۲۴ خرداد
خواهرم سميه دعوت به نوشتن درباره موضوعي كرده كه دغدغه ذهني خيلي از «ما»ست. سوال، يك سوال نيست. بيشتر يك دغدغه است. از جنس نگراني است تا از جنس بحث فلسفي و سياسي و اينها. نگراني از اينكه آينده «ما» (در سطح اول)، آينده اصلاحات (در سطح بعدي) و آينده ايران (در سطح كلان) چه ميشود؟ اين «ما» هم كه از آن صحبت ميكنم، بيشتر منظورم «نسل ما» است.
من از اول هم معتقد بودهام كه مساله اين «ما»، مساله جوانان نبوده، و نسل جوان امروز با نسل قبل از خود به خاطر چيزهاي ديگري مشكل دارد. در ايران امروز برخلاف همه جاي دنيا دعواي جوانان، دعواي مسائل دوره جواني نيست، دعواي ارزشها و نگرشهاست، منازعه هويتي است. اين نسل هويتي متفاوت با گذشته دارد، ممكن است اين تفاوت هويت در بحبوحه بحرانها و تحولات پياپي اجتماعي اجازه بروز و ابراز نيابد. اما اين فقط مشكل را ميپوشاند، حل نميكند؛ و مشكل اصلاح طلبان «از انقلاب گذشته» (بر وزن از آب گذشته!) با جوانان اصلاح طلب، مصداقي از اين اختلاف هويتي است، و به زعم من حل شدني نيست. در اين يك مورد خاص، من كماكان انقلابي فكر ميكنم و معتقدم آنها كه در دوم خرداد بالاي 30 سال داشتهاند، از اول هم اصلاح طلب نبوده اند و اشتباه ماست كه انتظار داريم آنها اصلاح طلبانه رفتار كنند!
چند نكته را كه به ذهنم ميرسد مي نويسم و فكر ميكنم جاي ادامه گفتوگوها در اين باره خالي است و به تعبير درست دوستان، الان هم وقت اين بحثهاست، وگرنه كمي كه بگذرد دوباره بازار انتخابات داغ ميشود و همان آَ و همان كاسه. با چشم بسته در چاله انتخابات با فرمت كنوني ميافتيم، از هراس چاههاي ديگري كه منتظر ماست، و به هيچ جا نميرسيم.
چه بايد بكنيم؟ مشكلات ما چيست؟ جامعه ما چه شكلي است؟ رفتارش چگونه است؟ چرا آن را نميشناسيم؟ چرا نيازش را نميفهميم؟ چرا حرف ما را نميفهمد؟ چرا نتوانستهايم آنطور كه بايد، باشيم؟ چرا نتوانستهايم آنچه را كه درست ميدانستهايم، تاكنون محقق كنيم؟ نكتههايي كه مينويسم، حرفهاي قطعي و يقيني نيست، شايد خيلي جدي هم نيست؛ بيشتر با صداي بلند فكر كردن است، درباره ايران و فرداي آن، و اصلاحات و آينده آن، و ما و امروز ما و فرداي ما و جامعه ما و ايران فرداي ما و جهان فرداي ما.
ما و باتلاق مفاهيم
چند سال پيش، يادم نيست كجا و در چه بارهاي، احمد زيدآبادي نوشت ما در يك باتلاق مفهومي زندگي ميكنيم. ظهور احمدي نژاد، حضور اين باتلاق را در زندگي فكري ما ملموستر كرد، اما ما پيشترها از او و هياهوي او مشغول فرو رفتن در اين باتلاق مفاهيم بودهايم. دموكراسي، قانون، عدالت، آزادي، توسعه، اصلاحات، جهان، حق، مردم، راي، سهم، نظم، رانت، حزب و باند، منزلت، مصلحت،،، واقعا كدام مفهوم در اطراف ما هست كه از فرط دستمالي شدن و در غير جاي خود استفاده شدن، از جنبه معناداري خارج نشده باشد؟
وقتي آدم با انبوه واژه هاي بيمعنا در اطراف خود محصور شده باشد، وقتي كلمات نتوانند حاملان معاني مشترك در بحثها باشند، وقتي زبان كه ابزار ابراز آدمي است از كاركرد بيفتد، چگونه ميتوان به زيستن معنايي ادامه داد؟ چه بحراني دردناكتر از اين؟ مگر ميتوان در «بنبست گفتوگو» به تكاپو ادامه داد؟
ما و ميراث شوم نظريهبازي
لعنتي! عادت كردهايم به اينكه مدام دنبال نظريهبازي و تئوريپردازي باشيم. عادتمان داده اين نسل انقلاب، به اينكه يك قالب خشك و بيتحرك ذهني بيابيم و خودمان را در آن زنداني كنيم و سعي كنيم هر واقعيت بيروني را در آن فرو كنيم. مدام دنبال تئوريهاي عجيب و غريب هستيم. ميگرديم يك جاي تاريخ و جغرافيا ببينيم چيزي يافت ميشود كه مشكلمان را به آن بچسبانيم و بگوييم اين همان است تا ذهنمان آرام بگيرد؟ يك چيزي ميشنويم و الكي همهچيز را همان ميدانيم؛ نه به آن كلينگري كه دنبال قالبهاي جهانشمولي هستيم كه همهچيز را با آن بشود تحليل كرد، نه به اين سادهنگري و تقليلگرايي كه ميخواهيم يك مدل پيدا كنيم كه در همه زمانها و مكانها ما را از دغدغه اينكه «اين يكي را چطور توجيه كنيم» راحت كند. يعني اينطور يادمان دادهاند؛ چه آن زمان كه ميگفتند اين كه اينطور شد همان است كه حضرت علي در فلانجا به مالك اشتر گفته، چه الان كه ميگويند اين كه اينطور است همان است كه فرانسه در گردنههاي وسطي قرن هجدهم تجربه كرده.
نظريه را نفهميدهايم. علوم انساني را بازيچه ديدهايم. جامعه را بد فهميدهايم. خدا نبخشد سروش را، علوي تبار را، حجاريان را، خدا بگم چكار كند سازمانيها را، كه يادمان دادند هي دنبال يك مفهوم باتلاقگونه بگرديم و براي يافتن مصداق و تطبيق آنها الافمان كردند. چقدر وقت براي بحث درباره آرامش فعال تلف شد؟ چقدر الاف شديم كه ببينيم آزمون فيصلهبخش چيست و چگونه است؟ چقدر معطل بحثهاي بيحاصل درباره نسبت جنبشهاي اجتماعي و فعالان سياسي شديم، كه نه به كار حزبي سياسي رسيديم و نه به فعاليت مفيد اجتماعي. چقدر سركار رفتيم با تئوريهاي روزنامهاي و هيجاني و هياهويي كه هيچ از آنها در نيامد؟ خدا بگم به چه مبتلا كند اين بنيصدر را كه تخم لق تئوريپردازي را در روش انقلابيون ما كاشت! يا شايد او نبود؛ پس كي بود و چطور شد كه نخبگان اين مملكت حواسشان نيست كه تئوري يعني سركاري، يعني مدل تحت ويندوز همان انتقادهايي عوام در كوچه و خيابان و پارك و سركار مطرح ميكنند و نه به دردي ميخورد، نه مشكلي را حل ميكند و نه حتي لزوما درست است.
نه كه نظريه بد باشد. نوع كاربردي كه از انقلاب گذشته ها باب كردهاند غلطانداز است. آنها تصور كردهاند، و ما را هم عادت دادهاند، كه بخواه و بكن. نفهميدهاند كه اين دعوي خدايي است كه بخواهي و بشود: «كن فيكون» اما واقعا هيمنطور بودهاند. در تئوري بهش ميگويند «ارادهباور»؛ يعني كسي كه تصور ميكند آنچه كه ميخواهد ميشود و با همين نگاه، زندگي و رفتار ميكند. اتفاقا از اين جهت احمدي نژاد خيلي ميراثدار خوبي براي انقلابيون اسلامي است كه ميگويد «ميشود و ميتوانيم.» مگر آنها نميگفتند، و مگر نكردند؟ مگر تصور نكردند 2500 سال استبداد به صرف خواستن آنها رفتني است، و مگر طبق همين ايده عمل نكردند، و مگر 2500 سال ادامه نيافت به تاوان همين ارادهباوري كور؟ پس نميگويم نظريه نداشته باش، و نينديش. اتفاقا ميگويم: نظريه خوب آني نيست كه اهل عمل بدهند، و عمل خوب آني نيست كه نظريهپرداز فاعلش باشد؟ آيا جز اين بوده كه انتظار داشتهايم رييسجمهور ما بهترين تئوريپرداز باشد، و فيلسوف ما بهترين سياستمدار؟ و آيا جز اين بوده كه نظريهها بازيچه عمل بوده، كه هم ساحت عمل خراب شده و هم ساحت نظر به گند كشيده شده؟
* * *
در اين باره باز مينويسم، و دعوت هم ميكنم به نوشتن و بازانديشي در گذشته. از نقد و فهم بيرحمانه گذشته نبايد ترسيد. لااقل به قدر اصلاح طلبان بايد پررو باشيم در حرف زدن. نميبينيد چطور حرفهاي صد تا يه غاز را مدام با رنگ و لعاب تازه به خورد ملت ميدهند؟
ذيل اين سرفصلها ميخواهم بنويسم:
منتقدان خوب، كنشگران مزخرف
مردم، مردم، شما متهميد!
آيا آنها واقعا اصلاح طلب بودند؟
سياستورزان و جامعه چندپاره
ميراث شوم چپ و انقلاب
براي آنكه كسي جا نماند
دوره جهاني شدن و دشمني به نام زمان