۱ خرداد
آدم بالاخره يك روز مظنون مي شود. يعني ظن دار و داراي ظن. حالا خواه ظن يا زن!
آدم بايد هميشه آدم معتقدي باشد. معتقد يا همان معقود؛ يا متعقد؛ يا... آها منعقد. يعني چطور بگويم... در واقع عقديده، يا همان عقد شده.
آدم بايد بالاخره يك روزي متاهل شود. به معناي اهلي. نه فقط اينكه وحشي نباشد! بلكه بايد اهل شود، يعني سر به راه و سر به زير و سر به كار شود. كلا سر نقش مهمي در تاهل دارد. احساس سر بزرگي اش هم شايد به خاطر همين است!
خلاصه آدم بايد خودش آدم باشد. خودش عاقل باشد. وگرنه نميشود. آن وقت اينطور به پرت و پلا گفتن مي افتد.
سرخوش مي شود كه دل خوش شده و دلخوش مي شود تا سر خوش باشد... و از اين دست پرت و پلاها، كه اينها هم يك ور ماجراست.
به هرحال ماجراي اين سكه چهار رو هم به اينجا رسيد كه خورد توي سر ما. نگاه كرديم به آن بالا. ديديم يك چيز سفيد (شايد رنگي؟!) بالاي سر ماست كه جلوي آفتاب را گرفته. آفتاب نيست، اما آفتاب هست! ولي باز هرچه نگاه مي كنيم معلوم نيست چيست! اما به شدت در خودمان احساس ما شدن كرديم. به هر حال فعلا داريم مي رويم يك جايي كه يك چيزي را بخوانند كه با خواندنش ما يك طوري مي شويم؛ يعني «ما» مي شويم. تا ساعاتي بعد ديگر اين من نيستم كه مي نويسم، «ما» شده ايم و مي نويسيم. مااااااااااااا