن ها الهام كنند، تا تخليه شهر از ساكنين آن انجام مي شد؟؟؟
25 # آرش :
بیاد قربانیان زلزله ی بم// حس حادثه/ گوش های تیز/ ادراک/ «وحی» شاید هم-/ هر چه بود/ قبل از فاجعه/ غریبانه نجوای زمین/ {آبستن ویرانی شاید}/ به مرکز/ گزارش شده بود!// ای کاش دویده بود/ ای کاش دویده بود/ قبل از حادثه/ ای کاش دویده بود بربام بلند «ارگ»/ و جان شیرینش را/ به یک فریاد/ بلند سپرده بود!// راستی چرا آرش را بیاد نیاورد آن شب؟/ {چرت می گویند ملت قهرمان هم لازم دارد}// ای کاش آن شب/ یک فرشته/ تنها یک فرشته/ از آن همه فرشتگان سرگردان/ پرواز می کرد/ ای کاش/ قبل از حادثه پرواز می کرد/ و بال هایش را بر لاله های گوش آن مقام معظم/ {یا یکی دیگر از آن ها که قرار است بعدا ولایت بکند}/ می سایید!// خدایا/ «وحی» تو/ فقط/ در کارستان/ کاردها/ بر سینه های عاشق/ وحی مُنزل است؟؟// ۳۱ دسامبر ۲۰۰۳ تورنتو
26 # آرش :
اي كاش مسئولين دولت اصلاحات پا جلو بگذارند و خاطراتشان را به ويژه از قبل از حادثه و از تلفن هايي كه از بم داشتند براي مردم بگويند. الپر تو هم خوبه پيگير اين مسئله باشي. به جاي گير دادن مثلا به احمدي نژاد كه چرا در مراسم افتتاحيه ي بازي هاي آسيايي شركت كرده و بيضه ي اسلام را بباد داده... يك بار هم بياييم از دايره ي حقير آخوندي برخورد هاي جعلي با مسائل ياي مان را يك قدمي بيرون تر بگذاريم؟؟
پیشنهاد خوبی است. در بلاگ نیوز لینک شد
پیشنهاد شما در بلاگ نیوز لینک شد
پیشنهاد شما در بلاگ نیوز لینک شد
پیشنهاد شما در بلاگ نیوز لینک شد
من كرمان درس خوندم.سه سال از زمان دانشجوييم رو كرمان بودم.از 76 تا 79.جمعه صبح كه زلزله شد همون موقع يكي از استاد هام برام اس ام اس زد كه اينجا زلزله اومد. من توي خواب و بيداري اس ام اس رو خوندم و دوباره گرفتم خوابيدم.هنوز نمي دونستم چه خبره و چي شده.سر صبحانه به مامان گفتم كرمان زلزله شده.تازه از همون موقع خبر ها شروع شد و عمق فاجعه.يك عالمه از دوستام به من زنگ زدن و همه نگران بودن نكنه من هم اونموقع كرمان بودم.چون درست سه هفته پيشش رفته بودم كرمان براي اينكه مدركم رو بگيرم و يا همكلاسي ها برنامه ي مهموني هاي ساليانه مون رو داشتيم. همونقدر هم من يك عالمه نگران تمام دوست ها و هم كلاسي هاي كرماني و بميم شده بودم.كاري از دست كسي بر نميومد.همون روز رفتم در تك تك تمام خونه هاي كوچه و كمك جمع كردم رفتم شيرخوارگاه آمنه.دو روز بعدش هم رفتم كرمان براي مجلسهاي ختم و بعدش بيمارستان پيش بچه هايي كه زير آوار مونده بودن...بدون پدر... بدون مادر رنگ سياه و صداي امبولانسهاي كرمان از گوشم بيرون نميره. اين كابوس انگار هيچوقت تموم نميشه...
من كرمان درس خوندم.سه سال از زمان دانشجوييم رو كرمان بودم.از 76 تا 79.جمعه صبح كه زلزله شد همون موقع يكي از استاد هام برام اس ام اس زد كه اينجا زلزله اومد. من توي خواب و بيداري اس ام اس رو خوندم و دوباره گرفتم خوابيدم.هنوز نمي دونستم چه خبره و چي شده.سر صبحانه به مامان گفتم كرمان زلزله شده.تازه از همون موقع خبر ها شروع شد و عمق فاجعه.يك عالمه از دوستام به من زنگ زدن و همه نگران بودن نكنه من هم اونموقع كرمان بودم.چون درست سه هفته پيشش رفته بودم كرمان براي اينكه مدركم رو بگيرم و يا همكلاسي ها برنامه ي مهموني هاي ساليانه مون رو داشتيم. همونقدر هم من يك عالمه نگران تمام دوست ها و هم كلاسي هاي كرماني و بميم شده بودم.كاري از دست كسي بر نميومد.همون روز رفتم در تك تك تمام خونه هاي كوچه و كمك جمع كردم رفتم شيرخوارگاه آمنه.دو روز بعدش هم رفتم كرمان براي مجلسهاي ختم و بعدش بيمارستان پيش بچه هايي كه زير آوار مونده بودن...بدون پدر... بدون مادر رنگ سياه و صداي امبولانسهاي كرمان از گوشم بيرون نميره. اين كابوس انگار هيچوقت تموم نميشه...
من كرمان درس خوندم.سه سال از زمان دانشجوييم رو كرمان بودم.از 76 تا 79.جمعه صبح كه زلزله شد همون موقع يكي از استاد هام برام اس ام اس زد كه اينجا زلزله اومد. من توي خواب و بيداري اس ام اس رو خوندم و دوباره گرفتم خوابيدم.هنوز نمي دونستم چه خبره و چي شده.سر صبحانه به مامان گفتم كرمان زلزله شده.تازه از همون موقع خبر ها شروع شد و عمق فاجعه.يك عالمه از دوستام به من زنگ زدن و همه نگران بودن نكنه من هم اونموقع كرمان بودم.چون درست سه هفته پيشش رفته بودم كرمان براي اينكه مدركم رو بگيرم و يا همكلاسي ها برنامه ي مهموني هاي ساليانه مون رو داشتيم. همونقدر هم من يك عالمه نگران تمام دوست ها و هم كلاسي هاي كرماني و بميم شده بودم.كاري از دست كسي بر نميومد.همون روز رفتم در تك تك تمام خونه هاي كوچه و كمك جمع كردم رفتم شيرخوارگاه آمنه.دو روز بعدش هم رفتم كرمان براي مجلسهاي ختم و بعدش بيمارستان پيش بچه هايي كه زير آوار مونده بودن...بدون پدر... بدون مادر رنگ سياه و صداي امبولانسهاي كرمان از گوشم بيرون نميره. اين كابوس انگار هيچوقت تموم نميشه...
خواب آلود با زنگ تلفن از جا پريدم.يكي از دوستان از آوينيون فرانسه تماس گرفته بود براي عرض تسليت. متحير به حرف هايش گوش مي كردم. تسليت براي چه ؟ وخبر آوار شد روي سرم.مردم بم ديار هفتواد و ارگ بم همه در هم تنيده شده بودند.گريه امانم را بريد. در دوسوي خط فقط هق هق گريه شنيده مي شد. آرزو دارم بم همان بم قديم شودبمي مملو از خرما و زيبايي هاي ارگ و خونگرمي مردمش.دوست دارم استاد شجريان در باغ هنرش موفق شود. دوست دارم صداي بسطامي ها قبل از مرگشان بر دل ها حاكم شود.
سلام : چقدر كار قشنگي كرده ايد . بم از ياد هيچكس نخواهد رفت . با اميد بهترين ها براي اهالي سختي كشيده ي بم و شما موضوع خاطره ي بم را پيشنهاد كرديد در سايتتان . خوشحال مي شوم اگر مطلب من را هم بخوانيد . سبز باشيد و جاري همين .... باران
سلام : چقدر كار قشنگي كرده ايد . بم از ياد هيچكس نخواهد رفت . با اميد بهترين ها براي اهالي سختي كشيده ي بم و شما موضوع خاطره ي بم را پيشنهاد كرديد در سايتتان . خوشحال مي شوم اگر مطلب من را هم بخوانيد . سبز باشيد و جاري همين .... باران
من هم دراین مورد نوشتم ویه شما پاسخ دادم .از موقعیت شناسی شما متشکرم
من هم دراین مورد نوشتم ویه شما پاسخ دادم .از موقعیت شناسی شما متشکرم
من هم دراین مورد نوشتم ویه شما پاسخ دادم .از موقعیت شناسی شما متشکرم
41 # سامان :
آقای آرش کینه شتری تا کجا !؟ گوشهای تیز دیگه چیه ؟؟امریکا و اروپا و حتی ژاپن زلزله خیز تا کهکشان رفته اند اما در مورد پیش بینی زلزله خانمان سوز بهیچ نتیجه علمی نرسیده اند ...حالا گوشهای تیز !!؟؟ شب قبل حرکت های صدا دار !!رگه های زمین را بمسئولین گوشزد کردند ....بابا خجالت هم خوب چیزیه هنوز از انتخابات درد سینه سوز داری که چرا مردم امدند و رای دادند و دقمرگ شده ایی و یاد اوری زلزله بم توسط الپر که معلوم نیست دنبال چه میگرددو ....شما کینه شتران بهتر است بسونامی اندونزی نظری بیاندازید که دنیا با کمکش هر گز در بازسازی ان موفق نبوده که بیچاره ایران تک و تنها در بازسازی بم
42 # آرش :
سامان گرامي. برو آرشيو خبرگزاري هاي دولتي مثل ايلنا و ايسنا و سايتي مثل بازتاب را بخوان تا بداني چند نفر تلفن كردند. آقاي خاتمي هم اگه مرده و ميخواد به ملت خدمتي كرده باشه ... صورتجلسه هيئت دولت را رو كنه. محال است اين مسئله در هئيت دولت مطرح نشده باشه. تو اين مملكت با بيشيل بازي وو كينه ي آخوندي هزاران هزار انسان بيگناه را گوشت دم توپ كردند و نفله كردند... هنوز هم بر طبل پيروزي مي زنند... چرا راه دور بريم: همين حالا مردم از نخود و لوبيا گرفته تا مسكن را دارند به مراتب گران تر از سال قبل مي خرند... اونوقت چند تا بو گندو آشغال عقب مونده تو هيئت دولت ميگن گراني نيست و "توطئه" مطبوعات است... كجاي كاري؟؟؟
43 # آرش :
چيني ها زلزله اي كه در چهارم فوريه 1975 در شهر Haicheng با جمعيت يك ميليون نفر اتفاق افتاد پيش بيني كردند و دستور تخليه ي شهر را دادند. در زلزله اي به قدرت 7.3 ريشتر تنها 2041 كه كله شقي كردند (حزب اللهي ها يشان) و شهر را ترك نكردند جانشان را از دست دادند!
44 # آرش :
سامان خب در مورد انتخابات در جمهوري اسلامي هم كه دبگه خيلي تكراري ميشه. ولي يكي دو جمله براي خودفريفتگان شايد بد نباشد. شوي شرعي تقليات آخوندي از همان روز رفراندم اول شروع شد. "جمهوري اسلامي" كه هنوز بعد از سه دهه بنيانگذاران آن و مراجع و آيات نظام حودشان نمي دانند چي هستء به رفراندم گذاشتند؟؟ بعد هم آيت الله با حلوگيري از شركت كردن رهبران گروه هاي مختلف در انتخابات (كه در سرنگوني نظام قبلي نقش كليدي داستند)... آتش برادركشي را شعله ور كرد. در نتيجه يه مشت اوباش و آخوند كون كشاد كه دست چپ و راستشان را نمي شناختند... بر مقدرات مردم حاكم شدند... كساني كه نه از سياست بين المللي چيزي مي دانستند و مي دانند نه از اقتصاد و نه صنعت و نه هنر... بيق ريغ. خب اگر ايران منزوي است كه تعجبي ندارد؟ يك عده به اصطلاح تحصيل كرده هم كه بودند كه يا براي حفظ موقعيت غلام آخوندها شدند يا خايه نداشتند... هيچ گهي نخوردند. فرزند آيت الله خميني از ميراث پدرش همان چماق ولايت فقيه كه تا دسته در اين ملت فرو كرد.. در چاه گريست و آخر هم دق مرگ شد. مواظب خودت باش!
ما نوشتيم عزيز البته شرمنده چون پيش از دعوت شما نوشته بوديم از خاطرات خودمان نوشتيم. جواب سوالات شما هم توش پيدا مي شود.
ما نوشتيم عزيز البته شرمنده چون پيش از دعوت شما نوشته بوديم از خاطرات خودمان نوشتيم. جواب سوالات شما هم توش پيدا مي شود.
آقا ما هم نوشتيم.
آقا ما هم نوشتيم.
من از اخبار شنيدم. شکه شدم. فردا شبش يه ساک پر از پتو و تن ماهی و آب کردم و فرستادم اما چيزی به من می گفت به نيازمندهای واقعی نمی رسه. بعدش پشيمون شدم که چرا يادم نبود يه دربازکن هم بفرستم.. گرچه اونم نمی رسيد به دستشون به هر حال. نمی خوام تبعيض بذارم؛ اما چيزی که بيشتر منو رنج می ده اينه که بمی ها و کلا مردم اون قسمت از ايران رو خيلی دوست دارم. بهترين خبری که دلم می خواد بشنوم اينه که بچه هايی که به دست خويشاوندهای بی صلاحيتشون سپرده شدن رو بدن به خونواده های بی بچه و دوباره يه خونه گرم و پر از عشق پيدا کنن. خصوصا اون دختری که انگار دادنش به دائيش و دائيش هم از قرار بهش تجاوز می کنه... و البته موارد مشابه حتما بازم هست.
من از اخبار شنيدم. شکه شدم. فردا شبش يه ساک پر از پتو و تن ماهی و آب کردم و فرستادم اما چيزی به من می گفت به نيازمندهای واقعی نمی رسه. بعدش پشيمون شدم که چرا يادم نبود يه دربازکن هم بفرستم.. گرچه اونم نمی رسيد به دستشون به هر حال. نمی خوام تبعيض بذارم؛ اما چيزی که بيشتر منو رنج می ده اينه که بمی ها و کلا مردم اون قسمت از ايران رو خيلی دوست دارم. بهترين خبری که دلم می خواد بشنوم اينه که بچه هايی که به دست خويشاوندهای بی صلاحيتشون سپرده شدن رو بدن به خونواده های بی بچه و دوباره يه خونه گرم و پر از عشق پيدا کنن. خصوصا اون دختری که انگار دادنش به دائيش و دائيش هم از قرار بهش تجاوز می کنه... و البته موارد مشابه حتما بازم هست.
من از اخبار شنيدم. شکه شدم. فردا شبش يه ساک پر از پتو و تن ماهی و آب کردم و فرستادم اما چيزی به من می گفت به نيازمندهای واقعی نمی رسه. بعدش پشيمون شدم که چرا يادم نبود يه دربازکن هم بفرستم.. گرچه اونم نمی رسيد به دستشون به هر حال. نمی خوام تبعيض بذارم؛ اما چيزی که بيشتر منو رنج می ده اينه که بمی ها و کلا مردم اون قسمت از ايران رو خيلی دوست دارم. بهترين خبری که دلم می خواد بشنوم اينه که بچه هايی که به دست خويشاوندهای بی صلاحيتشون سپرده شدن رو بدن به خونواده های بی بچه و دوباره يه خونه گرم و پر از عشق پيدا کنن. خصوصا اون دختری که انگار دادنش به دائيش و دائيش هم از قرار بهش تجاوز می کنه... و البته موارد مشابه حتما بازم هست.
من هم یه چیزایی نوشتم...
ایکاش می پرسیدی مردم بم سه سال پس از زلزه بم چیکار می کنند و آیا بم، بم شده است!!!! من همین دو روز قبل بم بودم ....رفته بودم ببینم تا بم آباد شده ولی ....نوشتم و عکس گرفتم از بم تنها و غمگین ...بم تنها مانده و مردم بم تنهاتر از شهر زلزله زده شان...
شب قبلش من حالم خراب بود به هر کی می گفتم اضطراب دارم بهم می خندید. یادمه پنجشنبه شب بود و یکی از دوستان عکاس بهم گفت که زده به سرم...تا بعد از ظهر جمعه که بی بی سی رو نخونده بودم نمی دونستم چه خبره ولی از اضطرابم دیگه خبری نبود. با دیدن خبر زلزله فهمیدم چه مرگم بوده شب قبلش. بعد از چند روز دوسته عکاسم رو گیر آوردم که بم بود هیچوقت نشنیده بودم که گریه کنه ولی اون دفعه شنیدم. گفت تنهای جای نسبتا سالم شهر قبرستون بوده
شب قبلش من حالم خراب بود به هر کی می گفتم اضطراب دارم بهم می خندید. یادمه پنجشنبه شب بود و یکی از دوستان عکاس بهم گفت که زده به سرم...تا بعد از ظهر جمعه که بی بی سی رو نخونده بودم نمی دونستم چه خبره ولی از اضطرابم دیگه خبری نبود. با دیدن خبر زلزله فهمیدم چه مرگم بوده شب قبلش. بعد از چند روز دوسته عکاسم رو گیر آوردم که بم بود هیچوقت نشنیده بودم که گریه کنه ولی اون دفعه شنیدم. گفت تنهای جای نسبتا سالم شهر قبرستون بوده
ممنون از توجه و پيشنهاد پسنديده تون. من هم نوشتم.
57 # Mori :
You have spoke about Bam earthquake and i remembered the earthquake in roodbar.at the time i was in Canada and organizing to help the victims.Until here. All the best
58 # Mori :
You have spoke about Bam earthquake and i remembered the earthquake in roodbar.at the time i was in Canada and organizing to help the victims.Until here. All the best
59 # Mori :
You have spoke about Bam earthquake and i remembered the earthquake in roodbar.at the time i was in Canada and organizing to help the victims.Until here. All the best
نوشتم ... گرچه هیچ علاقه ای به نوشتن در این مورد خاص نداشتم ...
61 # سامان :
آقای آرش ...ارام تر بنویس داغ دلت را مگزار قلمت را بناسزا نویسی سوق دهد حقیقت را هم بپذیر اگر زهر هلاهل باشد٬ ان جماعتی در ایران رای اکثریت را برده و میبرند که قرنهاست با مردم بودند از کوره دهات تا مسجد انارک روبروی کاخ صاحبقرانیه ( امام جماعتش بعده خويینی ها بود تا انقلاب ) تا مرند و زرند ...انها که در انقلاب بودند صد گروه و صد ها تا هزاران هم طرفدارشان بودند اما بدون جامعه روحانیت و خمینی امکان لرزش تاج شاهی زیر صفر بود و اگر بردند و میبرند حقشان است ...چرا شما اپوزیسیون هیچ گهی نمیتوانید بخورید و چشم امیدتان شده بوش و بلیر !؟
62 # آرش :
سامان اين كشور متعلق به همه ي ايرانيان است و همه بايد در سرنوشت حودشان سهيم باشند. قدرت سياسي هم بسته به اين كه چه گروهي و يا ائتلافي از گروه ها كشور را بهتر بچرخاندء دست به دست مي شود. ولي هنوز حق اتتقاد و اعتراض و اعتصاب براي آن هايي كه در قدرت سياسي سهيم نبستندء محفوظ مي ماند. متاسفانه حاصل ميراث شوم و من درآوردي آيت الله خميني به اينجا منجر شده است كه نه تنها ساير گروه ها و نخبگان برجسته كه سرمايه هاي ملي هستند از خدمت به كشور مجروم شده اندء بلكه ياران خود او مثل آيت الله منتظري و خوييني و ... بقيه همه هتك حرمت و كنار گذاشته شده اند. در عوض آخوندهاي شارلاتاني مثل آيت الله مصباح كه مبارزه در راه آزادي را حرام ميدانستندء روز بروز قدرت گرفته اند و دارتد كشور را به باد مي دهند. آيا جنابعالي نمي خواهي به اين مسئله فكر كني. رفته اي پشت در سفارتحانه ها سري بزني و ببيني تعداد تحصيل هايي كه مي حواهند كشور را ترك كنندء نسبت به سال قبل چند برابر شده است؟؟. نبايد احساس مسئوليت بكني و دنبال راه چاره باشي؟؟ چرا آيت الله مصياح عزيزه ا؟ بخاطر اينه كه پول ميگيره و اين اصل مزخرف ولايت فقيه را توجيه ميكنه. چون ديكتاتور براي حفظ مقام خودش به مغزهاي شستشو شده نياز داره. كشور روز به روز داره به سمت فروپاشي نزديك تر ميشه. اگه همه گروه ها و عقل ها و سرمايه هاي ايرانيان خارج كشور را روي هم بريزيم در اين دنياي رقابت و سرعت هنوز چالش بزرگ رويرو ماست. حالا كه داريم تو سر و كله ي همديگه مي زنيم و همه دارند فداي آقاي ولي فقيه ميشن كه نمي خواهد دست از لجاجت با مردم بردارد و بگذارد تحصيل كرده ها و نخبگان دل و روح و مغزشان را به آباداني و سرفرازي وطن بسپرند. با اين روشي كه اين ها در پيش گرفته اندء ازجهل مركب تا ابد خلاص نمي شوند. زيرا نمي دانند و نمي دانند كه نمي دانند.
من، سركار بودم ... فقط يكجور ترس و نا امني حس كردم ... و دلم سوخت كه نشد پيش از آن حادثه ارك بم را ببينم. و البته در آن موقع از موضع گيري برخي وبلاگها، براي خراب كردن مردم بم و انتساب القاب و اوصافي در خصوص قاچاق مواد مخدر و دزدي و غيره بدجوري حالم به هم خورد ... سلام!
من سر كار بودم، يك جور ترسو احساس نا امني بهم دست داد ... و البته از برخي جبهه گيري هاي برخي وبلاگ نويس ها در جهت خراب كردن وجهه عممي مردم بم بدم آمد ... سلام!
اگه ميخوای آمار وبلاگت پنج رقمی بشه اون هم در عرض يک روز من راهش را نوشته ام ببين چه كرد(بر اين جماعت ساده دل چقدر خنديديم)
اگه ميخوای آمار وبلاگت پنج رقمی بشه اون هم در عرض يک روز من راهش را نوشته ام ببين چه كرد(بر اين جماعت ساده دل چقدر خنديديم)
اگه ميخوای آمار وبلاگت پنج رقمی بشه اون هم در عرض يک روز من راهش را نوشته ام ببين چه كرد(بر اين جماعت ساده دل چقدر خنديديم)
ساعت 4 بعد از ظهر دخترم از كانادا زنگ زد گفت بم زلزله شده.سريع تلويزيون را روشن كردم زنگ زدم منزل پسر عمه ام در شهرستان تا گفتم الو ديدم چه ولوله اي است دختر ودامادشان زير اوار بودند.انشب انها مهمان مادر شوهر بمي بودند حدود 60 نفر كه همگي زير اوار ماندند.از انها يك دختر 12 ساله كه در شهرستان پيش مادر بزرگ بوده باقي مانده.
69 # سامان :
آقای آرش...چون ارام تر و متین نوشتید جوابکی هم دارم گزارش حرفه ای خانم هاریسون خبر نگار خبره و اگاه بامور دنیا از بی بی سی را حتما دیده اید که در باره خروج مغزها از ایران با اب و تاب فراوان ...و اخرش را گره زده بود بغنی سازی و تحریم و ..جناب آرش انها خوب میدانند چه مخابره کنند و چگونه نتیجه بگیرند اما اهدافشان را همیشه میپوشانند انها هدفی جز بدبختی جهان سومی ها ندارند این شعار نیست یک واقعیت است و هر گز نه دنبال پیشرفت و حقوق بشر برای ما هستند پیشرفت ما کشورها پسرفت اقتصادی انهاست همین جدالهای بی سر انجام و دایمی از حیل انهاست و انها دوست دار انند
70 # آرش :
سامان تو كه همه چيز را به خارجي ها بند ميكني. معلومه هر كشوري دنبال منافع ملي خودش است. اما مگر گزارش هايي كه نهادهاي دولتي ايرانء سازمان ملل ..و غيره از سرخوردگي شهروندان ايراني و آرزوي مهاجرت داشتن آن ها ارائه كرده اند غير از اينه. اگر مطبوعات خارجي با هر انگيزه اي بنويسند در ايران فيمت اجناس تا سي در صد از سال گذشته بالاتر رفتهء چيزي عوض ميشه؟ خب گراني گراني است و داره پدر قشر حقوق بگير را در مياره. با آخوندبازي كه اقتصاد درست نميشه. در مورد خارجي ها هم چرا آن موقع را نميگي كه از جبل عامل لبنان آخوند آوردند... مذهب ايراني ها را عوص كردند تا پشت جبهه براي دولت پرقدرت عثماني درست كنند كه تا قلب اروپا پيش رفته بود؟؟؟ چرا آيت الله حكيم را نميگي كه هر روز چارقدش را سرش مي كنه و تو كاخ سقيد موس موس ميكنه؟؟ در مورد زلزله هم كه مثل اين كه يادت رفت چه هارت و پورتي راه انداختي و حالا موش شدي. برو به آقا مموشي بگو تخم و تركه زياد كنه: يه مشت بوگندو و منگل ديگه !
چه كار خوبي كردي براي بم نوشتي چند ماه پيش وقتي براي نوشتن يك سري كتابچه براي بچه هاي بم از حال و اوضاعشون خبر دار شدم فهميدم خيلي مونده تا آثار اين قضيه از ذهن و روح و زندگيشون پاك شه.... و از نزديك كه بشنوي يا ببيني عمق ماجرا وحشتناك....
چه خوب كه درباره ي بم گفتي... چند ماه پيش كه براي نوشتن يك سري كتابچه براي بچه هاي بم از نزديك از وضعيتشون خبر دار شدم تازه عمق فاجعه رو درك كردم و فهميدم خيلي مونده تا آثار اين اتفاق از قلب و روح و زندگي اون ها پاك شه
73 # فاطمه رحیمی :
روز 5 دی 82 که بم لرزید من خونه مادر شوهرم بودم و در تلویزیون شنیدم که این فاجعه واقع شده است. من خیلی رنج میبرم که ببینم انسانها زجر میکشند یا میمیرند لیکن بیشتر ناراحت شدم که سر مردم حودمان این واقع بد شد ومن توبه کشیدم و گفتم از طرف خداست. من امدوارم که اقتصاد ایران آنقدر عالی شود و کشور های دیگر آنقدر روابت خوب با ایران داشته باشند که اگر این فاجعه دوباره تکرار شود همه دنیا با دولت ایران فوراً کمک کنند تا آن نا مردم را از بد بختی بکشند. من این دعا را همیشه از خدا میکنم.
74 # سامان :
کامنت گزار ۷۰ شما آرش نیستید ٬ یک لمپن و تپاله قلم هستید و جوابی هم برای یاوه های بی سرو ته ات ندارم
براي من حس جمعي مردم جالبه. يهو انگار آدماي ديگري خلق شده بودن. مثل اين مي مونه كه گرگ ها جنگ ول كرده بودن و همه شدن بودن ميش و مي خواستن كمك كنند. همون مردمي كه تا ديروز و ژس فرداي زلزله آدماي بي تفاوت نسبت به ديگر و جامعه بودن همه نوعدوست شده بودن
براي من حس جمعي مردم جالبه. يهو انگار آدماي ديگري خلق شده بودن. مثل اين مي مونه كه گرگ ها جنگ ول كرده بودن و همه شدن بودن ميش و مي خواستن كمك كنند. همون مردمي كه تا ديروز و ژس فرداي زلزله آدماي بي تفاوت نسبت به ديگر و جامعه بودن همه نوعدوست شده بودن
77 # Banafsheh :
سلام، من اينترن كشيك اورزانس جراحي بيمارستان شريعتي تهران بودم. صبح ساعت 7 شاكي از كشيك روز تعطيل و از دنيا بي خبر اورزانس رو تحويل گرفتم. اونجا شنيدم.......يكي دو ساعت بعد به ما اماده باش دادن. ساعت 7-6 عصر حدود 150 تا مريض به اورزانس ما منتقل شد.تقريبا همه از زير اوار دراورده شده بودند......
78 # بنفشع :
سلام، من اينترن كشيك اورزانس جراحي بيمارستان شريعتي تهران بودم. صبح ساعت 7 شاكي از كشيك روز تعطيل و از دنيا بي خبر اورزانس رو تحويل گرفتم. اونجا شنيدم.......يكي دو ساعت بعد به ما اماده باش دادن. ساعت 7-6 عصر حدود 150 تا مريض به اورزانس ما منتقل شد.تقريبا همه از زير اوار دراورده شده بودند......
79 # بنفشه :
سلام، من اينترن كشيك اورزانس جراحي بيمارستان شريعتي تهران بودم. صبح ساعت 7 شاكي از كشيك روز تعطيل و از دنيا بي خبر اورزانس رو تحويل گرفتم. اونجا شنيدم.......يكي دو ساعت بعد به ما اماده باش دادن. ساعت 7-6 عصر حدود 150 تا مريض به اورزانس ما منتقل شد.تقريبا همه از زير اوار دراورده شده بودند......
80 # بنفشه :
سلام، من اينترن كشيك اورزانس جراحي بيمارستان شريعتي تهران بودم. صبح ساعت 7 شاكي از كشيك روز تعطيل و از دنيا بي خبر اورزانس رو تحويل گرفتم. اونجا شنيدم.......يكي دو ساعت بعد به ما اماده باش دادن. ساعت 7-6 عصر حدود 150 تا مريض به اورزانس ما منتقل شد.تقريبا همه از زير اوار دراورده شده بودند......
81 # فرنوش :
هميشه دنبال يكجايى مى گشتم كه اين مطلب رو بگم كه خيلى اتفاقى از وبلاگ انار خانوم به اينجا رسيدم. 5 دى سال 1382 روز جمعه صبح دوست پسرم در اصفهان كشيك داشت بهش زنگ زدم كه حالش رو بپرسم و اينكه ببينم كي ميره خونه ولي اون خبر از آماده باش داد و اينكه يك زلزله خيلى شديد بم اومده.
لس انجلس زندگي ميكنم و طرفهاي عصر بود از جلوي تلويزيون رد ميشدم يك مرتبه برنامه عادي شبكه قطع شد و به جاش علامت خبر اضطراري زدند و نقشه ايران من خشكم زد ميدونستم بايد يك چيز وحشتناكي باشه كه برنامه شبكه محلي لس انجلس رو قطع كنن گوينده گفت شهر تاريخي بم نابود شده... يخ زدم... قلبم ايستاد... انگار توي قفسم كرده باشن...
خبر را كه شنيدم، نمي دانستم مضطرب ارگ باشم يا مردم. تناقض بدي بود . چيزي بين انسانيت و فرهنگ پاسداري تاريخ. نمي دانستم غم كدام بزرگتر است. آدمياني كه به هر حال يك روزي نقطه پاياني شناسنامه اشان را باطل مي كرد، و يا آرگي كه هنوز نيمه جان چشمهايش به دنبال رونقي از نوع ديگر بود. نه دلم به اين رضا مي داد نه آن. اصلا فراموش كرده بودم كه آن بخشي از اين است و اين بخشي از آن. دلم مي خواست همه مردم با همه ارگ ، همه نفسها با همه هويت تاريخي اشان ، به يكباره در جايي به زماني قبل از حادثه بر مي گشتند. دوستي به تازگي ساكن ارگ شده بود . حسب وظيفه. جوان بود و مي خواست خون تازه در رگهاي ارگ تزريق كند. خبر دادند كه زير آوار است. و اين خبر كليد همه آنچه بود كه از تناقض رهايم كرد. ارگ را بدون زندگي هيچوقت ، هيچكس نخواسته است. اگر زندگي از بم رفت ، ارگ جاي ماندن نداشت. ارگ هم بايد مي رفت. امروز زندگي برگشته، هر چند نصف و نيمه، اما به هر حال جاري است ، اما ارگ ديگر حتي آن نيم نفس را نداره، جنازه ارگ تنها از دست رفته بم بود كه هيچكس آن را دفن نكرد.
خبر را كه شنيدم، نمي دانستم مضطرب ارگ باشم يا مردم. تناقض بدي بود . چيزي بين انسانيت و فرهنگ پاسداري تاريخ. نمي دانستم غم كدام بزرگتر است. آدمياني كه به هر حال يك روزي نقطه پاياني شناسنامه اشان را باطل مي كرد، و يا آرگي كه هنوز نيمه جان چشمهايش به دنبال رونقي از نوع ديگر بود. نه دلم به اين رضا مي داد نه آن. اصلا فراموش كرده بودم كه آن بخشي از اين است و اين بخشي از آن. دلم مي خواست همه مردم با همه ارگ ، همه نفسها با همه هويت تاريخي اشان ، به يكباره در جايي به زماني قبل از حادثه بر مي گشتند. دوستي به تازگي ساكن ارگ شده بود . حسب وظيفه. جوان بود و مي خواست خون تازه در رگهاي ارگ تزريق كند. خبر دادند كه زير آوار است. و اين خبر كليد همه آنچه بود كه از تناقض رهايم كرد. ارگ را بدون زندگي هيچوقت ، هيچكس نخواسته است. اگر زندگي از بم رفت ، ارگ جاي ماندن نداشت. ارگ هم بايد مي رفت. امروز زندگي برگشته، هر چند نصف و نيمه، اما به هر حال جاري است ، اما ارگ ديگر حتي آن نيم نفس را نداره، جنازه ارگ تنها از دست رفته بم بود كه هيچكس آن را دفن نكرد.









هاست و ثبت دومین